مردی در دل چهار عصر تأمیناجتماعی
روایت چهار صحنه از تحولات پنهان بزرگترین صندوق بیمهای کشور
تاریخ نهادهای بزرگ، غالباً در میان ارقام خشکِ گزارشهای سالانه و بروکراسیِ بایگانیها گم میشود؛ اما واقعیتِ یک سازمان را باید در لابهلای خاطرات کسانی جستوجو کرد که چرخدندههای آن را با دستهای خود لمس کردهاند. سازمان تأمیناجتماعی ایران به عنوان بزرگترین نهاد عمومی غیردولتی، تنها یک صندوق مالی نیست؛ بلکه حافظۀ جمعیِ طبقه کارگر و حقوقبگیرِ ایران در نیم قرن اخیر است. یادداشت حاضر تلاشی است برای بازخوانیِ سیر تحول این نهاد از نگاه مردی که نزدیک به چهار دهه، از پایینترین سطوح اجرایی تا حساسترین کرسیهای تصمیمسازیِ مالی را تجربه کرده است.
در اواخر دهه ۱۳۴۰ خورشیدی، در حالی که نظام اداری ایران میان سنت و مدرنیته دستوپا میزد، نسل جدیدی از تکنوکراتهای جوان و تحصیلکرده وارد بدنۀ «سازمان بیمههای اجتماعی» شدند تا نظم نوینی را در حسابداری و آمار بنا نهند. این نسل، شاهدِ گذارِ پرالتهابِ سازمان از یک نهاد تحتِ لوای وزارت کار به یک سازمان مستقل و سپس پارهپاره شدن آن در طوفانهای سیاسیِ پیش و پس از انقلاب بود.
در میان این نسل، علیرضا عونی، دانشآموختۀ آمار و مدیریت ایستاده است؛ مردی که از ۹ خرداد ۱۳۴۹ قدم در این مسیر گذاشت و تا اسفند ۱۳۸۷، شاهدِ تولد، فروپاشی و بازسازیِ ساختارهای مختلف این سازمان بود. او در مطلعِ این روایت، انگیزۀ خود را از بازخوانیِ این ۳۸ سال خدمت، چنین بیان میکند: «وقتی در نهم خرداد ۱۳۴۹ به عنوان یک دانشجوی جوانِ آمار وارد سازمان شدم، هیچگاه تصور نمیکردم که روزی شاهدِ پیچیدهترین جراحیهای اداری و مالیِ این نهاد باشم. من کارم را از میان تودههای پرونده در بایگانی ارومیه شروع کردم و در نهایت، به جایی رسیدم که مسئولیتِ بودجه و تمرکزِ حسابهای کل سازمان را بر عهده داشتم. این روایت، تنها خاطراتِ شخصی من نیست؛ بلکه شرحِ وقایعِ سازمانی است که با گوشت و پوستِ خود درک کردهام؛ از انضباطِ دورانِ بیمههای اجتماعی تا آشفتگیهای سال ۵۷ و از دورانِ طلاییِ سرمایهگذاریهای دهه ۶۰ تا نبردهای بیپایان برای حفظ حقوقِ درمانیِ بیمهشدگان. من این چهار پرده را روایت میکنم تا آیندگان بدانند که این غولِ رفاه اجتماعی، چگونه و با چه هزینههایی به قامتِ امروزیاش درآمده است.»
این روایت در چهار پرده تنظیم شده است؛ چهار مقطعِ کلیدی که نه تنها دوران کاریِ راوی، بلکه نقاط عطف تاریخِ اجتماعی و سیاسیِ ایران معاصر را در قابِ سازمان تأمیناجتماعی به تصویر میکشد. این متن، گزارشی از گفتوگویی مفصل با علیرضا عونی است؛ نسخه اصلی مصاحبه بالغ بر چهاردههزار کلمه است. گزارش کنونی مجموعآ چهار هزار کلمه است؛ گزارشی در همآمیخته از واقعیتهای تاریخی و تجربۀ فردی؛ تلاشی برای آنکه تاریخِ تأمیناجتماعی از پشت میزهای بسته خارج شده و در قالب یک روایت انسانی و صادقانه، جان بگیرد.
فصل اول: در سایۀ «بیمههای اجتماعی»؛ از بایگانی ارومیه تا قطب کارگری جنوب پایتخت (۱۳۴۹ تا ۱۳۵۴)
در اواخر دهۀ ۱۳۴۰ خورشیدی، جامعه ایران تحت تأثیر برنامههای عمرانی چهارم، شتاب تندی به سوی صنعتیشدن به خود گرفته بود. با گسترش کارخانهها و افزایش جمعیت حقوقبگیر، دولت وقت برای کنترل اعتراضات کارگری و ایجاد ثبات اجتماعی، تقویت «سازمان بیمههای اجتماعی» را که در آن زمان تحت نظر وزارت کار فعالیت میکرد، در دستور کار قرار داد. این نهاد در آن سالها تحت مدیریت محمدعلی نیکپور، با انضباطی سختگیرانه و ساختاری صلب اداره میشد تا پاسخگوی نیازهای درمانی و معیشتی طبقه جدید کارگر در قطبهای صنعتی باشد. در چنین فضای اجتماعی و مدیریتی صُلبی است که این نهاد برای جذب نیروهای جوان، متخصص و بومی در استانها اقدام میکند و یکی از آنها علیرضا عونی است. او در روایت پیوستناش به آنچه امروزه به عنوان سازمان تأمین اجتماعی یاد میکنیم، از اولین مواجههاش با بروکراسی اداری میگوید:
«نهم خردادماه ۱۳۴۹ بود که به عنوان کارمند جدیدالاستخدام وارد سازمان بیمههای اجتماعی شدم. من بومی ارومیه بودم، دیپلم ریاضی داشتم و در انستیتو تکنولوژی رشته آمار میخواندم؛ همینها باعث شد در آزمون شعبه که تازه در ارومیه تأسیس شده بود قبول شوم. در آن زمان شعبه ارومیه یک واحد درجهدو بود و ریاست آن را رئیس اداره کار منطقه بر عهده داشت. در اولین روز، مرا به بخش درآمد فرستادند و مأموریتی دادند که تمام تصویر ذهنیام را به هم ریخت: ایستادن پشت دستگاه کپی در بایگانی. برای منی که با ریاضیات و آمار سر و کار داشتم، جابهجا کردن پروندههای کاهی و کار با آن دستگاه کپی، سخیف و دلخورکننده بود. هنوز شناختی از ابعاد سازمان نداشتم و فقط میدیدم که بایگان و محاسب پرونده یکی هستند و همه چیز در دفتری به نام روزنامه و کل ثبت میشود.»
در سال ۱۳۴۹، سازمان بیمههای اجتماعی ایران یکی از پیشروترین نهادهای دولتی در ورود به عصر اتوماسیون و مدرنیزاسیون اداری بود. این سازمان تلاش کرد سیستم حسابداری خود را از حالت دستی (دفاتر روزنامه و کل) به سیستم ماشینی (کامپیوتری) تغییر دهد. این گذار تکنولوژیک در حالی رخ میداد که بدنۀ کارشناسی هنوز آموزشهای لازم را ندیده بود و همین امر موجب بروز بینظمی در کدگذاریها و تأخیر در تبادل اطلاعات مالی میان شعب و ستاد مرکزی میشد. علیرضا عونی که در همان بدو ورود، شاهد این گذار از دنیای دفاتر دستنویس به دنیای کدهای کامپیوتری بوده است. او با اشاره به حمایتهای حرفهای که مانع از خروج او از سیستم شد، چنین یادآور میشود:
«در همان بایگانی، با آقای وزیری آشنا شدم که مسئول بخش درآمد بود. او وقتی پشتکار مرا دید، نگذاشت ناامید شوم و کار را رها کنم. شهریور ۱۳۴۹ که برای ادامه تحصیل باید به تهران میآمدم. با حمایتهای او و پیگیریهای پرفشار در اداره بودجه، توانستیم حکم انتقال به تهران را بگیریم. من با حکم جدید به بیمارستان آیتالله کاشانی در خزانه رفتم. این بیمارستان توسط سرمایهداری به نام عباس خزانه تأسیس و به شاه هدیه شده بود و شاه هم آن را به سازمان داده بود تا قلب درمان کارگران در جنوب شهر باشد. در بیمارستان به عنوان حسابدار مشغول شدم. محیط آنجا با سلفسرویس و نظم خاصش مرا جذب کرد. ظرف یک سال چنان به ظرایف حسابداری مسلط شدم که حتی رئیس بیمارستان به من اجازه میداد زودتر از بقیه تعطیل شوم تا به درسهای دانشگاهیام برسم.»
محلۀ نازیآباد و خزانه در جنوب تهران، در سالهای آغازین دهه ۵۰، کانون تجمع صنایع و طبقه کارگر صنعتی بود. بیمارستانهای سازمان بیمههای اجتماعی در این مناطق، از نظر کیفیت خدمات و تجهیزات با مراکز درمانی طراز اول رقابت میکردند. با این حال، سال ۱۳۵۴ با تصویب «قانون تأمین اجتماعی»، نقطه پایانی بر این ساختار قدیمی و هویت بیمارستانی سازمان گذاشته شد و بخش «درمان» به طور ناگهانی از بدنه سازمان جدا و به وزارت بهداری ملحق شد.
این تغییر قانون، برای کارمندی که در انضباط درمانی بیمارستان قد کشیده بود، یک شوک اداری محسوب میشد. عونی این لحظه گذار و جدایی اجباری از محیط مورد علاقهاش را اینگونه روایت میکند: «یک بار در لابلای اعداد و ارقام بیمارستان، متوجه شدم پول یک کامیون قند پرداخت شده اما کالا وارد انبار نشده است؛ گزارش من باعث شد پول به سازمان برگردد و مورد توجه قرار بگیرم. حقوقم ۶۰۳ هزار و ۷ ریال بود که بعد از گرفتن لیسانس، ۱۵۰ تومان هم به آن اضافه شد. من تا تیرماه ۱۳۵۴ در همان محیط ماندم اما با تصویب قانون جدید در اردیبهشت ماه همان سال، همهچیز تغییر کرد. طبق قانون، درمان از سازمان جدا شد و من برخلاف میلم، با حکمی ناخواسته راهی شعبه ۱۱ نازیآباد شدم. این آغاز خروج من از محیط درمانی و ورود به بدنه اجرایی شعب سازمان در آستانه تحولات بزرگ بود.»
فصل دوم: طوفانِ تغییر؛ از تولد «تأمیناجتماعی» تا شعلههای انقلاب (۱۳۵۴ تا ۱۳۵۷)
در اواسط دهۀ ۱۳۵۰ خورشیدی، ساختار حکمرانی در ایران تحت تأثیر درآمدهای سرشار نفتی و رویای رسیدن به «تمدن بزرگ»، به سوی تمرکزگرایی و ادغامهای کلان اداری پیش رفت. تصویب «قانون تأمیناجتماعی» در تیرماه ۱۳۵۴، فراتر از یک تغییر نام ساده، جراحی عمیقی در بدنۀ رفاه اجتماعی ایران بود. دولت وقت با هدف یکپارچهسازی خدمات، بخش «درمان» را که هویت اصلی سازمان بیمههای اجتماعی بود، جدا و به وزارت بهداری ملحق کرد. این تصمیم، سازمان را به یک نهاد صرفاً بیمهای و بازنشستگی تبدیل کرد و شوک بزرگی به کارشناسانی وارد آورد که سالها در اتمسفر بیمارستانی رشد کرده بودند.
در همین سالهای گذار و در حالی که بدنه اداری سازمان میان ساختار قدیم و جدید معلق بود، علیرضا عونی با ابلاغیهای ناخواسته روبهرو میشود که او را از محیط مورد علاقهاش در بیمارستان جدا میکند. او درباره این دورانِ انتقال و مواجهه با اولین پیامدهای قانون جدید میگوید: «در اردیبهشت سال ۱۳۵۴، درست زمانی که حس میکردم در بیمارستان کاشانی به اوج پختگی رسیدهام، با یک درجه ارتقا حکم جدیدم صادر شد. قانون تغییر کرده بود و درمان از سازمان جدا میشد. من که لیسانس آمار گرفته بودم و به محیط درمانی دلبستگی داشتم، اصلاً رغبتی برای ترک بیمارستان نداشتم، اما چارهای نبود. در ۲۸ تیرماه ۱۳۵۴، با بیمیلی به شعبه ۱۱ تهران در نازیآباد رفتم. در آنجا متصدی آمار و بعداً سرپرست حسابداری شدم و شاهد بودم که چگونه سهم حقبیمهها از ۱۸ درصد به ۳۰ درصد افزایش یافت تا پوشش حداکثری افراد جامعه محقق شود.» در سالهای ۵۵ و ۵۶، حساسیتهای امنیتی در مناطق کارگری پایتخت به اوج خود رسیده بود. نازیآباد به عنوان قطب صنعتی جنوب تهران، زیر ذرهبین نهادهای امنیتی قرار داشت و این نظارتها حتی در لایههای میانیِ بروکراسیِ سازمان تأمیناجتماعی نیز نفوذ کرده بود. در این دوره، برخورد میان کارشناسانِ معتقد به انضباط مالی و مدیرانی که از رانتهای سیاسی و امنیتی برخوردار بودند، اجتنابناپذیر بود.
علیرضا عونی که در شعبه ۱۱ با یکی از همین چهرههای پنهانِ امنیتی درگیر شده بود، ماجرای ایستادگیاش در برابر سوءاستفاده از اموال دولتی و هزینهای را که برای این صراحت پرداخت، چنین یاد میکند: «رئیس شعبه ۱۱ در اوایل سال 1355 بازنشسته شد و من سرپرستی حسابداری را بر عهده گرفتم. آن زمان یک دستگاه جیپ دولتی برای بازرسی از کارگاهها در اختیار ما بود که استفاده شخصی از آن اکیداً ممنوع بود، اما رئیس شعبه از آن برای کارهای خانوادگیاش استفاده میکرد. من که نمیتوانستم این بینظمی را تحمل کنم، معترض شدم و کار به درگیری فیزیکی و گزارش تخلف او به مدیرمالی کشید. آن زمان نمیدانستم با چه کسی درافتادهام؛ تازه بعد از انقلاب بود که از میان اسناد فهمیدم او مأمور ساواک بوده است. تاوان آن گزارش، عزل من از سرپرستی و تنزل مقامم به مسئولیت دفترداری بود، هرچند بعداً با همراهی سایر کارکنان، نامهای اعتراضی علیه رفتارهای زورگویانه او به مدیرعامل وقت، مهندس نقابت، نوشتیم.»
در سال ۱۳۵۵، سازمان با ایده «صندوق تأمیناجتماعی» وارد مرحله جدیدی از تجمیع منابع مالی شد. هدف این بود که پولها در مرکز جمعآوری و برای آینده سرمایهگذاری شود؛ ایدهای که اولین نطفههای شکلگیری نهادهای سرمایهگذاری بزرگ را در سازمان پدید آورد اما همزمان، تصمیمات مدیریتی نظیر ایجاد حساب واحد کشوری «۲۵۰۰۵»، نظارت شعب بر واریزیهای کارفرمایان را مختل کرد. بانکها بدون انتقال واقعیِ پول، اظهارنامهها را مهر میزدند و قدرت حسابرسیِ دقیق از بین رفته بود. در این سالها، پروژههای بزرگی همچون مکانیزه کردن سیستم توسط شرکت آمریکایی EDS نیز کلید خورد که قرار بود شماره تأمیناجتماعی را به شماره ملی افراد تبدیل کند.
عونی که در میانهی این تغییرات ساختاری و پروژههای ناتمام تکنولوژیک، از شعبهای به شعبه دیگر منتقل میشد، از ناکارآمدیهای سیستمِ حساب واحد و سرنوشت عجیب پروندههای مکانیزه در آستانه انقلاب چنین روایت میکند: «یکی از ایرادات بزرگی که به سازمان ضربه زد، ایجاد حساب واحد ۲۵۰۰۵ توسط آقای پاشا بود. با این کار، حسابهای مستقل درآمد شعب بسته شد و ما دیگر نمیفهمیدیم کدام کارفرما واقعاً پول ریخته و کدام بانک تبانی کرده است؛ قابلیت حسابرسی عملاً از بین رفت. از سوی دیگر، پروژه EDS هم که قرار بود همه چیز را مکانیزه کند، در عمل شکست خورد. ما بعد از انقلاب متوجه شدیم تمام آن برگههایی که با زحمت پر میکردیم و برای مرکز میفرستادیم، در گونیها مانده بود و اصلاً وارد سیستم نشده بود. در آن سالهای آخر، من به شعب شمیران و ۱۲ رفتم و در نهایت در ۱۵ مرداد ۱۳۵۶، رئیس شعبه ۱۰ تهران شدم؛ درست در زمانی که بوی تغییر در هوای شهر پیچیده بود.» با فرارسیدن سال ۱۳۵۷، اعتصابات سراسری و اعتراضات عمومی، چرخهای اداری کشور را به گِل نشاند. دولت شریفامامی در تلاشی دیرهنگام برای فرو نشاندن خشم کارکنان، حقوقها را افزایش داد و رتبههای اداری را اصلاح کرد اما این اقدامات در برابر موج انقلاب رنگ باخت. در سازمان تأمین اجتماعی، شوراهای کارکنان شکل گرفت و مدیران ارشد یکی پس از دیگری صحنه را ترک کردند.
علیرضا عونی که در روزهای پرالتهاب بهمن ۵۷ شاهد فروپاشی نظم قدیمی و آغاز دوران جدیدی در سازمان بود، از فضای اعتصابات و اولین روزهای پس از پیروزی انقلاب میگوید: «در سال ۵۷ همه جا اعتصاب بود؛ نه کارمندان کار میکردند و نه کارفرماها حقبیمه میدادند. در مهرماه ۵۷، دولت شریفامامی برای راضی کردن ما ۷۵۰ تومان به حقوقها اضافه کرد و رتبهها را بالا برد، اما دیگر فایدهای نداشت. ۲۳ بهمن ۱۳۵۷ که به اداره رفتم، دیگر از آن مدیریتهای صلب خبری نبود. نقابت و پاشا رفته بودند و فضا به کلی عوض شده بود. سازمان دوباره از صندوق به سازمان تأمین اجتماعی تغییر نام داد و شوراهای کارکنان قدرت را در دست گرفتند. در آن روزهای پرآشوب، حتی در شعبه ۱۱ که من رئیس حسابداریاش بودم، عدهای آمدند تا وسایل را ببرند؛ وقتی مخالفت کردم و گفتم باید صورتجلسه شود، با توهین و فحاشی روبرو شدم. سازمان در یک خلأ مدیریتی عجیب فرو رفته بود.»
فصل سوم: طوفان انقلاب و تلاطمِ شوراها؛ از خیابان نازیآباد تا ستاد مرکزی (۱۳۵۷ تا ۱۳۶۱)
پس از پیروزی انقلاب در بهمن ۱۳۵۷، نهادهای اداری ایران با پدیدهای نوظهور به نام «مدیریت شورایی» روبهرو شدند. در سازمان تأمیناجتماعی که در آن زمان هنوز با نام «صندوق تأمین اجتماعی» شناخته میشد، شوراهای کارکنان و انجمنهای اسلامی به موازات مدیران منصوب، قدرت را در دست گرفتند. این تغییرات ساختاری با بیثباتی شدیدی در سطح کلان همراه بود؛ به طوری که در کمتر از دو سال، چهار مدیرعامل (سامی، زابش، خوانساری و مقدسی) بر مسند کار نشستند. در تیرماه ۱۳۵۸، با تصویب شورای انقلاب، نام نهاد مجدداً از «صندوق» به «سازمان تأمیناجتماعی» بازگشت تا هویتِ از دست رفته خود را باز یابد، اما واقعیتِ میدان، آشفتهتر از تغییرات نام بود و بسیاری از اسناد مالی و اداری در جریان حوادث انقلاب از بین رفته یا دچار بینظمی شده بود.
در این فضای آکنده از سوءظن میان نیروهای قدیمی و شوراهای انقلابی، علیرضا عونی که مدیریت حسابداری شعبه را بر عهده داشت، با چالشی میان حفظ انضباط اداری و فشارهای خیابانی روبهرو میشود. او از روزهای نخستین پس از بهمن ۵۷ و تقابل با رفتارهای تندِ شورایی چنین روایت میکند: «۲۳ بهمن ۱۳۵۷ که به اداره رفتم، دیگر از آن ساختارِ صلب مدیریتی خبری نبود. سازمان در یک خلأ مدیریتی عجیب فرو رفته بود و هر کسی سازی میزد. یک روز در شعبه ۱۱ که من رئیس حسابداریاش بودم، تعدادی از افراد به نام شورا آمدند تا وسایل و اموال را جابهجا کنند؛ وقتی مقابلشان ایستادم و گفتم هرگونه جابهجایی باید با صورتجلسه رسمی باشد، با توهین و فحاشیِ رئیس شورا مواجه شدم. فضا طوری بود که نیروهای قدیمی را به بهانههای مختلف کنار میزدند. حتی از سال ۵۴ تا نیمه اول ۵۸، سازمان اصلاً صورت مالیِ مصوب نداشت و سیستم از هم پاشیده بود؛ بهویژه در اداره کل مالی که افراد فاقد صلاحیت جایگزین مدیران مجرب شده بودند. من در آن دوران، شاهد بودم که چگونه قانونِ بازنشستگی پیش از موعد (با ۲۰ سال سابقه و ۳۰ روز حقوق) باعث خروجِ انبوهِ نیروهای باسابقه شد و سازمان را با فقرِ تخصص روبهرو کرد.»
در سال ۱۳۵۹، با هدف تمرکززدایی اداری، تهران به دو منطقه مدیریتی (منطقه ۱ و ۲) تقسیم شد تا نظارت بر شعبِ شرق و غرب پایتخت تسهیل گردد. این تقسیمبندی در شرایطی صورت گرفت که معیارهای انتصابِ مدیران به تدریج از شایستگیهای فنی به سوی وفاداریهای مذهبی و انقلابی تغییر جهت میداد. حضور در نمازخانهها و فعالیت در انجمنهای اسلامی، به یکی از شاخصهای اصلی برای ارتقای رتبه در بروکراسیِ جدید تبدیل شده بود؛ امری که گاه باعث میشد افرادی بدون طی کردن سلسلهمراتب اداری، ناگهان به پستهای حساسِ مدیریتی دست یابند. علیرضا عونی که در این دوره به عنوان رئیس امور مالی منطقه ۲ تهران انتخاب شده بود، خاطرهای از مواجهه با محمد غرضی (مدیرعامل وقت) و غلبۀ نگاهِ مذهبی بر معیارهای تخصصی را اینگونه بازگو میکند: «سال ۵۹ در منطقه ۲ تهران رآیگیری شد و من به عنوان رئیس امور مالی انتخاب شدم؛ انتصابی که رتبه مرا به ۹ رساند. در آن سالها مدیران مدام عوض میشدند؛ از شهید معیری که فقط چند ماه ماند تا مرحوم محمد غرضی که در اسفند ۵۹ آمد. روزی آقای غرضی برای بازدید به شعبه ما آمده بود و هنگام نماز، متوجۀ غیبت من در نمازخانه شده بود. وقتی علت را جویا شد، مدیر منطقه به دروغ یا برای حمایت از من، گفت که من مشغول انجامِ مأموریتی فوری هستم. در آن اتمسفر، مذهبی بودن یک امتیاز بزرگ برای انتصابات محسوب میشد و متأسفانه کسانی که شایستگی فنی نداشتند، صرفاً با همین تابلوی انقلابیگری به پستهای مهمی مثل هیئتمدیره رسیدند. حتی شاهد بودم که یک سرایدار ناگهان مدیرکل فنی شد؛ تنها جایی که تا حدودی از این طوفانِ تغییراتِ غیرتخصصی در امان ماند، بدنۀ مالی سازمان بود.»
با فرارسیدن سال ۱۳۶۱، لزوم بازسازیِ ستاد مرکزی سازمان و بازگرداندنِ انضباط مالی پس از سالها آشفتگی، بیش از پیش احساس میشد. ادارۀ کل بودجه و تمرکز حسابها، قلبِ تپندۀ این بازسازی بود که باید میانِ درآمدهای حاصل از حقبیمه و هزینههایِ رو به افزایشِ تعهدات، توازن برقرار میکرد. این کارشناس ارشد فعال در تامین اجتماعی که در شهریورماه ۱۳۶۱ از بدنه اجراییِ مناطق جدا و به طبقات ساختمان مرکزی فراخوانده شد، لحظه ورودش به ستاد و آغاز مأموریت جدید در اداره بودجه را اینگونه توصیف میکند: «در شهریور سال ۶۱، مرا از منطقه تهران به مرکز فرستادند و در قسمت مالی مشغول شدم. مدتی بعد، سرپرستی اداره برنامه و بودجه سازمان تأمین اجتماعی را به من سپردند. این در حالی بود که من پیش از آن، هیچ سابقۀ کاری در بخش بودجهنویسیِ ستادی نداشتم و همه چیز را باید از صفر شروع میکردم. آن زمان ادارۀ برنامه و بودجه زیر نظر اداره کل مالی بود و وظیفه داشت برای تمام واحدها ردیف استخدامی و اعتباری تعریف کند. من زمانی که در بیمارستان کاشانی بودم، میدیدم که چطور برای جذب یک پرستار باید تأییدیه این اداره باشد، اما حالا خودم در جایگاهی نشسته بودم که باید این نظم را به کل سازمان بازمیگرداندیم. این آغازِ فعالیت من در ستاد مرکزی بود که تا پایان سال ۱۳۸۷ ادامه یافت.»
فصل چهارم: نبرد برای «درمان»؛ از قانون الزام تا میراث ماندگار (۱۳۶۷ تا ۱۳۸۷)
در اواخر دهۀ ۱۳۶۰ خورشیدی، نارضایتی گسترده بیمهشدگان از کیفیت خدمات درمانی در بیمارستانهای دولتی، دولت و مجلس را به بازنگری در سیاستهای جداسازی درمان از سازمان تأمین اجتماعی واداشت. در سال ۱۳۶۷، «قانون الزام سازمان تأمیناجتماعی به اجرای بندهای الف و ب ماده ۳ قانون تأمیناجتماعی» به تصویب رسید. این قانون، نقطهای بازگشت به ریشههای سازمان بود تا بار دیگر مسئولیت مستقیم درمانِ کارگران را بر عهده بگیرد. اجرای این قانون نیازمند تدوین آییننامههای دقیق مالی و اجرایی بود تا مرز میان مالکیت سازمان و مدیریتِ وزارت بهداشت تبیین شود.
در این برهه حساس، علیرضا عونی که خود از بدنه سیستمِ درمانی قدیم بود و پیچخمهای مالیِ بیمارستانها را میشناخت، به عنوان معمارِ اصلیِ آییننامههای اجراییِ قانون الزام وارد عمل میشود. او دربارۀ آن مأموریتِ دشوار و تدوینِ ساختارِ جدید معاونت درمان میگوید: «در سال ۱۳۶۷، جلسات فشردهای برای تدوین آییننامه قانون الزام با حضور معاون وزیر بهداشت برگزار شد. من به دلیل سابقه و علاقهام به بخش درمان، بیش از ۹۰ درصد این آییننامه را خودم به نگارش درآوردم. در آن زمان، طوری آییننامه را تنظیم کردم که گویی تمام قدرتِ مدیریت و اداره بیمارستانها در اختیار سازمان تأمین اجتماعی است. پست جدیدی به نام معاونت درمان ایجاد کردیم و حتی مدیرعامل سازمان را به عنوان رئیس ستاد درمان گنجاندیم. با این حال، بعدها از اینکه معاونت درمان را تا این حد مستقل و قدرتمند تعریف کرده بودم، پشیمان شدم؛ چرا که بهتدریج این بخش از نظارت مستقیمِ بدنه مالی و اداری سازمان خارج شد و قدرت معاونت درمان حتی از مدیرعامل سازمان هم پیشی گرفت.»
دهه ۱۳۷۰ با تغییرات پیدرپی مدیریتی و تلاطمهای سیاسی در بدنه دولت همراه بود. در آذرماه 1370 با درگذشت ناگهانی محمد غرضی در یک سانحه رانندگی، سازمان وارد دورهای جدید از مدیریت زیر نظر مهدی کرباسیان شد. در این دوره، تمرکز بر انضباط مالی و کنترل هزینههای سرسامآورِ درمان که حالا بخش بزرگی از بودجه سازمان را میبلعید، به اولویت اصلی تبدیل شد. همزمان، بحثهایی درباره لایهبندی بیمهها و تفکیک بیمههای پایه و تکمیلی در محافل سیاستگذاری مطرح گشت که نشان از تغییر نگاه دولت به وظایف حمایتی سازمان داشت.
عونی که در این سالها به عنوان مشاور مدیرعامل و مسئول مالیِ بخش درمان فعالیت میکرد، شاهدِ گذار از دورانِ مدیریتهای سنتی به دورانِ نوینِ بروکراسیِ رفاه بود. او دربارۀ چالشهای مدیریت درمان و میراثِ بهجا مانده از آن دوران چنین یادآور میشود: «بعد از فوت آقای غرضی، دورهای از کشمکشها بر سر ریاست سازمان آغاز شد. در نهایت آقای کرباسیان آمد و مرا به عنوان مسئول مستقیم امور مالی درمان منصوب کرد. من هفتهای سه روز در ستاد و سه روز در معاونت درمان بودم تا بر مخارج نظارت کنم. در اواخر دهه ۷۰، با آمدن آقای ستاریفر، نگاه سازمان به سمت خرید خدمت تغییر کرد. ایشان معتقد بود سازمان نباید بیمارستانداری کند، بلکه باید درمان را بخرد. در همان زمان، زمین بیمارستان میلاد را که من به عنوان مدیر بودجه، کارِ خریدش را به مبلغ ۳۰۰ میلیون تومان انجام داده بودم، آمادۀ بهرهبرداری شد. اگرچه میلاد در سال ۱۳۸۰ افتتاح شد، اما نگاهِ حاکم این بود که به صورت خصوصی اداره شود.»
با نزدیک شدن به سالهای پایانی دهه ۱۳۸۰ و اتمام دوران خدمت علیرضا عونی، سازمان تأمین اجتماعی با چالشهای جدیدی نظیر ناترازی صندوقها و افزایش نسبت مستمریبگیران به بیمهپردازان روبرو شد. میراثِ عونی در سازمان، تنها در ارقام و بودجهها خلاصه نمیشد؛ او آییننامهها و ساختارهایی را بنیان گذاشت که تا دههها، چارچوب حرکت مالی این غول اجتماعی را تعیین میکرد. علیرضا عونی در آخرین فرازهای روایت خود، در حالی که به ۳۸ سال حضور مستمرش در طبقات مختلف سازمان نگاه میکند، توصیهای راهبردی برای آیندهی درمانی که خود در ساختنش نقش داشته، ارائه میدهد: «امروز که به گذشته نگاه میکنم، معتقدم بخش درمان باید از بدنۀ اداری سازمان جدا شود و به صورت یک سازمان علمی و تخصصیِ مستقل برای بیمهشدگان فعالیت کند. درمان نباید به شکل دولتی اداره شود، بلکه باید با رابطهای شفاف و بر اساس خرید خدمت از بیمارستانهای خصوصی و ملکی پیش برود تا بیمهشدگان در نوبتهای طولانیِ آزمایشگاه و بستری نمانند. من در سال ۱۳۸۷ از سازمان بازنشسته شدم، اما دغدغهام همیشه این بود که درمان سازمان، قوام لازم را پیدا کند و بر اساس اصول علمی اداره شود، نه بر اساس چانهزنیهای اداری»
فهرست منابع
1- منابع اصلی (روایت علیرضا عونی)
مصاحبه با علیرضا عونی (قسمت اول): بخشهای ۱ تا ۸ و ۱۲ تا ۱۴.
مصاحبه با علیرضا عونی (قسمت سوم): بخشهای ۵۱ و ۵۲ (درباره سوابق بیمارستانهای اهدایی).
مصاحبه با علیرضا عونی (قسمت اول): بخشهای ۸ تا ۲۵. (شامل وقایع شعبه ۱۱، درگیری با رئیس ساواکی، سیستم حساب ۲۵۰۰۵، پروژه EDS و اعتصابات سال ۵۷).
مصاحبه با علیرضا عونی (قسمت اول): بخشهای ۲۴ تا ۲۹ (شامل وقایع انقلاب، دوران مناطق تهران و ورود به ستاد).
مصاحبه با علیرضا عونی (قسمت دوم): بخشهای ۳۰ تا ۳۵ (شامل تحلیل وضعیت صورتهای مالی پس از انقلاب و شوراهای کارگری).
مصاحبه با علیرضا عونی (قسمت دوم): بخشهای ۴۱، ۴۳، ۴۴ و ۴۶ (شامل تأسیس شستا، امضای چک ۲ میلیاردی و خرید کشتی).
مصاحبه با علیرضا عونی (قسمت سوم): بخشهای ۴۹ و ۵۰ (شامل جزئیات وام ۵ میلیاردی به دولت و وام به شهرداری کرباسچی)
مصاحبه با علیرضا عونی (قسمت سوم): بخشهای ۵۷ تا ۶۳ (تدوین آییننامه قانون الزام)، ۶۵ تا ۶۷ (دوران کرباسیان و فوت غرضی)، ۶۸ تا ۷۰ (دوران ستاریفر و خرید زمین میلاد) و ۷۱ تا ۷۴ (توصیههای نهایی درباره درمان
۲- برخی منابع ثانویه و پژوهشی (بستر تاریخی)
کتاب اقتصاد سیاسی ایران؛ از مشروطیت تا پایان سلسله پهلوی، محمدعلی (همایون) کاتوزیان
کتاب بر بال عقابها، کن فالت (مستندسازی دقیق فعالیتهای شرکت EDS در ایران و سیستمهای کامپیوتری تأمین اجتماعی)
مجموعه پژوهشی «تهراننامه»، داریوش شهبازی (مرجع دقیق برای استخراج تاریخچه بیمارستان خزانه (کاشانی) و خاندان خزانه)
فصلنامه «تاریخ معاصر ایران» (مقالهی مربوط به تکنوکراتها)، مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران (برای بررسی نقش محمدعلی نیکپور در مدیریت نوین اداری ایران)
ایران بین دو انقلاب، یرواند آبراهامیان، نشر نی
مصوبه شورای انقلاب (تیر ۱۳۵۸) درباره تغییر نام «صندوق» به «سازمان تأمیناجتماعی» و ادغام صندوقهای مختلف.
تاریخچه تصویب شرکت سرمایهگذاری تأمیناجتماعی (شستا)، وبسایت رسمی شستا، بخش درباره ما (بررسی سیر تاریخی از ۱۳۶۵ تاکنون).
قانون الزام سازمان تأمیناجتماعی به اجرای بندهای الف و ب ماده ۳»: مصوب ۱۳۶۷/۰۶/۳۰ مجلس شورای اسلامی.
تاریخچه بیمارستان تخصصی و فوقتخصصی میلاد»: بررسی روند ساخت و افتتاح از ۱۳۶۷ تا ۱۳۸۰.
قانون ساختار نظام جامع رفاه و تأمیناجتماعی»: مصوب ۱۳۸۳؛ برای تحلیل لایهبندی بیمهها (پایه و تکمیلی).
تحول مدیریت در سازمان تأمیناجتماعی»: مقالهای از دکتر محمد ستاریفر درباره استراتژی خرید خدمت در تأمیناجتماعی.