قلمرو رفاه

از مجسمه‌های شیشه‌ای تا شجاعت عاشقی

تا زمانی که در تصویرسازی‌های رسانه‌ای، حق دوست داشتن، پیش‌قدم شدن، انتخاب کردن و حتی شکست خوردن برای تمامی تنوع‌های بدنی به رسمیت شناخته نشود، نمی‌توان از دسترس‌پذیری برای افراد دارای معلولیت سخن گفت

14 مهر 1405 - 14:00 | مرور فرهنگ
مهناز صوفی
مهناز صوفی فعال حوزه معلولیت
تنظیم نمایش متن

جایگاه زن در قاب تصویر، همواره میدانی برای منازعه‌ی قدرت، بازنمایی زیبایی‌شناسی و بازتولید هنجارهای فرهنگی بوده است. با این حال، هنگامی که متغیر معلولیت با جنسیت تلاقی پیدا می‌کند، پرده‌ی سینما به شکل عجیبی دچار سکوت، تحریف یا لکنت می‌شود. در بیشتر فیلم‌های پرفروش سینمای جریان اصلی، زنان دارای معلولیت اغلب به حاشیه رانده شده‌اند یا در الگوهایی کاملا دوقطبی به بند کشیده شده‌اند: یا با یک فرشته‌‌ی معصوم، بی‌آزار و بی‌جنسیت طرفیم که گوشه‌‌ی اتاق کز کرده و تنها کارکردش برانگیختن اشک ترحم مخاطب است یا با یک ابرقهرمان شکست‌ناپذیر که انگار هیچ نیازی به احساس، صمیمیت، لمس و رابطه ندارد و فقط آمده تا به دیگران درس زندگی و انگیزه بدهد.

این رویکرد تقلیل‌گرایانه، فرد را از بنیادی‌ترین بعد وجودی‌اش یعنی عاملیت در حوزه‌ی روابط عاطفی و جنسی محروم می‌سازد. پرسش اساسی این است: چرا سینمای جریان اصلی از نشان دادن میل، تمنا، کنش‌گری و حتی شکست‌های عاطفی یک زن دارای معلولیت وحشت دارد؟ و چه تفاوت معناداری میان بازنمایی‌های محافظه‌کارانه و نمونه‌های پیشرو در سینمای ایران و جهان وجود دارد؟

برزخ خاکستری و سانسور احساسات

در مطالعات معلولیت، مفهومی تحت عنوان دیکتاتوری هنجار (Tyranny of the Normal) وجود دارد؛ سازوکاری که در آن، تنها بدن‌های فاقد معلولیت به عنوان استاندارد سلامت، جذابیت و شایستگی برای ورود به پیوندهای عاطفی پذیرفته می‌شوند. این نگرش، معلولیت را معادل زوال تمایلات انسانی می‌پندارد. جامعه ترجیح می‌دهد زنان دارای معلولیت را کودک‌انگاری کند؛ یعنی موجوداتی همیشه نیازمند مراقبت، بدون غریزه، فاقد زنانگی و بی‌نیاز از تجربه نزدیکی عاطفی و فیزیکی. در واقع، زن دارای معلولیت زیر فشار یک قیچی دولبه قرار می‌گیرد: از یک سو بافت سنتی میل عاطفی و جنسی او را نامشروع، گستاخانه و مایه‌ی شرمساری تلقی می‌کند و از سوی دیگر، فرهنگ مصرفی و رسانه‌ای مدرن تنها به بدنی بی‌نقص و منطبق بر استانداردهای زیبایی تجاری، جواز دوست‌داشته‌شدن و شروع پیوند عاشقانه می‌دهد. او هم از نگاه سنتی بی‌جنسیت پنداشته می‌شود و هم از بازار مدرن جذابیت بیرون رانده می‌شود.

بیایید زنی را تصور کنیم که محدودیت حرکتی خفیفی دارد. نه آن‌قدر معلولیتش عمیق است که عصا دست بگیرد و نه آن‌قدر بدنش با تعاریف سفت‌وسخت جامعه از تن سالم جور درمی‌آید که بتواند کفش پاشنه‌بلند بپوشد یا بدون دغدغه بدود. این زن در یک منطقه‌ی خاکستری یا برزخ اجتماعی گیر افتاده است. حالا فرض کنید یک فیلمساز بخواهد عاشق شدن این زن را روی پرده بیاورد. معمولا چه اتفاقی می‌افتد؟ سینمای جریان اصلی هول می‌کند، چرا؟ چون سال‌ها به این عادت کرده که تنها یک فرم استاندارد و بی‌نقص از بدن را لایق زیبایی، جذابیت و شروع رابطه بداند. تماشای زنی با بدن متفاوت که عاشق می‌شود، میل دارد و می‌خواهد نزدیک شود، به مذاق مخاطبی که با کلیشه‌های همیشگی تغذیه شده، سنگین می‌آید. بنابراین، سینما برای اینکه تماشاگر معذب نشود، ترجیح می‌دهد صورت‌مساله را پاک کند؛ احساسات و تمنای این زن را سانسور می‌کند و به جای نشان دادن یک رابطه‌‌ی واقعی، آن را در زرورق یک تراژدی گریه‌دار می‌پیچد.

یلدا در اینجا بدون من؛ شکننده مثل بلور

یک نمونه‌‌ی خیلی آشنا در سینمای خودمان، فیلم اینجا بدون من است. کاراکتر یلدا دختری با معلولیت حرکتی است که جهانش در مجسمه‌های شیشه‌ای، تنهایی اتاقش و نوار کاست خلاصه شده است. بهرام توکلی با اقتباس از باغ‌وحش شیشه‌ای تنسی ویلیامز و بازآفرینی کاراکتر لورا وینگفیلد، این کلیشه‌‌ی کلاسیک غربی را وارد بافت سنتی-ایرانی می‌کند؛ جایی که شرم، انفعال و سرکوب میل، لایه‌هایی مضاعف و بومی به خود می‌گیرند. این پیوند بین یلدا و حیوانات شیشه‌ای، تمثیل بی‌نقصی از همان نگاه سنتی است: دختری بی‌نهایت ظریف و ناتوان که با یک نسیم می‌شکند.

وقتی پای دوست برادر یلدا به خانه باز می‌شود و یلدا به او دل می‌بندد، ما هیچ نشانی از یک زن دارای عاملیت نمی‌بینیم. عشق یلدا، یک راز مگو، شرم‌آور و رنج‌آور است که در انفعال کامل پیش می‌رود. او نه حرفی می‌زند، نه برای نزدیک شدن تلاش می‌کند و نه بازیگوشی و زنانگی خاصی نشان می‌دهد. سینما با مکانیسم جنسیت‌زدایی، خیال تماشاگر را راحت می‌کند تا مبادا با پیچیدگی تمنای بدنی ناآشنا روبرو شود؛ بنابراین فیلمساز به جای این که اجازه دهد یلدا یک انسان واقعی باشد، عشق او را تبدیل به یک حسرت معصومانه و اشک‌بار می‌کند تا تماشاگر فقط دلش برای او بسوزد.

این را مقایسه کنید با عشق یک زن غیرمعلول، مثلا کاراکتر مینا در فیلم رگ خواب. مینا خودش پیش‌قدم می‌شود، احساساتش را ابراز می‌کند، شیطنت دارد، اشتباه می‌کند، تاوان سنگین پس می‌دهد و رشد می‌کند. ما شاید با مینا درد بکشیم یا همذات‌پنداری کنیم، اما هرگز با تحقیر و دلسوزی به او نگاه نمی‌کنیم؛ چون او را یک انسان کامل با همه‌‌ی ضعف‌ها، امیال و حق انتخاب‌هایش می‌بینیم، اما چرا حق داشتن همین غرایز، شیطنت‌ها و حتی اشتباه کردن‌ها از یلدا دریغ شده است؟

فیلم سینمایی اینجا بدون من 1389

آبجی؛ شکست در رابطه، پیروز در عاملیت

در نقطه‌‌ی مقابل این انفعال، فیلم سینمایی آبجی یک نقطه‌‌عطف دوست‌داشتنی و پیشرو در سینمای ایران است. فیلمساز حتی در مواجهه با معلولیت ذهنی و رشدی، جایی که تابوی میل و قضاوت‌های جامعه صدچندان سنگین‌تر و بی‌رحمانه‌تر عمل می‌کند، شجاعت به خرج می‌دهد؛ آبجی سال‌ها زیر سایه‌‌ی مادری دل‌سوز اما بیش‌ازحد مراقبت‌گر زندگی کرده، اما فیلمساز او را در قاب یک کودک ابدی منجمد نمی‌کند. آبجی زنی بالغ است که به وضوح نیاز به دیده‌شدن، پیوند عاطفی، ازدواج و داشتن یک هم‌قدم را حس می‌کند و برای این خواسته‌اش دست‌ روی‌ دست نمی‌گذارد.

شاهکار فیلم در این است که هرچند پیوند عاطفی آبجی در نهایت شکل نمی‌گیرد و او به وصال نمی‌رسد، اما این شکست هرگز هویت و عاملیت او را زیر سوال نمی‌برد. او مثل یلدا در پستوی اتاقش پنهان نمی‌شود؛ بلکه از حصار مراقبت‌های خفه‌کننده بیرون می‌زند، تمایلش را به زبان می‌آورد و برای زندگی‌اش تصمیم می‌گیرد. آبجی از دام همیشگی سینما که زن دارای معلولیت را ناامیدانه در انتظار پذیرفته‌شدن و تحمل‌شدن از سوی دیگری نگه می‌دارد، عبور می‌کند؛ او در جایگاه یک سوژه‌ خواهان ظاهر می‌شود که خودش انتخاب می‌کند و میلش را پیش می‌برد. این رابطه به سرانجام نمی‌رسد، نه به این دلیل خفت‌بار که او دختری معلول است و نباید به ازدواج فکر کند، بلکه به این خاطر که دو آدم با هم تفاوت داشتند و زندگی گاهی به بن‌بست می‌خورد. آبجی به ما نشان می‌دهد که داشتن حق انتخاب، حق پیش‌قدم شدن و حتی حق شکست خوردن در یک رابطه، نشانه‌‌ی شان و انسانیت کامل یک زن است.

دانلود فیلم آبجی - بابک حمیدیان پانته آ پناهی ها ✔️ کول دانلود

وقتی جهان از دیوارهای شیشه‌ای عبور می‌کند

در سینمای مستقل جهان، فیلمسازانی هستند که سال‌هاست این تابو را شکسته‌اند و نشان داده‌اند که چطور می‌توان داستان معلولیت را بدون گدایی ترحم تعریف کرد. به عنوان نمونه در فیلم هندی مارگاریتا با نی (Margarita with a Straw)، دختر جوانی با فلج مغزی را می‌بینیم که عاشق شعر و موسیقی است. او اصلا یک قربانی بی‌آزار نیست؛ دختری سرکش و پرشور است که به نیویورک مهاجرت می‌کند، برای شناختن بدن و هویت عاطفی‌اش ریسک می‌کند، اشتباه می‌کند و با عواقب انتخاب‌هایش روبرو می‌شود. در فیلم ژاپنی ۳۷ ثانیه (37 Seconds)، زنی با فلج مغزی که طراح مانگاست، برای این که بتواند قصه‌های واقعی‌تری خلق کند، تصمیم می‌گیرد از زندان مراقبت‌های افراطی مادرش فرار کند، به دنبال کشف زنانگی و استقلال خود برود و کنترل بدنش را به دست بگیرد یا در فیلم فرانسوی زنگار و استخوان (Rust and Bone)، زنی بعد از یک حادثه‌ی سخت و قطع هر دو پا، به جای نشستن در تاریکی، با بدن جدیدش روبه‌رو می‌شود و با جسارت تمام برای شروع دوباره یک رابطه‌‌ی صمیمانه و فیزیکی پیش‌قدم می‌شود. حتی در فیلم مستند-داستانی و تئاتر فیزیکال The Cost of Living وقتی رقصنده‌های بدون معلولیت تلاش می‌کنند حرکات رقصنده‌ای بدون هر دو پا را تقلید کنند، ناگهان این رقصنده‌های فاقد معلولیت هستند که ناتوان و بی‌ظرافت به نظر می‌رسند و کارآمدی بدن هنجار زیر سوال می‌رود. این صحنه یک تلنگر درخشان به تمام باورهای ماست: این که تعاریف ما از توانمندی و زیبایی چقدر قراردادی و شکننده‌اند.

حتی معماری هم سد راه صمیمیت است

موضوع حتی فراتر از قاب سینماست و به زیست واقعی گره خورده است. هرچند دوربین سینما هم همواره همین محرومیت را بازتولید می‌کند. سینما خلوت عاشقانه، کافه دنج یا اتاق خواب را فضاهایی تصویر می‌کند که گویی تنها با دو پای سالم می‌توان به آن‌ها پا گذاشت. صمیمیت، عشق و تجربه نزدیکی فیزیکی به فضا و معماری نیاز دارد؛ اتاق خواب، تخت، سفر، هتل و کافه‌ها. در دنیای واقعی، بسیاری از این بسترها اصلا برای استفاده‌ یک فرد دارای معلولیت طراحی نشده‌اند و رسانه‌ها هم این واقعیت تلخ را سانسور می‌کنند. وقتی محیط زندگی و شهر برای تنوع بدن‌ها دسترس‌پذیر نباشد، حتی خلوت‌های انسانی و حق لمس صمیمیت هم از افراد دریغ می‌شود. معماری طردکننده در واقعیت، به قاب‌بندی طردکننده در تصویر بدل می‌شود و بدن متفاوت، هم در شهر و هم در فریم صمیمیت، بیرون از کادر جا می‌ماند.

وقت شکستن مجسمه‌های خیالی 

زنان دارای معلولیت نه مجسمه‌های بلورین و شکستنی نیازمند صدقه‌اند و نه فرشته‌های آسمانی دور از غرایز خاکی. آن‌ها انسان‌هایی با گوشت و پوست و خون‌اند؛ خشمگین می‌شوند، دل می‌بندند، میل دارند، اشتباه می‌کنند و حق دارند طعم شیرین و حتی تلخ روابط انسانی را بچشند. عشق، اشتیاق و تجربه نزدیکی عاطفی، امتیازاتی نیستند که جامعه بتواند بر اساس خط‌کش سلامت بدنی به افراد اعطا کند یا از آن‌ها دریغ نماید. زنان دارای معلولیت، پیش و بیش از هر برچسبی، انسان‌هایی با نیازها، احساسات، خشم، امید و تمایلات عاطفی زنده‌اند.

سینما به عنوان آینه‌ای که هنجارهای اجتماعی را بازتاب می‌دهد و بازتولید می‌کند، وظیفه دارد از بازتولید کلیشه فرشته‌های معصوم بی‌تمنا فاصله بگیرد. ریشه‌ی این لکنت تاریخی در آن است که سینما همواره درباره معلولیت روایت کرده، اما هرگز دوربین، قلم و اتاق نگارش را به خود صاحبان این تجربه‌ی زیسته نسپرده است. وقتی بازیگر غیرمعلول ادای معلولیت را درمی‌آورد و نویسنده تجربه‌ی زیسته آن تنوع بدنی را ندارد، فیلم ناگزیر به دامن ترحم، اغراق یا کودک‌انگاری می‌افتد. تا زمانی که نگاه خیره و مسلط غیرمعلول جای تنوع بدن‌ها تصمیم بگیرد و قصه ببافد، معلولیت همچنان عارضه‌ای اشک‌انگیز یا بستری برای عبرت‌آموزی تماشاگر باقی خواهد ماند، نه زیستی کامل با حق میل، خطا و عاملیت.

به نظر می‌رسد وقت آن رسیده است که رسانه‌ها به جای استفاده ابزاری از معلولیت برای ساختن درام‌های اشک‌آلود، حق ورود به جهان عاطفی را برای همه روایت کنند. دست یافتن به یک جامعه‌ی فراگیر و دسترس‌پذیر، تنها در ساخت رمپ‌ها و مناسب‌سازی معابر شهری خلاصه نمی‌شود؛ تا زمانی که در فرهنگ عمومی و تصویرسازی‌های رسانه‌ای، حق دوست داشتن، پیش‌قدم شدن، انتخاب کردن و حتی شکست خوردن برای تمامی تنوع‌های بدنی به رسمیت شناخته نشود، شکاف‌های روانی و عاطفی همچنان برقرار خواهند ماند.