در جستوجوی برابریِ ازدسترفته
مروری بر گفتوگوی توماس پیکتی و مایکل سندل؛ وقتی اقتصاد سیاسی و فلسفه اخلاق برای مهار سرمایهداری و بحران جهانیسازی همصدا میشوند
برای چپهای امروز، مایکل سندل و توماس پیکتی هر دو فیلسوفانی نامآشنا و در خور احتراماند؛ فیلسوفانی که بیرق برابری را هنوز روی زمین نگذاشتهاند. پیکتی را با «سرمایه در قرن بیستویکم» میشناسند و سندل با «درسگفتارهای عدالت» در هاروارد چهرهای عمومیتر یافته است. پیکتی در حیطهٔ اقتصاد سیاسی قلم میزند و سندل دغدغهمند فلسفهٔ اخلاق است، اما وجه اشتراک هر دو یکی است: به پرسش کشیدن سرمایهداری در عصر نئولیبرالیسم.
این دو در بهار ۲۰۲۴ در مدرسهٔ اقتصاد پاریس نشستند و دربارهٔ برابری صحبت کردند - چیستیاش، چراییاش، و چالشهایش در عصر معاصر. گفتگویی که در قالب کتابی کوتاه نیز منتشر شد.
برابری؛ دیروز، امروز، فردا
کتاب با یکی از آمارهای آشنای چپگرایانه شروع میشود: ده درصد بالای درآمدی در اروپا سی درصد کل درآمد ملی را در اختیار دارند - و در آمریکا وضع بدتر است. پیکتی بااینحال خوشبین است. او ذیل پروژهٔ «تاریخ مختصر برابری» میگوید بشریت در این زمینه راه درازی آمده: از انقلاب فرانسه و الغای امتیازات اشرافی تا براندازی بردهداری، از احقاق حقوق زنان و کارگران تا استعمارزدایی در قرن بیستم. بااینحال راه دراز است و مقصد بس بعید.
پیکتی و سندل برابری را صرفاً در توزیع بهینهٔ منابع خلاصه نمیکنند. هر دو بر کالاییزدایی از نیازهای اساسی تأکید دارند: مسکن، آموزش و درمان باید از سیطرهٔ سود و بازار بیرون بیایند و در چارچوب حقوق برابر شناخته شوند.
پتک جهانیسازی؛ چرا چپ کارگران را به آغوش راست سپرد؟
اما این خوشبینی تاریخی با یک سؤال تلخ روبروست: چرا کارگران و طبقهٔ متوسط بهتدریج از احزاب چپ به خانهٔ راست پوپولیست کوچ کردند؟ پیکتی و سندل پاسخ مشابهی دارند: دولتها و نخبگان چپ میانه بهجای وفاداری به ارزشهای عدالتجویانه، با جریان نئولیبرالیسم و جهانیسازی تجاری همراه شدند و خود را بیشازپیش با نخبگان دانشگاهی و تجاری تعریف کردند. سندل میگوید هژمونی «شایستهسالاری» کارگران و دانشگاهنرفتگان را تحقیر کرد. پیکتی صریحتر است: کلینتون، بلر، اوباما - شما مقصرید.
تفاوتی ظریف میان این دو وجود دارد: سندل انواع مخالفت با نخبگان والاستریت را - از پوپولیسم چپ تا راست - به رسمیت میشناسد. اما پیکتی «پوپولیسم» را واژهای میداند ساختهٔ دست نئولیبرالها برای تحقیر برابریخواهی، و ترجیح میدهد خود را زیر چتر «سوسیالیسم دموکراتیک» بشناسد.
مالیات، مالیات، مالیات
یکی از محوریترین ابزارهای سوسیالیستهای دموکرات برای لجامزدن به کاپیتالیسم افسارگسیخته، مالیات تصاعدی است. پیکتی و سندل هر دو مشتاقانه از آن دفاع میکنند.
پیکتی تأکید دارد که مالیات تصاعدی به معنای کمونیسم نیست. او به تاریخ آمریکا اشاره میکند: از ۱۹۳۰ تا ۱۹۸۰ میانگین مالیات ثروتمندترینها ۸۲ درصد بود - و این نهتنها کاپیتالیسم آمریکایی را نابود نکرد، بلکه یکی از بالاترین میزانهای بهرهوری را در تاریخ آمریکا رقم زد. پیکتی در همین بخش جان رالز، لیبرال صاحبسبک عدالتخواه، را هم به باد نقد میگیرد: در زمانهای که امثال هایک و نوزیک و فریدمن بیمحابا کاهش مالیاتها و لغو تأمین اجتماعی را تئوریزه میکردند، رالز سرگرم انتزاعیات فلسفی بود و هرگز صراحتاً از مالیات تصاعدی دفاع نکرد.
جهانیسازی بیقانون؛ سرمایه آزاد، انسان محدود
شاید جذابترین بخش کتاب آنجاست که پیکتی و سندل از مرزها عبور میکنند. پیکتی تصویری گویا میکشد: شرکتی سالها از زیرساختهای عمومی بهره میبرد، بعد ثروتش را به جزیرهای مالیاتی منتقل میکند. دولت میگوید کاری نمیتوانیم بکنیم - اما همین دولتها بودند که آن سیستم حقوقی را ساختند که فرار مالیاتی را ممکن کرد.
راهحل پیکتی «ملیگرایی جهانگرایانه» است: اگر کشوری مالیات کمتری میگیرد، کشور واردکننده حق دارد این تفاوت را هنگام ورود کالا دریافت کند. هدف بالابردن استانداردهاست، نه حمایت از تولید داخلی. دربارۀ بحران آبوهوا هم همین منطق جاری است: آمریکا و اروپا با کمتر از ۲۰ درصد جمعیت جهان، ۷۰ درصد کربن تجمعی را تولید کردهاند. پیکتی پیشنهاد میکند بخشی از مالیات جهانی بر میلیاردرها و شرکتهای چندملیتی مستقیماً به کشورهای جنوب برسد - نه از کانال دولت به دولت که ملیگرایان بلافاصله وتویش میکنند.
آیندۀ چپ؛ اقتصاد یا هویت؟
در فصل پایانی، پیکتی ادعایی مشخص دارد: بهترین پیشبینیکنندهٔ رأی به ترامپ یا لوپن، نه حضور مهاجران، بلکه ازدسترفتن مشاغل تولیدی است. سندل یکلایه اضافه میکند: این رأیدهندگان نهتنها شغلشان را از دست دادند، بلکه احساس کردند دیگر به چشم شهروند برابر دیده نمیشوند - برای ماشین شخصیشان مسئول بحران آبوهوایی معرفی میشوند، درحالیکه همان نخبگان برای آخر هفته با هواپیما به رم میروند. پیکتی این را میپذیرد.
نتیجهگیری هر دو یکی است: چپ تا وقتی تصور میکند تنها اهرم کنترلش مرزهای مهاجرتی است، در زمین راستگرایان بازی میکند. باید کنترل جریان سرمایه و تجارت را پس بگیرد - نه کنترل مردم را.
این کتاب کوچک است - یک بعدازظهر در پاریس، شصت و چند صفحه - اما سؤالهایی که مطرح میکند به این زودیها تمام نمیشوند. پیکتی و سندل فیلسوفان عملگرایی هستند که اخلاق، سیاست و اقتصاد را از هم جدا نمیکنند - و هنوز به تأسی از مارکس در پی تغییر جهاناند، نه تفسیر صرف آن.