پادگانها باید از خانهها دور باشند!
جنگ اخیر نشان داد الگوی تمرکزگرایی و همجواری مرگبار مراکز نظامی با بافت مسکونی، چگونه پایتخت را به سیبلی ثابت و آسیبپذیر تبدیل کرده است
جنگ تحمیلی سوم، هرچند هنوز به پایان نرسیده و دود ناشی از تخریب زیرساختهای شهری از افق کلانشهرها محو نشده است، اما درسها و هشدارهای آن پیش از هر زمان دیگری خود را بر ذهن شهرسازان، برنامهریزان و مدیران بحران تحمیل کرده است. این جنگ، برخلاف دو تجربۀ پیشین، نه در جبهههای دور از شهر بلکه در قلب کلانشهرها و در مجاورت خانهها، مدارس، بیمارستانها و مراکز تحقیقاتی جریان داشت. ماهیت «شهر پایه» این جنگ، برای همیشه فرض «جبهه دور از شهر» را باطل کرد. ازاینرو پرسش اصلی امروز این نیست که چگونه شهر را در برابر حملات مقاوم کنیم، بلکه این است که چه آسیبشناسی بنیادینی در الگوهای توسعه فضایی و برنامهریزی منطقهای ایران وجود دارد که شهرهای ما را به اهدافی ثابت و آسیبپذیر بدل کرده است؟ پاسخ، هرچند تلخ، اما روشن است؛ در دهههای اخیر نه «شهر برای زیست» که «شهر برای تمرکز قدرت و سرمایه» ساختهایم.
نخستین و مهمترین درس این جنگ، آشکارشدن ناتوانی الگوی «تمرکزگرایی» در سطوح ملی، منطقهای و محلی است. ایران از دهه ۱۳۴۰ تاکنون، عملاً الگوی توسعۀ قطبی را دنبال کرده است؛ قطبی به نام تهران که نه فقط جمعیت، سرمایه و فعالیت اقتصادی، بلکه زیرساختهای حیاتی، مراکز نظامی و صنایع راهبردی را نیز در خود متمرکز کرده است. بر اساس گزارش مرکز آمار ایران (۱۴۰۲)، استان تهران با کمتر از ۹ درصد مساحت کشور، بیش از ۲۶ درصد جمعیت، ۴۵ درصد حسابهای بانکی و ۳۸ درصد تولید ناخالص داخلی را در خود دارد. همین آمار نشان میدهد که یک حملۀ گسترده به تهران میتواند بیش از یکسوم اقتصاد و بخش مهمی از نظام تصمیمسازی کشور را مختل کند.
اما خطر تنها در تمرکز جمعیت نیست. همجواری مراکز نظامی با بافتهای مسکونی، نوعی «فاجعه طراحی نشده؛ اما محتوم» را رقم زده است. منطقه ۲۲ تهران که روزگاری با ایده شهرسازی مدرن شکل گرفت، بهتدریج به یکی از قطبهای نظامی- امنیتی پایتخت تبدیل شد. چندین پادگان، مراکز فرماندهی، سایتهای راداری و واحدهای نظامی هوایی در فاصله چندصدمتری بلوکهای انبوه مسکونی استقرار یافتهاند. در حملات اخیر، همین آمیختگی نامتوازن باعث شد خیابانهای فرعی تا شعاع دو کیلومتری اهداف، از موج انفجار و ترکش آسیب جدی ببینند.
شرق تهران نیز وضعیتی مشابه دارد. مجموعههای پدافندی، مراکز تحقیقاتی و صنایع دفاعی در محدودههای پیروزی، نارمک و خاوران، بدون رعایت استانداردهای فاصلهگذاری ایمن، در میان سکونتگاهها ساخته شدهاند. این الگوی «آمیختگی ناایمن»، به تعبیر هنری لوفور در نظریه «تولید فضای اجتماعی»، محصول تصمیماتی است که فضا را نه بستر زندگی روزمرۀ مردم، بلکه «عرصۀ نمایش و استقرار قدرت» میبینند. لوفور تأکید میکند: «فضای ساختهشده، روابط اجتماعی را بازتاب میدهد و بازتولید میکند.» آنچه امروز در تهران بازتاب مییابد، روابطی مبتنی بر عدم تعادل و آسیبپذیری ساختاری است.
در ادبیات نظامی جهان، سالهاست که مفهوم «شهر تقسیمشده» یا «شهر دوگانه» موردتوجه قرار گرفته است. در این الگو، دشمن با هدفگیری مراکز حساس و ایجاد حلقهای از آتش و ترکش پیرامون آنها، عملاً شهر را به دو بخش «نسبتاً امن» و «بسیار پرخطر» تقسیم میکند. منطقه ۲۲ تهران در حملات اخیر دقیقاً چنین وضعیتی را تجربه کرد: محلههای غربی (اشرفی اصفهانی، همت) نسبت به محلات شرقی فازهای ۲ و ۳، به دلیل جانمایی نامتوازن کاربریهای نظامی، آسیب بیشتری دیدند.
بر اساس برآورد اولیۀ سازمان نقشهبرداری کشور (۱۴۰۴)، تعداد اصابتها در شعاع ۵۰۰ متری مراکز نظامی حدود چهار برابر مناطق مشابهِ فاقد این مراکز بوده است. این الگوی همجواری ناایمن نشان میدهد که استقرار تأسیسات حساس در میان بافتهای متراکم شهری، سطح خطرپذیری ساکنان را به طور چشمگیری افزایش داده و آنان را در موقعیتی قرار میدهد که بدون آگاهی و اختیار، بیشترین پیامدهای حملات را متحمل میشوند.
فراتر از مشکلات کالبدی، شکافی نظری در اسناد بالادستی برنامهریزی کشور مشاهده میشود. سند ملی آمایش سرزمین که در اسفند ۱۳۹۹ تصویب شد، بر پایۀ پیشفرضهایی چون «احیای برجام»، «رفع تدریجی تحریمها» و «بازگشت به اقتصاد جهانی» تدوین شده است. این سند تقریباً هیچ تمهید یا سناریوی جایگزینی برای شرایطی چون جنگ تمامعیار، تشدید تحریمها یا وضعیت «نه جنگ و نه صلح» ارائه نکرده است. پل ریکور در کتاب «از متن تا کنش» یادآور میشود: «برنامهریزی، انتخاب آیندۀ مطلوب در برابر آینده نامطلوب است.» ما این آینده نامطلوب را پیشبینی نکردیم و اکنون در دل بحران به دنبال راهحل میگردیم.
از دل این بحران، دستکم چهار اولویت حیاتی برای بازآفرینی نظام برنامهریزی شهری و منطقهای قابل استنتاج است. نخست آنکه تمرکززدایی نظامی- صنعتی باید بهعنوان یک اصل غیرقابلچشمپوشی دنبال شود؛ بهگونهای که مراکز حساس به قطبهای کوچکمقیاس در مناطق کمتراکم و مرزی منتقل شوند و کلانشهرها از تبدیلشدن به «اهداف ثابت و پرریسک» رهایی یابند. در کنار آن، تفکیک کاربریها و ایجاد مناطق حائل میان کاربریهای نظامی و سکونتگاههای شهری، از طریق کمربندهای سبز، پارکهای شهری و کاربریهای غیرحساس، میتواند شدت آسیب و دامنه اثر حملات را به میزان قابلتوجهی کاهش دهد. سومین ضرورت، توسعه فضاهای زیرزمینی چندمنظوره است؛ فضاهایی مانند ایستگاههای مترو، پارکینگهای طبقاتی و تونلهای خدمات شهری که باید با استانداردهای پدافند غیرعامل طراحی یا بازطراحی شوند تا در شرایط بحران امکان پناهگیری امن شهروندان را فراهم آورند. در نهایت، بهروزرسانی اسناد آمایشی کشور بر مبنای سناریوهای بدیل نظیر جنگ، محاصره اقتصادی و حملات سایبری ضروری است؛ چرا که تجربه کشورهای درگیر جنگ نشان داده است نبود «پلن B» عملاً به معنای طراحی «گور دستهجمعی» برای مردم است.
با اینهمه، جنگ تحمیلی سوم در کنار ویرانیها، فرصتی بیسابقه برای بازاندیشی در منطق حاکم بر ساختار فضایی ایران فراهم کرده است. همانگونه که هنری لوفور در «حق به شهر» یادآور میشود، شهروندان باید فراتر از مصرفکنندگان فضای تولیدشده توسط ساختار قدرت، نقش فعال در شکلدهی به فضا داشته باشند؛ نقشی که امروز نه صرفاً یک وظیفه مدنی، بلکه حقی حیاتی برای بقاست. چنانچه از این بحران درس نگیریم و الگوی تمرکزگرایی و آمیختگی ناایمن کاربریها را تکرار کنیم، در آیندهای نهچندان دور شهری «دوجداره» پیشرو خواهیم داشت؛ جدارهای امن برای صاحبان قدرت و جدارهای ناامن برای مردم عادی. بازسازی پساجنگ، اگر صرفاً معطوف به کالبد باشد و منطق فضایی حاکم اصلاح نشود، ما را دوباره به نقطه آغاز باز خواهد گرداند. اکنون زمان آن رسیده است که از دل بحران «طرحی نو دراندازیم»؛ طرحی که در آن شهر نه صحنه نمایش قدرت، بلکه پناهگاه زیست جمعی باشد.