قمار با سرمایۀ آیندگان زیر سایۀ جنگ
عباس محمدی در گفتوگو با قلمرو رفاه پیامدهای جبرانناپذیر امنیتیشدن فضا و کاهش نظارتهای مردمی بر طبیعت ایران را بررسی میکند
حفاظت از محیطزیست در میانه هیاهوی جنگ، اغلب به موضوعاتی فانتزی یا دستکم فرعی تقلیل پیدا میکند. اما در همین حین مرگ خاموشی زیر پوست سرزمین در حال وقوع است؛ تخریبی جبرانناپذیر زیر بمبارانها و همینطور در سایهٔ خلأ نظارتی و فشارهای اقتصادی ناشی از جنگ.
شرایط جنگی، نهتنها راه را برای سودجویان و قاچاقچیان هموار کرده، بلکه خود دستگاههای حاکمیتی را نیز به بهرهبرداری آسیبزای بیشتر از منابع طبیعی کشانده است. در این میان، جنگ و بحرانهای جانی و مالی آن، تضعیف شبکههای ارتباطی و تنگتر شدن فضای فعالیت اجتماعی، آخرین سدهای دفاعی طبیعت یعنی نظارتهای مردمی را نیز رو به افول برده است.
قلمرو رفاه برای تأثیرات و پیامدهای تخریب محیطزیست در جنگ اخیر، با عباس محمدی، کنشگر محیطزیست گفتوگو داشته است که در ادامه میخوانید.
در یک تصویر کلی، این جنگ چه پیامدهایی برای محیطزیست کشور داشت؟
یکی از اثرات منفی و بسیار مهم جنگ این است که موضوع محیطزیست به حاشیه میرود. زمانی که بحث امنیت ملی یا جان انسانها در میان است، طبیعی است که تمام مسائل دیگر، از جمله محیطزیست، فرع بر قضیه دانسته شوند؛ چراکه محیطزیست مسئلهای درازمدت و متعلق به نسلهای آینده است، اما وقتی نسل فعلی در جنگ کشته میشود یا سرزمینها در حال ازدسترفتن است، فکر دولتها و مردم از این موضوع منحرف میشود. همین به حاشیه رفتن یعنی نادیدهگرفتن اقتضائات حفاظت از محیطزیست. حال به این وضعیت، سودجویی و طمع فرصتطلبانی را هم اضافه کنید که منتظرند نظارت بر مناطق حفاظتشده و استانداردهای محیطزیستی کاهش یابد تا سوءاستفادههای خود را آغاز کنند.
در واقع اکنون نظارتهای معمول در مناطق طبیعی کاهشیافته که بخش عمده آن نیز مربوط به نظارتهای مردمی است. اگرچه مأموران محیطزیست یا قرقبانها ممکن است همچنان در مناطق حضور داشته و به وظایفشان عمل کنند، اما نباید فراموش کرد که تعداد نیروهای حفاظتگر مردمی در مقایسه با محیطبانها دهها برابر است. تعداد محیطبانها در سرتاسر کشور بسیار کم است و بخش بزرگی از نظارت و حفاظت از مناطق را سازمانهای مردمنهاد، مردم عادی و گروههای محلی انجام میدهند. در سالهای اخیر، بهویژه در موضوع آتشسوزی جنگلها و مراتع، گروههای مردمی نقش بسیار مؤثر و مهمی ایفا کردهاند. اما وقتی درگیر جنگ هستیم و مردم احساس ناامنی میکنند یا بیکار میشوند، این نظارتها کاهش مییابد و سرمایههای طبیعی و ملی بیشازپیش در معرض خطر نابودی قرار میگیرد. در چنین شرایطی چوببرها راحتتر کارشان را انجام میدهند؛ حتی ممکن است افرادی که قلباً تمایلی به این کار ندارند، به دلیل مشکلات معیشتی دست به تخریب بزنند. وقتی کسی بیکار شده یا از کارخانهای تعدیل شده و درآمد مسافرکشیاش هم کفاف هزینههای بالا را نمیدهد، ممکن است برای تأمین معاش به سوءاستفاده از طبیعت روی بیاورد؛ مثلاً اقدام به شکار کند، چوب ببرد یا به چیدن بیرویه سبزیهای کوهستانی مشغول شود.
وقتی نظارت کم میشود و برای تأمین معیشت یا از طریق بهرهبرداری غیرمجاز از طبیعت برای جبران شرایط بد کسبوکار به محیطزیست هجوم آورده میشود، آسیبها تشدید میگردد. ایراد بزرگ این وضعیت آنجاست که یک مرگ خاموش را برای زیرساختهای طبیعی کشور رقم میزند؛ مرگی که شاید اکنون به طور مشخص به چشم نیاید، اما اثر مخرب خود را بر سرزمین و آینده کشور بر جای خواهد گذاشت.
باتوجهبه کمرنگشدن نظارتها در این بازه زمانی، آیا خود شما با مصادیق و موارد مشخصی ازایندست سوءاستفادهها روبرو شدهاید؟
من به دو مورد مشخص اشاره میکنم تا نشان دهم که ماجرا فقط به مردم و کاهش نظارتهای مردمی ختم نمیشود. دولت و حاکمیت نیز به دلیل درگیری در جنگ و افزایش سرسامآور هزینهها، دیگر فرصتی برای یافتن منابع درآمدی پایدار یا انجام وظایف حمایتی و مدیریتی خود ندارند. در چنین شرایطی، برای جبران کمبودهای مالی یا راضیکردن گروههایی که به دنبال فعالیتهای اقتصادی هستند ــ و البته برای اینکه نشان دهند اشتغالزایی صورتگرفته ــ با هزینهکردن از جیب محیطزیست، فرصتطلبیهایی را فراهم میکنند.
بهعنوان نمونه، در جنگلهای شمال بار دیگر بحث بهرهبرداری از چوب مطرح شده است. حدود ۱۰ سال است که طبق قانون، هرگونه بهرهبرداری از چوب جنگلهای شمال ممنوع شده است. بگذریم از اینکه در همین مدت نیز سازمان منابع طبیعی و مجموعه دولت نتوانستند حفاظت و مدیریت مؤثری اعمال کنند؛ یعنی قانونی نوشتند؛ اما قاچاق چوب بهشدت ادامه یافت. حالا در شرایطی که آن عوامل تخریب (قاچاق و قطع درختان) کاهش نیافته، خود دولت هم وارد میدان شده است و به اسم بهرهبرداری از «چوبهای افتاده و درختان شکسته»، دوباره به شرکتهای چوببری مجوز ورود به جنگل را میدهد. این شرکتها به بهانه جمعآوری چوبهای افتاده، به جانِ اندک باقیماندهٔ جنگلهای هیرکانی ما افتادهاند.
در قانون «تنفس جنگل» که بهرهبرداری چوب را ممنوع کرده، تبصره ماده ۳۶ میگوید برداشت «چوبهای افتادهٔ تجمعی» توسط سازمان منابع طبیعی مانعی ندارد. اما دو نکته اساسی در این تبصره نهفته است؛ اولاً چوب افتاده در اکوسیستم جنگل کارکرد حیاتی خود را دارد و باید در جای خود باقی بماند. ثانیاً کلمه «تجمعی» به معنای مواردی است که تعداد زیادی درخت در یک نقطه افتاده و مثلاً مسیر رودخانه را مسدود کرده باشند که در صورت جاریشدن سیل، خطری برای پاییندست ایجاد نکنند. در این قانون تأکید شده که خود «سازمان منابع طبیعی» باید اقدام به برداشت کند، اما اکنون آنها به شرکتهای خصوصیِ چوببری گفتهاند که بروید و این چوبها را جمع کنید؛ یعنی هر جای جنگل درختی افتاده بود، بردارید. در عمل، ورود شرکتهای خصوصی به جنگل به معنای دستکاری مخرب اکوسیستم است؛ چرا که عملیات بیرونکشیدن درختان افتاده، آسیبهای ساختاری شدیدی به پهنه جنگل وارد میکند. از سوی دیگر، فقدان نظارت دقیق در کنار قیمتهای نجومی چوب، راه را برای تخریب مضاعف بازکرده است؛ در چنین شرایطی، دور از انتظار نیست که شرکتهای خصوصی در کنار یک درخت افتاده، چندین درخت سالم را نیز قطع کنند. حالا در این وضعیت جنگی و با کاهش درآمدهای عمومی، دولت به اجرای چنین طرحهایی روی آورده و عدهای نیز با ابزار قراردادن معیشت کارگران و بهانه اشتغالزایی، به جان اندک باقیماندهٔ این طبیعت بیزبان افتادهاند.
مثال دیگر، وضعیت معدنی در کوه «شاهوار» در شمال شهر شاهرود است. شاهوار منبع اصلی تأمین آب شهرستان شاهرود محسوب میشود و تمامی چاههای منطقه از برفوباران این کوهستان تغذیه میکنند. حتی دولت سالها پیش بهاشتباه در یکی از درههای این کوهستان سدی احداث کرد که بماند آن کار هم چقدر خطا بود؛ اما به هر صورت، حیات شاهرود به این کوهستان وابسته است. چند سال پیش، برای بهرهبرداری از سنگ «بوکسیت» که ماده اولیه آلومینیوم است، بخشی از این کوه را در اختیار شرکتی گذاشتند تا مواد استخراجی را به کارخانه آلومینیومسازی جاجرم منتقل کند. اکنون بخش مهمی از این کوهستان تا ارتفاع نزدیک به قله (حدود ۳۲۰۰ تا ۳۳۰۰ متری) بهشدت تخریب شده است؛ تخریبی چنان وسیع که گویی در آنجا بمب اتمی انداختهاند.
سالها مردم شاهرود، از فعالان محیطزیست و مردم عادی گرفته تا امامجمعه، شهردار و اهالی روستاهای پایکوه، به این وضع اعتراض کردند. آنها حلقه انسانی تشکیل دادند، نامه نوشتند، به قوه قضاییه شکایت کردند و دلایل علمی متعددی آوردند که برداشت آلومینیوم از این منطقه، بهویژه با هزینه حمل آن تا فاصله دویست، سیصدکیلومتری، اصلاً بهصرفه نیست. سرانجام حکم توقف بهرهبرداری از معدن صادر شد، هرچند که یک جبهه از این کوهستان به طور کامل و جبرانناپذیر تخریب شده بود.
حالا در شرایط فعلی، دوباره به شرکت و کامیونداران اجازه فعالیت دادهاند و برای توجیه کارشان میگویند سنگهایی که قبلاً استخراج و «دپو» شده بود را جابهجا میکنیم. این حرف که سنگها دپو شده، بهگونهای بیان میشود که انگار درباره یک انبار برنج صحبت میکنند. واقعیت این است که آنها در حال کندن و بردن خودِ کوه هستند. بار دیگر مردم شاهرود در حال اعتراضاند، اما متأسفانه گویا گوش شنوایی وجود ندارد. این یکی از پیامدهای جنگ است. وقتی جنگ درمیگیرد، مسائلی به حاشیه میروند که هرگز نباید نادیده گرفته شوند. مسئولان با این توجیه که به منابع مالی نیاز داریم و باید اشتغال ایجاد کنیم ــ همان حرفهایی که در شرایط عادی هم برای سودجویی میزنند ــ در وضعیت جنگی با شدتی بیشتر به تخریب طبیعت ادامه میدهند. اینها فقط دو مورد مشخص بود؛ دهها مورد مشابه دیگر در گوشهوکنار کشور وجود دارد که در سایه شرایط جنگی، آسیبهای جدی و جبرانناپذیری را به محیطزیست ایران وارد میکنند.
این جنگ بر خود فعالیت و فعالین محیط زیستی چه تأثیر مستقیمی گذاشت؟
تأثیر جنگ بر فعالیتهای محیطزیستی و فعالان این حوزه بسیار واضح است. امروزه بخش عمدهای از فعالیتهای تشکلهای مردمنهاد، گروههای محلی و حرکتهای داوطلبانه در بستر فضای مجازی شکل میگیرد. مردم از طریق اینترنت با یکدیگر ارتباط برقرار میکنند؛ چه برای دادن فراخوان جهت پاکسازی کوهستان، چه برای ایستادگی در برابر یک طرح مخرب و چه برای هماهنگی جهت اطفای حریق در جنگلها. اکنون یکی از اثرات مستقیم جنگ این است که ما عملاً دسترسی مؤثری به اینترنت نداریم و این مسئله ضربه مهلکی به گروههای اجتماعی زده است. برای نمونه، گروههایی در پیامرسانهایی نظیر واتساپ با هزاران عضو فعال وجود داشت که امکان انتقال آنها به شبکههای داخلی وجود ندارد؛ چرا که این شبکهها زیرساخت لازم را ندارند و ناکارآمد هستند. وقتی بستر ارتباطی قطع شود، عملاً فعالیتها نیز متوقف میشود. مضاف بر این، انسانها در شرایط جنگی ناخودآگاه در لاک خود فرومیروند. خود من یک نمونه از این وضعیت هستم؛ پیش از جنگ، دستکم هفتهای یک یا دو یادداشت برای روزنامهها، سایتها و گروههای مجازی مینوشتم، اما از زمان آغاز جنگ تاکنون فعالیتهایم تقریباً تعطیل شده و شاید تنها دو یا سه مصاحبه یا یادداشت داشتهام. وقتی انسان با تمام وجود درگیر مسائل معیشتی و امنیت زندگی شخصیاش میشود، این موضوع لطمه بزرگی به فعالیتهای محیطزیستی وارد میکند.
از سوی دیگر، در فضای جنگی کوچکترین حرکت اجتماعی ممکن است تعبیرهای امنیتی پیدا کند یا به همکاری با اینوآن متهم شود. در نتیجه، فعالیتها بهشدت کاهش مییابد. مردم در میانهٔ گرانی و سختیهای معیشتی، دیگر تابوتوان درگیرشدن در پروندههای امنیتی را ندارند. اینجاست که جنگ نه فقط بر محیطزیست، بلکه بر تمام عرصههای اجتماعی دیگر نیز اثر مخربی میگذارد. تا آنجا که من اطلاع دارم، فعالیت بسیاری از کسانی که در امور خیریه یا کمک به معلولان فعال بودند نیز در این مدت یا کاملاً متوقف شده یا بهشدت کاهشیافته است.
هزینه این خسارات چگونه به جامعه بازمیگردد؟
محیطزیست موضوعی بیننسلی است؛ همانطور که حفاظت از آن به بردباری و صرف زمانی طولانی نیاز دارد، شکلگیری فضاهای زیستی و محیطهای طبیعی نیز به قرنها و هزارهها زمان نیاز داشته است. ازاینرو، ترمیم این محیطها ــ اگر اساساً امکانپذیر باشد ــ فرایندی بسیار طولانی خواهد بود. در بسیاری از نقاط جهان، جنگلهایی وجود دارند که دو تا پنج هزار سال پیش سکونتگاه انسانها بودهاند. امروزه تصاویر ماهوارهای و بررسیهای زمینی نشان میدهند که آن بخش از جنگلها هنوز مشخص است که دستخورده هستند. حتی در آمازون که سرعت رویش گیاهان و میزان بارندگی فوقالعاده بالاست، دانشمندان چند سال پیش دریافتند که پوشش گیاهی در برخی مناطق متفاوت است و آن بافت اصیل و طبیعیِ اولیه را ندارد. با بررسیهای بیشتر مشخص شد که انسانها دو، سه هزار سال پیش در آنجا زندگی میکردند و درختان را بریده بودند؛ بعدها که آنجا را ترک کردند، اگرچه درختان و گیاهان دوباره روییدند، اما آن اکوسیستم هرگز به حالت اولیه بازنگشت. این نشان میدهد که طبیعت چقدر بهکندی و باظرافت به جایگاه قبلی خود باز میگردد.
حالا این وضعیت را برای سرزمینی خشک مثل ایران در نظر بگیرید که با تغییرات اقلیمی، گرمتر شدن هوا و کاهش بارندگی نیز مواجه است. در چنین شرایطی، عملاً در آیندهٔ قابلپیشبینی، امکان ندارد طبیعتی که تخریب شده، دوباره بازیابی شود. واقعیت این است که در ایران، هر جا جنگلی از بین برود یا خاکی فرسایش یابد، هرگز به وضعیت اولیهاش باز نخواهد گشت؛ بنابراین، آنچه باقی میماند یک خسران بیننسلی و پایدار برای کشور است. اگر ما هر تکه از این سرزمین را بهصورت خاک فرسایشیافته یا جنگل نابودشده از دست بدهیم، در واقع آن را برای همیشه از دست دادهایم؛ درست مثل سرمایه عظیمی که به دستمان رسیده باشد و ما آن را در یک قمار باخته و نابود کرده باشیم.