«دانشگاه» کجای این جنگ ایستاده است؟
در روزگاری که دوقطبیهای رادیکال فضای گفتوگو را میبلعند، آکادمی چگونه میتواند با عبور از انفعال، نقش پناهگاه عقلانیت و همبستگی اجتماعی را ایفا کند؟
در روزگاری که شهرها زیر سایه جنگ میلرزند و زندگی روزمره به «آستانهای دائمی» بدل شده که عبور از آن ممکن نیست، پرسشی اساسی پیش روی ماست؛ دانشگاه کجای این داستان ایستاده؟ این پرسش، امروز برای بسیاری از دانشجویان، نه یک دغدغه نظری، بلکه مسئلهای زیستی است. ما در وضعیتی گرفتار شدهایم که دو روایت ایدئولوژیکِ مسلط، یکی تهاجم را راهحل میداند و دیگری ایستادگی مطلق را، هر دو در یک نقطه مشترکاند؛ بیتوجهی به زیست اجتماعی. تخریب را به ویرانی پل و نیروگاه تقلیل میدهند، حالآنکه آنچه هدف قرار گرفته، شبکه پیچیده زیستن، امید، گفتوگو و عاملیت انسانی است.
در چنین شرایطی، جامعه بیش از هر زمان دیگری نیازمند بازاندیشی است. زیگمونت باومن یادآور میشود که بقای جامعه در دل بحران، نه از مسیر گریز، بلکه از مسیر بازاندیشی مداوم در وضعیت حاصل میشود. اما بازاندیشی، بدون فضای گفتوگوی آزاد ممکن نیست. جامعهای که در آن هر نقدی به وابستگی تعبیر میشود و هر میانهروی به خیانت، توان تولید نیروی اجتماعی مستقل را از دست میدهد. دوقطبیهای سخت، گفتوگو را میبلعند و شهروندان را به تماشاگران تقابل قدرتها بدل میکنند. در این خلأ، دانشگاه میتوانست و میتواند «نیروی سوم» باشد؛ نهادی که نه در منطق حذف، بلکه در منطق گفتوگو و بازسازی اجتماعی عمل میکند.
مسئولیت اجتماعی دانشگاه دقیقاً از همینجا آغاز میشود. دانشگاه صرفاً کارخانه تولید مدرک یا مرکز انتقال دانش تخصصی نیست؛ نهادی عمومی است که باید در لحظات بحرانی، نقش پناهگاه عقلانیت و همبستگی را ایفا کند. تجربههای جهانی نشان دادهاند که دانشگاهها در زمان جنگ میتوانند فراتر از مأموریت آموزشی خود عمل کنند؛ در سارایوو، کلاسها در زیرزمینها ادامه یافت تا چراغ اندیشه خاموش نشود؛ در اوکراین، دانشگاهها به مراکز ساماندهی کمکهای انسانی تبدیل شدند؛ در آلمان پس از جنگ جهانی دوم، بازسازی نظام دانشگاهی یکی از ارکان جلوگیری از بازگشت افراطیگری بود. همچنین، دانشگاه شام در زمان سقوط سوریه نقش مهمی در اداره کشور و برنامهریزی برای آینده ایفا کرد. این دانشگاه نهتنها فضایی برای تحصیل و یادگیری فراهم کرد، بلکه بهعنوان مرکزی برای تحلیل وضعیت اجتماعی و سیاسی، گفتگو درباره راهکارهای خروج از بحران و ساماندهی به فعالیتهای انسانی عمل کرد. این تجربهها نشان میدهند که دانشگاه، اگر بخواهد، میتواند ستون ثبات اجتماعی باشد.
اما مسئولیت اجتماعی، مفهومی انتزاعی نیست؛ در زندگی روزمره دانشجویان معنا پیدا میکند. امروز بسیاری از دانشجویان با بحرانهای معیشتی، بیکاری، مهاجرت اجباری، محدودیت دسترسی به منابع علمی و حتی بازداشت یا حصر مواجهاند. دانشگاه در برابر این واقعیتها نمیتواند بیطرف بماند. بیطرفی در زمان بحران، خود نوعی موضع است. نهادی که از رنج اعضای خود بیخبر بماند یا آن را به مسئلهای شخصی تقلیل دهد، از کارکرد اجتماعی خود فاصله گرفته است.
مسئولیت دانشگاه در چنین شرایطی چندلایه دارد. نخست، حفظ و گسترش فضای گفتوگوی آزاد. دانشگاه باید مکانی باشد که در آن اختلافنظر تهدید محسوب نشود و نقد به منزله دشمنی تعبیر نگردد. هنگامی که جامعه بهسوی تقدسگرایی یا رادیکالیسم میل میکند، این دانشگاه است که میتواند با تمرین عقلانیت انتقادی، مانع لغزش بهسوی افراطیگری شود. میشل فوکو نشان میدهد که قدرت تنها در نهادهای رسمی متمرکز نیست، بلکه در گفتمانها جریان دارد. اگر گفتمان غالب، نقد را خاموش کند، فاشیسم نه با صدای بلند، بلکه در سکوت شکل میگیرد. دانشگاه باید از این سکوت جلوگیری کند. دوم، حمایت عملی از دانشجویان آسیبدیده. مسئولیت اجتماعی تنها در سطح بیانیه و همایش تحقق نمییابد؛ در سیاستهای حمایتی، تسهیل دسترسی به منابع علمی، ایجاد فرصتهای شغلی موقت، ارائه مشاورههای روانی و معیشتی و پیگیری حقوق دانشجویان معنا پیدا میکند. وقتی بخش قابلتوجهی از دانشجویان به دلیل بحران اقتصادی شغل خود را از دست میدهند یا دسترسی به اینترنت پژوهشی محدود میشود، دانشگاه موظف است راهحلهایی خلاقانه بیابد. این حمایتها، صرفاً خدمات رفاهی نیستند؛ سرمایهگذاری بر آینده اجتماعیاند. سوم، ایفای نقش واسط میان جامعه و نهادهای رسمی. دانشگاه میتواند پل ارتباطی میان دولت، نهادهای مدنی و نسل جوان باشد. در شرایطی که شکاف اعتماد افزایشیافته، چنین پلی حیاتی است. هر گامی در جهت کاهش تنش، آزادی بیان مسئولانه و شنیدن صدای دانشجویان از جمله دانشجویان منتقد یا بازداشتشده میتواند به بازسازی سرمایه اجتماعی کمک کند. آشتی ملی و اعتماد عمومی، بدون حضور فعال نهادهای دانشگاهی دشوار خواهد بود.
بااینحال، مسئولیت دانشگاه تنها در عرصه سیاستگذاری یا مدیریت بحران خلاصه نمیشود؛ بعد فرهنگی و معنایی آن نیز اهمیت دارد. جامعه امروز در وضعیت تعلیق به سر میبرد؛ تعلیقی که امید را فرسوده و انسان را به تماشاگر رنج خود بدل میکند. اسپینوزا هشدار میدهد که اندوه مزمن، توان کنشگری را میگیرد. برای بازگشت به کنشگری، نیازمند معنا هستیم و یکی از مهمترین منابع معنا، روایت است.
دانشگاه میتواند کانون روایتگری جمعی باشد. نه روایتهای تبلیغاتی یا قهرمانسازیهای کاذب، بلکه روایتهای اصیل از رنج، اضطراب، مقاومت و امید. هانا آرنت بر اهمیت روایت در ساختن معنای انسانی تأکید میکرد؛ روایت، آشوب تجربه را به نظمی قابلفهم تبدیل میکند. نوشتن، ثبت خاطرات، پژوهش درباره تجربه زیسته بحران، برگزاری کارگاههای ادبی و هنری همه اینها میتواند بخشی از مأموریت اجتماعی دانشگاه باشد. روایت، فرد را از «قربانی منفعل» به «شاهد فعال» بدل میکند و حس عاملیت را بازمیگرداند.
در نهایت، باید پذیرفت که بازسازی اجتماعی با اقدامات بزرگ و نمایشی آغاز نمیشود. ویکتور فرانکل یادآور میشود که حتی در سختترین شرایط، کارهای کوچک و معنادار میتوانند احساس کنترل بر زندگی را بازگردانند. دانشگاه نیز میتواند از همین کنشهای کوچک آغاز کند: ایجاد حلقههای گفتوگو، حمایت از یک دانشجوی آسیبدیده، تسهیل یک پروژه پژوهشی، انتشار یک مجموعه روایت. این اقدامات خرد، اگر مستمر باشند، به نیرویی بزرگ تبدیل میشوند.
دانشگاه در زمان جنگ، آخرین سنگر امید عقلانی است. اگر این نهاد به وظیفه اجتماعی خود عمل کند، میتواند از دل ویرانی، امکان نو آغاز را بسازد. مسئولیت اجتماعی دانشگاه یعنی دفاع از کرامت دانشجو، حفاظت از گفتوگو، مقابله با افراطیگری و بازتولید معنا در زمانی که معنا در حال فروپاشی است. ما تماشاگر نیستیم. دانشگاه نیز نباید تماشاگر باشد. اگر قرار است فردایی متفاوت شکل بگیرد، از همین کلاسها، همین قلمها و همین گفتوگوهای کوچک آغاز خواهد شد. تا زمانی که دانشگاه مسئولیت اجتماعی خود را به رسمیت بشناسد و آن را به عمل تبدیل کند، امید در دل جنگ امکانی واقعی باقی خواهد ماند.