سیاستگذاری در برابر فرسایش اجتماعی
جامعهای که احساس بیعدالتی کند، حتی اگر ساکت بماند، دیگر همدل نخواهد بود
یک آتشبس شکننده میان ما و جنگی که هنوز از حافظهها پاک نشده، ایستاده است. چهل روزی که گذشت، فقط تقویم را جلو نبرد، چیزی را در دل این سرزمین جابهجا کرد. چیزی که نه در گزارشهای رسمی میآید و نه در آمارها ثبت میشود: پیوندی خاموش میان مردمی که در لحظۀ خطر دوباره یکدیگر را به یاد آوردند. این انسجام، این نزدیکی، شاید مهمترین دستاورد همان روزهایی بود که آسمان تیره شد و زمین لرزید. شبیه همان تجربهای که در جنگهای کوتاه اما پرهزینۀ اخیر دیدیم؛ وقتی که اختلافها برای لحظاتی کنار رفت و «ایران» دوباره به نقطۀ مشترک تبدیل شد.
اما حالا، در این سکوت پراضطرابِ پس از جنگ، پرسش اصلی این نیست که چه گذشت، پرسش این است که چه دارد از دست میرود؟
اتفاقات سال ۱۴۰۴ یکبار دیگر نشان داد در لحظههای فروپاشی، این مردماند که کشور را سر پا نگه میدارند. نه نهادها، نه سازوکارهای رسمی، بلکه همان پیوندهای نادیدنی که از دل کوچهها و خانهها میآید. انسجام ملی، محصول بخشنامه نیست، نتیجۀ همدلی است. نتیجۀ قلبهایی که در بزنگاهها، بیآنکه به تفاوتها فکر کنند، برای یک چیز میتپد: ایران. این سرمایهای است که بهسادگی به دست نمیآید و بهسادگی هم از دست میرود.
دشمنی که در میدان جنگ به دستاورد نهایی نرسید، حالا شکل دیگری از فشار را انتخاب کرده است. چیزی که بیش از آنکه به توپ و تانک شبیه باشد، به فرسایش شبیه است؛ محاصره. فشاری که نه یکباره، بلکه آرام و ممتد عمل میکند. جایی که هدف، نه خاک که روان جامعه است. جایی که امید را نشانه میگیرد و تابآوری را تحلیل میبرد.
در چنین شرایطی آنچه تعیینکننده است، نهفقط توان نظامی که توان زیستن مردم است. سیاستگذاران کشور نشان دادهاند برای روز جنگ برنامه دارند؛ از هرمز تا شهرهای موشکی، نقشهها آماده است. اما برای روزهای بعد از جنگ چه؟ برای سفرههایی که کوچکتر شده، برای جوانی که آیندهاش را نمیبیند، برای خانوادهای که هر روز بیشتر از دیروز نگران است؟ اقتصاد میدان نامرئی همین جنگ است و اگر در آن برنامهای نباشد، پیروزیهای میدان هم دوام نخواهد داشت.
بیم آن میرود که سال ۱۴۰۵ سال آزمون دیگری برای همین انسجام باشد. سالی که اگر فشارهای اقتصادی به همین شکل ادامه پیدا کند، همان پیوندی که در روزهای بحران شکل گرفت، آرامآرام فرسوده شود. تجربۀ دیماه سال گذشته هنوز دور نیست؛ جایی که شکافها ناگهان سر باز کرد و آنچه بهسختی ساخته شده بود، ترک برداشت. انسجام ملی، اگر تغذیه نشود، اگر دیده نشود، اگر پاس داشته نشود، دوام نمیآورد.
در این میان، برخی سیاستهای قضایی نیز نشانههایی از بازگشت به الگوهایی دارد که بیشتر به اقتضای سالهای دور طراحی شدهاند. تصمیمهایی که شاید در کوتاهمدت بازدارنده باشند، اما در بلندمدت میتوانند به تیغی دولبه تبدیل شوند و از آنسو که تیزتر است، نه تهدید بیرونی که همین انسجام داخلی را نشانه گیرد. جامعهای که احساس بیعدالتی کند، حتی اگر ساکت بماند، دیگر همدل نخواهد بود و کار دست حاکمیت میدهد.
واقعیت این است که ما در نقطهای ایستادهایم که بیش از هر زمان دیگری به «حفظ» نیاز داریم. حفظ آنچه در سختترین روزها به دست آمد. انسجام ملی، مثل پلی است که در میانۀ بحران ساخته شده؛ پلی که اگر مراقبش نباشیم، پیش از آنکه به مقصد برسیم، فرومیریزد.
این روزها شاید بیش از هر تحلیل ژئوپلیتیک و هر معادلۀ نظامی، باید یک سؤال ساده را جدی گرفت: آیا میخواهیم این پیوندی را که در دل بحران شکل گرفت، نگه داریم یا نه؟
پاسخ به این سؤال، نه در میدان جنگ که در زندگی روزمرۀ مردم داده میشود؛ در نان، در کار، در عدالت و رواداری، در احساس شنیدهشدن. اگر اینها نباشد، هیچ آتشبسی نمیتواند صلح واقعی را تضمین کند. صلح جایی آغاز میشود که مردم احساس کنند هنوز «با هم» هستند.