قلمرو رفاه

زخم‌های استعمار در خیابان‌های پاریس

روز گذشته معترضان فرانسوی یاد قربانیان استعمار فرانسه در هفدهم اکتبر 1961 را گرامی داشتند. ملیسا شمام نویسنده و روزنامه‌نگار الجزایری‌تبار، به این سوال پاسخ می‌دهد که چرا زخم استعمار فرانسه پس از شش دهه التیام نمی‌‌یابد و هنوز در بر همان پاشنه می‌چرخد

27 مهر 1405 - 12:00 | جامعه
زخم‌های استعمار در خیابان‌های پاریس
ملیسا شمام
ملیسا شمام نویسنده، روزنامه‌نگار الجزایری‌تبار متولد فرانسه و مدرس دانشگاه غرب انگلستان در بریستول
تنظیم نمایش متن

قلمرو رفاه: در اعتراضات روزهای اخیر فرانسه، دانش‌آموزان معترض در کنار مطالبات آموزشی و رفاهی‌، یاد قربانیان «کشتار ۱۷ اکتبر ۱۹۶۱ پاریس» را نیز گرامی داشتند. موضوعی که نشان می‌دهد چرا زخم استعمار فرانسه پس از گذشت ۶۵ سال از این کشتار همچنان التیام نیافته است. این زخم باز مانده؛ چرا که منطق استعماری تداوم یافته است و از بهره‌کشی و سرکوب خونین کارگران الجزایری در دهه‌ی ۱۹۶۰ به شکل تبعیض ساختاری، حاشیه‌نشینی، فقر و خشونت سیستماتیک پلیس علیه نسل‌های بعدی مهاجران در سیاست‌های اجتماعی و رفاهی امروز فرانسه درآمده است. نوشتار حاضر به قلم «ملیسا شمام» نویسنده، روزنامه‌نگار الجزایری‌تبار متولد فرانسه و مدرس دانشگاه غرب انگلستان در بریستول و پژوهشگر حوزه‌ی پسااستعمار و تغییرات اجتماعی در شصتمین سالگرد این فاجعه و درست پنج سال پیش در الجزیره منتشر شده است. شمام با گره زدن تاریخ سرکوب دولتی به تجربه‌ی زیسته‌ی خانوادگی‌اش، نشان می‌دهد که چگونه انکار جنایت‌های گذشته و تداوم شهروندی درجه دو، خیابان‌های فرانسه را به صحنه‌ی رویارویی بی‌پایان با میراث استعمار تبدیل کرده است.

ترجمه: سحر کریمی | «خشن‌ترین سرکوب دولتی معاصر که تاکنون علیه اعتراضی خیابانی در اروپای غربی به کار گرفته شده است»: این جمله توصیفی است از جیم هاوس و نیل مک‌مستر، تاریخ‌نگاران بریتانیایی، از کشتار الجزایری‌هایی که در ۱۷ اکتبر ۱۹۶۱، در دوره‌ای که اکنون به عنوان «جنگ الجزایر» شناخته می‌شود، به شکلی مسالمت‌آمیز در پاریس دست به اعتراض زده بودند. معترضان که شامل ۳۰ هزار الجزایری حامی استقلال بودند علیه قانون منع رفت‌وآمد شبانه‌ای تظاهرات می‌کردند که بر «کارگران مسلمان الجزایری»، «مسلمانان فرانسوی» و «مسلمانان فرانسوی الجزایر» تحمیل شده بود. به گفته‌ی ژان‌لوک اِنودی، تاریخ‌نگار فرانسوی، هدف مقامات دولتی فقط توقف تظاهرات نبود، بلکه‌ آن‌ها می‌خواستند معترضان را بکشند. مأموران پلیس حتی برخی از تظاهرکنندگان را زنده به درون رود سن انداختند. آمار رسمی کشته‌شدگان فاجعه‌ی ۱۹۶۱ سال‌های متمادی تنها سه نفر اعلام می‌شد. امروزه تاریخ‌نگاران توافق دارند که آن شب دست‌کم ۴۸ نفر به دست پلیس فرانسه کشته شدند، هرچند بسیاری هم معتقدند شمار واقعی قربانیان بسیار بیشتر از ۱۰۰ نفر بوده است.

در فرانسه، در همان کشوری که من چند دهه بعد از والدینی الجزایری متولد شدم، از جنگ الجزایر برای مدت‌های طولانی به عنوان «وقایع» یا «حوادث الجزایر» نام برده می‌شد تا ابعاد فاجعه را کوچک جلوه دهند. با این حال، این نبرد یکی از مهم‌ترین جنگ‌های استعمارزدایی بود؛ نزاعی پیچیده که با جنگ چریکی و استفاده‌ی مقامات فرانسوی از شکنجه شناخته می‌شد، نزدیک به هشت سال به طول انجامید و بین یک تا یک‌ونیم میلیون کشته بر جای گذاشت. تمامی خانواده‌ی من هم بخشی از مقاومت الجزایر در برابر استعمار فرانسه بودند. پدربزرگ پدری‌ام در دهه‌ی ۱۹۳۰ یکی از مبارزان سیاسی راه آزادی در شمال الجزایر بود. پدرم زمانی که او کشته شد نُه سال داشت، اما هرگز در حضور من حرفی از او نزد تا من تازه در دوران نوجوانی و از زبان مادرم از این زخم و ترومای خانوادگی باخبر شدم. وقتی پدرم حدوداً ۱۴ ساله بود، مادرش او را به پاریس فرستاد تا کاری پیدا کند، تا شاید آینده‌ی بهتری داشته باشد. از سال‌های نخست زندگی‌اش در پاریس چیز چندانی نمی‌دانم، جز این‌که با فقر دست‌وپنجه نرم می‌کرد و تنها دهه‌ها بعد، زمانی که شغلی با درآمد بهتر به دست آورد، تصمیم گرفت بچه‌دار شود.

در اول نوامبر ۱۹۵۴، رویداد «توسَن روژ» به معنای «روز خونین همه‌ی قدیسان» رخ داد: رشته‌ای از حملات مبارزان الجزایری عضو سازمان تازه‌تأسیسِ «جبههٔ آزادی‌بخش ملی»‌ (FLN) علیه مهاجرنشینان اروپایی در الجزایر. این رویداد نشانه‌ی تغییر تاکتیک از کارزار سیاسی برای استقلال به کنش مستقیم و مبارزه‌ی میدانی بود و به نماد آغاز جنگ الجزایر تبدیل شد. برادران و پسرعموهای پدرم همگی در الجزایر به این جنبش پیوستند، درحالی‌که پدرم که آن زمان ۲۰ سال داشت، از داخل فرانسه با فرستادن پول و مدارک به آن‌ها کمک می‌کرد. پدربزرگ مادری‌ام نیز در حالی که برای تأمین معاش خانواده‌اش در کافه‌ای در پاریس کار می‌کرد، از داخل فرانسه حامی جبهه‌ی آزادی‌بخش ملی بود.

دولت فرانسه در واکنش به حملات جبهه‌ی آزادی‌بخش ملی، هیچ تلاشی برای گفت‌وگو یا فرونشاندن تنش‌ها نکرد، بلکه ارتش را برای حفاظت از «جمهوری تجزیه‌ناپذیر» به میدان فرستاد. آن زمان بخش اعظم الجزایر امروزی صرفاً به امپراطوری فرانسه در آفریقا تعلق نداشت، بلکه استان‌هایی رسمی از خود کشور فرانسه تعلق دانسته می‌شد که پاریس پایتخت آن به شمار می‌رفت. پیِر مندس فرانس، نخست‌وزیر وفت، تنها چند ماه پیش از آن برچیدن امپراتوری فرانسه در هندوچین را اعلام کرده بود، اما در مجمع ملی فرانسه گفت: «استان‌های الجزایر بخشی از جمهوری فرانسه هستند. آن‌ها از دیرباز فرانسوی بوده‌اند و تا ابد فرانسوی خواهند بود... میان آن‌ها و سرزمین اصلی فرانسه هیچ جدایی و تجزیه‌ای قابل تصور نیست». دولت‌های پیشین فرانسه قبلاً در سال ۱۹۴۵ دستور کشتار معترضان بومی و مسلمان الجزایر را در شهر سِتیف صادر کرده بودند و فرانسه‌ی دوران مندس نیز آماده بود تا دوباره همین کار را تکرار کند. برای نزدیک به هشت سال، جنگی داخلی عمدتاً در خاک الجزایر درگرفت، اما کشتار اکتبر ۱۹۶۱ پاریس نشان می‌دهد که این نبرد در خاک خود فرانسه نیز جریان داشته است.

شهروندان درجه دو

در زمان کشتار ۱۹۶۱، وقتی فرانسوی‌ها می‌گفتند «الجزایری‌ها»، منظورشان مهاجران فرانسوی در الجزایر بود؛ کسانی که به «پاسیاه‌ها» هم شهرت داشتند؛ چرا که در آن زمان تنها کسانی بودند که در این مستعمره‌ی فرانسه کفش‌های چرمی سیاه به پا می‌کردند. آن دوران، روزگار اوج تبعیض نژادی علیه بومیان الجزایر بود که مثلاً در دسترسی محدود آنان به نمایندگی سیاسی و بازار کار نمود پیدا می‌کرد.

در شهر الجزیره یک «مجمع» محلی برای نمایندگی «الجزایری‌ها» یا همان پاسیاه‌ها وجود داشت: جایی که یک میلیون استعمارگر فرانسوی و اروپایی دوسوم کرسی‌های پارلمان را در اختیار داشتند. نُه میلیون جمعیت بومی دیگر، متشکل از اقوام گوناگونِ بومی بَربَر و همچنین عرب‌هایی که از قرن دهم تا دوازدهم میلادی در الجزایر ساکن شده بودند، تنها برای انتخاب یک‌سوم باقی‌مانده‌ی اعضای مجمع حق رأی داشتند. بسیاری از این الجزایری‌های بومی هم درست مثل پدرم از دهه‌ی ۱۹۴۰ به بعد برای یافتن کار به فرانسه مهاجرت کردند؛ درحالی‌که در وطنشان صنعت را عامدانه توسعه‌نیافته نگه می‌داشتند و کشاورزی و زمین‌ها عمدتاً در کنترل مالکان فرانسوی بود.

چندین دهه بعد، ما الجزایری‌های ساکن فرانسه، اعم از دوتابعیتی‌ها و مهاجران نسل دوم، کماکان احساس می‌کنیم که در این کشور وجود خارجی نداریم؛ کشوری که در آن ادبیات راست‌گرایانه و اسلام‌هراسی گفتمان غالب است و از کسانی که میراث فرهنگی چندگانه دارند خواسته می‌شود برای اینکه فرانسوی به حساب بیایند، فرهنگ دیگر خود را انکار کنند و کنار بگذارند. وضع دقیقاً مثل همان مجمع استعماری قدیم در الجزایر است که تا سال ۱۹۶۲ برقرار بود: امروز نیز با بومیان الجزایری‌تبار و جمعیت مسلمان فرانسه همچون شهروندان درجه دو رفتار می‌شود.

آشتیِ ناممکن؟

وقتی من در سال ۱۹۸۰ به دنیا آمدم، اولین عضو خانواده‌ام بودم که در فرانسه متولد می‌شد. آن زمان هم نژادپرستی علیه مردمان شمال آفریقا همچنان بسیار گسترده بود. پدرم از صحبت کردن به زبان «قبایلی» (یکی از زبان‌های بومی بربرهای الجزایر) در ملاءعام و حتی در خانه پرهیز می‌کرد و مادرم برایم تعریف می‌کرد که وقتی در سال ۱۹۸۱ به حومه‌ی پاریس نقل‌مکان کردیم، همسایه‌ها چطور تلاش کرده بودند صاحب‌خانه را از اجاره دادن خانه به ما در آن ساختمان منصرف کنند. در سال ۱۹۸۳، علی‌رغم برگزاری «راهپیمایی برای برابری و علیه نژادپرستی»  –یا آن‌طور که در رسانه‌های فرانسوی با استفاده از یک اصطلاح عامیانه برای اعراب نسل دومی شمال آفریقا، «مارش دِ بُر» یا راهپیمایی عرب‌تبارها نامیده شد– شرایط هرگز واقعاً بهتر نشد و مقامات فرانسوی عمدتاً از بحث درباره‌ی جنگ الجزایر و میراث آن طفره رفتند.

امانوئل مکرون، رئیس‌جمهوری فرانسه، در جریان کارزار انتخاباتی خود در سال ۲۰۱۷ وعده داد که روابط الجزایر و فرانسه را بهبود بخشد. با این حال او در طول ۱۲ ماه گذشته (منتهی به اکتبر ۲۰۲۱) به قدری به تنش‌ها دامن زده است که در تاریخ دوم اکتبر، مقامات الجزایر سفیر خود را از پاریس فراخواندند: این جنجال زمانی آغاز شد که مکرون مقامات الجزایر را متهم کرد که از طریق «باج‌گیری از خاطرات جنگ» که به دست یک «سیستم سیاسی-نظامی» تغذیه می‌شود به حیات خود ادامه می‌دهند؛ سیستمی که به ادعای او از خشم مردم علیه قدرت استعماری سابق برای کنترل جمعیت کشور استفاده می‌کند.

مکرون اوایل اکتبر ۲۰۲۱ هم در یک نشست عمومی با حضور نوه‌های رزمندگان آن جنگ، بار دیگر جنجال آفرید و مدعی شد که الجزایر پیش از استعمار فرانسه هرگز یک ملت نبوده است و امپراطوری عثمانی هم «استعمارگر» بوده، اما به اندازه‌ی فرانسه سرزنش نمی‌شود. روز شنبه‌ی همین سال، یک روز پیش از شصتمین سالگرد کشتار پاریس، او سرانجام این قتل‌ها را به عنوان جنایت‌هایی «نابخشودنی» محکوم کرد، اما بابت این کشتار عذرخواهی نکرد. آن ایدالگو، شهردار پاریس، در همین سال رویکرد دیگری در پیش گرفت و مراسم یابودی در قلب پایتخت برگزار کرد.

من پیش‌تر در فاصله‌ی پنج دقیقه‌ای منطقه‌ی همین مراسم زندگی می‌کردم و دعوت‌نامه‌ای هم برای حضور در آن دریافت کردم. هرچند بیشتر عمرم را به عنوان یک پاریسی زندگی کرده‌ام، اکنون ساکن انگلستان هستم؛ جایی که می‌توانم درباره‌ی مسائل پسااستعماری که در فرانسه همچنان به شدت تابو هستند، بنویسم، اما اگر در پاریس بودم، آیا به این مراسم می‌رفتم؟ احتمالاً می‌رفتم، چرا که قلباً آرزومند آشتی میان کشور زادگاهم و سرزمین والدینم هستم، اما صادقانه بگویم، مراسم‌های کوچک این‌چنینی کافی نیستند. دست‌کم نه در این مرحله، زمانی که راست افراطی در نظرسنجی‌ها پیشتاز است و برخی نشریات سخت مشغول نفرت‌پراکنی‌های نژادپرستانه‌ای هستند که عمدتاً جمعیت مسلمانان فرانسه را هدف گرفته است؛ جمعیتی که حدود پنج میلیون نفر تخمین زده می‌شود (هرچند در فرانسه به بهانه‌ی مبارزه با تبعیض، گردآوری آمار قومی و مذهبی ممنوع است).

در حال‌حاضر، آرزوی من برگزاری مراسم یادبود یا حتی طرحی برای پرداخت غرامت نیست. تبعیض و نژادپرستی مستمر علیه مردمان شمال آفریقا، تصمیم اخیر برای کاهش تعداد ویزاها برای شهروندان مستعمرات سابق، موارد خشونت پلیس که به مرگ رنگین‌پوستان منجر می‌شود و گفتمان دائمی‌ای که به اسلام‌هراسی خوراک می‌دهد، همگی نشان می‌دهند که آنچه ما به آن نیاز داریم یک جنبش بزرگ ضدفاشیستی است. صداهای معدودی برای محکوم کردن این روندها برخاسته‌اند؛ این صداها باید تقویت شوند، نه این‌که خفه شوند.

استعمار پایدار

ملیکا رحال، تاریخ‌نگار فرانسوی و متخصص تاریخ الجزایر، به تازگی اعلام کرد که هفته‌نامه‌ی «لکسپرس» (L'Express) مصاحبه‌ی او را سانسور کرده، چون محتوایش بیش از حد جنجال‌برانگیز تلقی شده است. او در پیامی در صفحه‌ی فیس‌بوک خود نوشت: «چند روز پیش، پس از آن‌که از من خواستند درباره‌ی سخنان مکرون پیرامون تاریخ الجزایر مصاحبه کنم، تحریریه‌ی لکسپرس تصمیم گرفت آن را منتشر نکند».

با این حال، او یکی از معدود زنان با تبار شمال‌آفریقایی‌ است که به بحث‌ها و مناظرات مربوط به میراث پایدار استعمار فرانسه راه داده می‌شود. بیشتر دانشگاهیان در این کشور همچنان بدون حضور حتی یک الجزایری فرانسوی، به بحث درباره‌ی «استعمارزدایی از مطالعات فرانسوی» ادامه می‌دهند. به نظر می‌رسد برای روشنفکران و سیاستمداران فرانسوی، اساساً چیزی به نام مسائل پسااستعماری وجود خارجی ندارد.

رحال اخیراً نوشته است که باید این نکته‌ی مهم را به خاطر سپرد: «الجزایر در میان جنبش‌های استعمارزدایی یک مورد منحصربه‌فرد است: هیچ نمونه‌ی دیگری از استعمارزدایی پس از چنین استعمار مهاجرنشینِ طولانی‌مدتی و با چنین درصد بالایی از مهاجرنشینان اروپایی وجود ندارد». او در ادامه می‌گوید: «سرزمین‌هایی که برای دوره‌های طولانی‌تر و با درصد بالاتری از جمعیت اروپایی استعمار شده‌اند، مانند استرالیا، نیوزیلند یا کالدونیای جدید، هرگز استقلال یا استعمارزدایی را تجربه نکرده‌اند. بنابراین، الجزایر تجسم یک نمونه‌ی مرزی و استثنایی از استعمار پایدار با آثاری عمیق است که ما توانسته‌ایم از آن بازگردیم (و رهایی یابیم) و این یک تجربه‌ی بنیادین و سازنده از آنِ این کشور و ساکنانش است».

شصت سال پس از ۱۷ اکتبر ۱۹۶۱، مسأله اینجاست که دولت فرانسه همچنان از پیشبرد روندی برای آشتی با الجزایر در شرایطی برابر سر باز می‌زند. تا زمانی که مقامات فرانسوی از به رسمیت شناختن جنایت‌ها، شکنجه‌ها و نقض حقوق بشری که در الجزایر مرتکب شده‌اند خودداری کنند، آشتی ناممکن باقی خواهد ماند. اگر در طول ۶۰ سال تقریباً هیچ پیشرفتی حاصل نشده است، فرانسه چقدر دیگر زمان نیاز دارد؟


منبع:

https://www.aljazeera.com/opinions/2021/10/17/17-october-1961-60-years-on-france-must-face-its-colonial-past