درباره نظم آینده جهان از گرامشی سئوال بپرسید
نظم جهانی لیبرال در حال فروپاشیده است اما واقعا چه چیزی جای آن را خواهد گرفت؟
قلمرو رفاه| اگر نظم بینالمللی اکنون به پایان رسیده است، از آن روست که رضایت نسبت به امپراطوری آمریکا فروپاشیده است. ایالات متحده با افول قدرتش در حال تخریب همان هنجارها و نهادهایی است که زمانی چارچوب اِعمال اقتدار بینالمللیاش را سامان میداد. در حالی که آمریکا نقش رهبری خود را از دست میدهد، هیچ قدرت واحدی نیز جایش را به عنوان هژمون جهانی پر نمیکند. جولیانو فیوری، نویسندهٔ متن پیشرو، مدیر تحقیقات موسسهٔ آلامِدا است و در حال حاضر در حال نوشتن کتابی دربارهٔ اقتصاد سیاسی نظریات معاصر دربارهٔ حاکمیت است. این مقاله که اسفند امسال در نشریهٔ ژاکوبن منتشر شده است، بخشی از پروژهٔ «پسانظم» مؤسسهٔ آلامدا است که به بررسی منازعه بر سر حاکمیت در جهانی تکهتکه میپردازد.
ترجمه: سحر کریمی | اگر پس از یک دهه تکانههایی که نظم معمول اوضاع را برهم زدهاند، هنوز تردیدی دربارهٔ مختصات زمانهٔ ما وجود داشت، سرآغاز سرگیجهآور امسال به روشنی نشان داد که دیگر در وضعیت پیشین نیستیم. ژئوپولیتیک جدیدی در حال شکلگیری است و این موضوع به ویژه در بمباران مداوم ایران توسط آمریکا و اسرائیل، در ربایش نیکولاس مادورو از ونزوئلا توسط آمریکا و در استقرار نیروهای اروپایی در گرینلند پس از ادعاهای دونالد ترامپ بر این جزیره آشکار شده است.
چالشهای تازه نسبت به برتری قدرت آمریکا همراه با تلاطمهای سیاسی در دموکراسیهای سرمایهداری غربی از زمان بحران مالی ۲۰۰۷-۲۰۰۸، به تولید انبوهی از متون دلنگران دربارهٔ «پایانها» انجامید. بخش زیادی از این ادبیات وقتی به وضعیت امپراطوریای میپردازد که امروزه «نظم بینالمللی» نامیده میشود، در حسرت «بازگشت» به ثبات است. از این رو چندان جای تعجب ندارد که بسیاری از مفسران امور بینالملل با گرایشهای سیاسی متفاوت، مکرراً به گزارهٔ مشهور آنتونیو گرامشی، نویسندهٔ کمونیست ایتالیایی دربارهٔ «دوران فترت» (interregnum) ارجاع دادهاند: دورهای که در آن «کهنه رو به مرگ است و نو ناتوان از زاده شدن».
امروز اما چنین توقعی برای «امر نو» در نظام بینالملل اغلب به طور ضمنی تا حدی در پی احیای «امر کهنه» است و بر این پیشفرض تکیه دارد که نظم میتواند محصول اراده باشد، از جنس همان رهبری اخلاقیای که در دهههای گذشته کارگزاران جهانی و مدیران نهادهای امدادی و موسسات مالی اعمال کردند. اما هیچ تضمینی وجود ندارد که نظم جدیدی مستقر شود. مفهوم «نظم بینالمللی» به نحوی که امروزه به طور معمول فهم میشود و به مجموعهای جهانی از هنجارها و نهادهای حکمرانی اشاره دارد، میراث قرن بیستم است و اگر دقیقتر بگوییم حاصل دوران هژمونی آمریکا. در واقع اگرچه کاربرد این مفهوم در نیمهٔ دوم قرن بیستم به تدریج افزایش یافت، اما در پانزده سال اخیر و دقیقاً در لحظهٔ ادعای فروپاشی همین نظم بود که جهش چشمگیری در استفاده از آن رخ داد.
اما بازگشتی دقیقتر به استدلال گرامشی لازم است. نظم در اندیشهٔ گرامشی وابسته به هژمونی است؛ یعنی نه فقط (و حتی نه عمدتاً) به اجبار، بلکه به «رضایت خودانگیخته». دوران فترت به گفتهٔ او دقیقاً لحظهٔ بحران هژمونی است که از دست رفتن اقتدار و «رهبری» پدیدش میآورد و آنگاه تنها سلطه باقی میماند. هرچند گرامشی در پی فهم سازوکارهای بازتولید قدرت طبقهٔ حاکم در جامعه بود، تعریفش از هژمونی اغلب در روابط بینالملل نیز به کار رفته است.
اگر نظم بینالمللیای که پس از جنگ جهانی دوم تثبیت شد اکنون به پایان رسیده، از آن روست که رضایت نسبت به امپراطوری آمریکا فروپاشیده است. هژمونی آمریکا برآمده از ساختاری مادی بود: ابتدا از توسعهٔ زیرساختی بیهمتا در صنعت که امکان گسترش قدرت اقتصادی و نظامی را فراهم میکرد و سپس از تبدیل تجارت و مالیهٔ جهانی به سازوکارهایی برای بازتولید همین قدرت. این ساختار مادی مجموعهای جهانی از وابستگیها به امپراطوری آمریکا ایجاد کرد که به نوبهٔ خود رضایت نسبت به رهبری جهانی آن را در میان سایر دولتها و طبقات حاکم پرورش داد. اگرچه نهادهای حکمرانی جهانی که مشهودترین نمونهاش سازمان ملل متحد است، تا حدی تحت تأثیر مبارزات «از پایین» شکل گرفتند، اما در عین حال در چارچوب اقتدار آمریکا و اجماعی نسبی بر سر این اقتدار کار میکردند. با این حال، آن ساختار مادی هژمونی آمریکا دیگر وجود ندارد.
سرمایهداری آمریکا در جستوجوی فرصتهای جدید برای کسب سود، در ربع پایانی قرن بیستم و تا حدی از طریق مقرراتزدایی و مالیسازی به رژیمی نئولیبرال مبتنی بر افزایش ارزش داراییها تبدیل شد. افزایش قابلتوجه ارزش دلار، همراه با نرخهای بهرهٔ بالا در ایالات متحده، انفجاری در بدهی جهانی ایجاد کرد و روند صنعتیسازی مبتنی بر جایگزینی واردات را در بخشهای بزرگی از پیرامون سرمایهداری متوقف ساخت. اما در عین حال، این روند به انتقال صنایع آمریکایی به خارج هم سرعت بخشید و فرصت را برای ظهور رقبای ملی فراهم آورد که در میان آنها چین در نهایت مهمترین رقیب شد. این رقابت، اقتدار خود ایالات متحده را نیز تکهتکه کرد.
حملهٔ آمریکا به ونزوئلا که هیچ تلاشی هم برای ارائهٔ توجیهی منسجم برایش صورت نگرفت، شاید روشنترین نمونه تا امروز باشد که نشان میدهد آمریکا آماده است بدون جلب رضایت، صرفاً از طریق اجبار عمل کند؛ به تعبیر تاریخنگار هندی راناجیت گوها: «سلطه بدون هژمونی». علت اصلی بحران هژمونی نه گسترش بیش از حد امپراطوری آمریکا از طریق جنگافروزی است و نه فرسودگی دستگاه تبلیغاتیاش، بلکه عامل اصلی پیامدی متناقض از گسترش خود این امپراطوری بود، یعنی خلق شرایطی اقتصادی توسط خود این کشور که امروز امکان به چالش کشیدن قدرت جهانیاش را فراهم آورده است.
با این حال در میان این ویرانههای نظم قدیم، هنوز روشن نیست که ساختار مادی لازم برای پشتیبانی از نظمی جدید چگونه شکل خواهد گرفت. امپراطوری آمریکا همچنان بخش بزرگی از قدرت خود را حفظ کرده است: بودجه و دامنهٔ بیرقیب نظامی، نقش مرجع جهانیِ ارز و سلطهٔ شرکتهای بزرگش بر بازار. تصور جایگزینی آن با هژمونی چین بدون یک رویارویی نظامی مستقیم و گسترده (و با احتمال استفاده از سلاحهای هستهای) بعید به نظر میرسد. افزون بر این، با وجود تفاوتهای رژیم انباشت چین با سرمایهداری آمریکا، این کشور نیز بیش از پیش با بیماریهای مشابهی روبهروست: کاهش بهرهوری و تقاضا، فشارهای سیاستهای انقباضی، رکود بلندمدت ناشی از مازاد ظرفیت صنعتی، افزایش بدهی و پیری سریع جمعیت.
به نظر میرسد که اکنون وارد دورهٔ «پسانظم» شدهایم: دوران بحران هژمونیک پایدار. برخی ممکن است این وضعیت را بازگشت به وضعیت پیشین تلقی کنند، چرا که «قرن آمریکایی» در مقیاس بلند تاریخ مدرن، به دلیل گسترهٔ جهانی هژمونی یک قدرت استثنایی به شمار میرفت. با این حال، برخلاف فهم رایجی که در حال شکلگیری است، این وضعیت به معنای بازگشت به منازعات مناطق استراتژیک جغرافیایی مبتنی بر «حوزههای نفوذ» نیست. منظورم آرایشی حقوقی متعلق به اواخر قرن نوزدهم است که طی آن قدرتهای استعماری سرزمینهای دوردست را میان خود تقسیم میکردند. هیچ پیمان عدممداخلهای میان آمریکا و چین وجود ندارد و اگرچه هر دو قاطعانه بر برتری خود در مناطقشان تأکید خواهند کرد، هیچیک قادر نخواهد بود دیگری را به طور کامل بیرون براند.
جهان پسانظم در حال شکل دادن به نوعی «ژئوپولیتیک منطقهای» است که در آن قواعد متفاوتی از رقابت میان قدرتهای بزرگ در مناطق جغرافیایی مختلف حاکم خواهد بود. این آرایش بیناامپریالیستی ناپایدارتر و خطرناکتر از همیشه است و پیامدهای مهمی برای حکمرانی و همکاریهای بینالمللی دارد. کسانی که دغدغهٔ ایجاد نهادهای بینالمللی برای حفاظت از حاکمیت و مهار امپراطوری دارند، شاید بهتر باشد تلاشهای خود را در سطح منطقهای و در جهت شکلگیری بلوکهایی متمرکز کنند که بتوانند قدرتهای بزرگ را وادار به تعدیل پیگیری منافع خاص خود سازند.
لینک دسترسی به اصل انگلیسی یادداشت: https://jacobin.com/2026/03/post-order-us-global-dominance