شبهای موشکباران
روایت آدمها از ۱۷ روز جنگ
این بار نوبت چه کسی است؟ خانه چه کسی قرار است ویران شود؟ جان چه کسی میان آوارها، از دست برود و روح سرگردانش نداند چه بلایی سرش آمده؟ شب، شب جنگ است که تعدادش به ۱۷ رسیده. ۱۷ شب موشکباران، مرگ، اضطراب، آوارگی، خانهبهدوشی و سرگردانی. بخشهایی از گزارش روزنامه شرق را میخوانید درباره وضع محلههای مختلف شهر تهران زیر بمباران شبهای اخیر.
خیابان جردن: ساعت ۹:۱۳ شب
تاریکی شنی است که روی خیابانها ریخته، مثل دانههای برفی که سیاه است و شهر را پوشانده. پنجشنبهشبی که گذشت، ۲۱ اسفندماه، یکی از همین شبها بود. کمتر از ۱۰ روز به آخر سال، خیابانها در سیاهی فرو رفتهاند و جز چراغ قرمز و سبز و سردر برخی مغازهها که روشن است، مابقی خاموشی است. پمپبنزین جردن به تقلید از خیابانش، خلوت است و نیمهتعطیل. روی هم شاید دو خودرو در صف ایستادهاند تا باکشان پر شود. جز سوپرمارکتها، خاموشی روی صورت خیابان پهن شده است. در آخرین هفته سال، تمام کافهها، فروشگاهها و مغازهها تعطیل هستند.
تجریش: ساعت ۹:۲۰ شب
از جردن تا تجریش کمتر از ۱۰ دقیقه فاصله است؛ بس که همه جا خلوت است و بیترافیک. ایستبازرسیها کمتر و سبکتر هستند. درمانگاه شبانهروزی باز است، اما کرکره همسایهها پایین. نزدیک باغ فردوس چند مغازهای باز است؛ حلیم و آش و ساندویچ میفروشند. آدمهایی را هم میتوان دید. غیر از این، پیادهراه خالی است. نزدیک میدان تراکم جمعیت بیشتر است. پرچمهای برافراشته و صدای عزاداری بلند است. نمیتوان مسیر را به سمت شریعتی ادامه داد.
میدان هفتتیر: ساعت ۹:۴۰ شب
چراغهای همیشه روشن پل طبیعت، خاموش است. کسی روی پل نیست. داخل پارک هم از سمت بزرگراه تاریک است. شهر خالی است اما چراغ خانهها روشن. تمام مغازههای منتهی به میدان هفتتیر تعطیل هستند؛ فرشفروشیها، مانتوفروشیها و لباسفروشیها. در خود میدان اما جمعیتی روی زمین نشستهاند برای عزاداری با پرچمهای برافراشته.
ایرانشهر: ساعت ۹:۴۵ شب
در شرایط عادی کافههای ایرانشهر جای سوزن انداختن نیست، اما پنجشنبهشب (۲۱ اسفند) تنها چیزی که این خیابان برای عابرانش دارد، تاریکی است. خیابانهای سنایی و میرزای شیرازی نیز همین وضعیت را دارند. پمپبنزین خیابان میرزای شیرازی آنقدر خلوت است که در چند دقیقه میتوان باک بنزین را پر کرد. جز یک مغازه شیرینیفروشی، همه کرکرهها پایین است؛ حتی داروخانهها.
بلوار کشاورز: ۹:۵۰ شب
برجهای بلندمرتبه سامان سوتوکور است. از دهها طبقهاش، دو تا سه خانهای روشن است. اینجا هم تعطیل است و کسی در پیادهراه نیست. نرسیده به میدان ولیعصر خبری از دستفروشهای شب عید نیست، همه جمع کردهاند. اثری از آنها روی زمین دیده نمیشود.
خیابان انقلاب: ساعت ۱۰ شب
خیابان انقلاب پر جنب و جوشتر است. مغازهها تعطیلاند اما چهارراه ولیعصر عابران زیادی دارد. ماشینهای پرچمدار ایستادهاند و سرنشینان در حال تکاندادن پرچمها. چراغهای مترو روشن است، اما کسی نه وارد میشود و نه خارج. ابتدای خیابان وصال شیرازی آخرین دسترسی خودرویی به سمت میدان انقلاب است. از آن جلوتر با ماشینهای پلیس بسته شده و باید به سمت شمال وصال شیرازی حرکت کرد.
خیابان گیشا: ساعت ۱۰:۶ شب
جز سوپرمارکتها و اغذیهفروشیهای کوچک، کرکرهها پایین است. مرکز خرید نصر که همیشه با حضور آدمها شلوغ بوده، تاریک و تعطیل است و خیابانها خالی. از یک روز تعطیل هم تعطیلتر.
کافههای برج «آ.اس.پ»: ساعت ۱۰:۱۲ شب
تاریکی به خیابانهای اطراف برج «آ.اس.پ» هم رسیده. کافهها تعطیل هستند و مسیرهای منتهی به آنها خالی. خیابان کناری که هیچوقت جای سوزن انداختن نبود، خالی از ماشینهاست. تا صدها متر آنطرفتر عابری دیده نمیشود.
مهناز: موشکها را میشماریم
«صدای جنگنده که میآید، خیلی دلم میخواهد میتوانستم دستم را دراز کنم، بگیرمش و نگذارم به مقصد برسد. آن صدای گرومپی که بعدش شنیده میشود، دل را هزار تکه میکند. یعنی به کجا خورد؟ بر سر چه کسی فرود آمد؟ و اتفاق بعدش، هجوم به سایتهای خبری داخلی است، به شبکههای ماهوارهای. یعنی کجا را زدند؟ چند نفر مُردند؟ هرچند دسترسیها سخت است و اطلاعات قطرهچکانی میرسد». مهناز ۷۰ساله است؛ زنی با سه فرزند که همهشان ازدواج کرده و رفتهاند. خواهر و برادرانش خارج از ایران هستند. سرگرمیهای شبانهاش، پیش از این، تماسهای تصویری و تلفنی با خارجنشینها بود، اینستاگرامگردی و بالا و پایینکردن واتساپ. حالا ولی کلافه است. از این مبل به آن یکی جابهجا میشود. گوش را تیز میکند و میشمارد: «امشب تقریبا ۱۰ موشک زدند». و بلافاصله تماسهایش با سه فرزندش شروع میشود: «شما هم شنیدید؟ سمت شما بود؟». پیش از این با همسر ۷۷سالهاش به توصیه پزشک پیادهروی میرفت و اکنون در چهاردیواری، موشکها را میشمارند؛ ساختمانهای اداری اطراف خانهشان کم نیست. میترسند زیاد در خیابان جابهجا شوند: «دهه 60 که جنگ شد، با بچهها سرگرم بودیم، الان بیکاریم و هیچ چیزی سرگرممان نمیکند. فقط نشستهایم اخبار گوش میدهیم. یک گوشمان به خبرهاست و یک گوش دیگر به آن سوی پنجرهها». دیگر میداند پدافند چیست و جنگنده چه صدایی دارد. این صدای بمب بود یا موشک. شرق را زدند یا غرب. همسرش بهتازگی شیشههای خانه را به رسم دهه ۶۰، چسبهای ضربدری زده است. شبها با فاصله از پنجره میخوابند.
شهرام: هر نور در آسمان شب، یعنی جنگ ادامه دارد
«شهرام»، مرد جوانی است. کمتر از یک سال از ازدواجش میگذرد. دقیقا در دومین روز جنگ 12روزه، مراسم عقدش برگزار شد و میگوید از آن روز تاکنون همه چیز عجیب بوده است: «احساس ناامیدی و ناتوانی دارم. وضعیت از کنترلم خارج شده. عملا هیچ کاری نمیتوانم انجام بدهم و هیچ چیزی را از آینده متصور نیستم». او پیش از این روزهای تحمیلشده، شبها ساعت ۹ به خانه میرفت، تا شامی میخورد و پیادهروی میکرد و کمی سریال میدید، میخوابید و دوباره روز بعد. حالا ولی ساعات بیکاریاش زیاد است و به سختی سرگرم میشود. تقریبا بیشتر ساعتهای روز خانه است. دورکار شده. تا ظهر میخوابد. بعدازظهر کمی کار میکند و عصر تا نیمهشب بیدار است: «نمیتوانم روی کاری تمرکز کنم. همیشه دنبال تعطیلات بودم، خواب و تفریح و استراحت. اما حالا آرزویم این است که بهانهای برای خارجشدن از خانه پیدا کنم». شبها بیشتر وقتش را در بالکن میگذراند، سیگار میکشد، چای مینوشد و به آسمان نگاه میکند؛ به سقفی سیاه که در فاصلههای نامنظمی روشن میشود و نور قرمز را که میبیند، مطمئن میشود جنگ همچنان ادامه دارد. کام عمیقتری از سیگار میگیرد: «نمیدانیم قرار است چه بلایی سرمان بیاید». او مدام خبرها را چک میکند. خودش را با پختوپز مشغول کرده، اما میگوید هیچ کار مفیدی نمیکند. مغزش بازدهی لازم را ندارد.
نسرین: تا ۵ صبح بیداریم
نسرین اما راه دیگری پیدا کرده است؛ او و همسرش شبها در خانه بازی فکری انجام میدهند یا از قبل پادکستهایی را که دانلود کردهاند، گوش میدهند. قبلا خانهشان همیشه پر از میهمان بود؛ حالا اما هرکس در خانه خودش میان چهاردیواریها نشسته و در سکوت رد موشکها را دنبال میکند. وعدههای غذاییاش بیشتر شده و میگوید که مدام در حال خوردن هستند؛ شیرینی، تخمه و... . نسرین میگوید ساعت خوابشان بهشدت به هم ریخته؛ تا پنج صبح بیدارند و از آن طرف تا ظهر میخوابند. شبکههای ماهوارهای برایشان مختل شده، فیلترشکنها هم گران است یا کار نمیکند، هر گیگ اینترنت ۳۰۰ هزار تومان است، بنابراین همان اینترنت را هم ندارند و از همه جا بیخبرند. مدام تلفنی با دوستانشان در ارتباط هستند تا ببینند این بار موشکها کجا را هدف قرار دادهاند.
سمیرا: شبها در بیخبری مطلق میگذرد
«سمیرا» با مادر و خواهرش زندگی میکند. میگوید که وقتی به خانه میرسد، فقط خبرها را چک میکند. سریالهایی را که قبلا دیده، دوباره میبیند. نمیخواهد سریال جدیدی شروع کند: «مغزم کشش کار جدید ندارد». «مریم» ورزشکار است. هر روز باشگاه میرفت و حالا خانهنشین شده. همه جا تعطیل است. بهتازگی چند وزنه خریده و در خانه ورزش میکند: «تا وقتی سر کارم، از دنیا باخبرم. اینترنت آنجا کار میکند. خانه که میروم همهاش بیخبری است. صدای موشکها و جنگندهها که میآید برایم مهم است بدانم هدفش کجا بوده، چه اتفاقی برای مردم افتاده. نکند خانه دوستانم را زده باشد. نکند کسی که من میشناسم مرده باشد». او میگوید که حداقل تفریحاتش را از دست داده. نه کتاب میخواند و نه سریال میبیند: «هر سال اسفند که میشود همه در جنب و جوشیم و برای تعطیلات نوروز برنامهریزی میکنیم. امسال هیچ کاری نکردیم. حتی مجبور شدیم شیشههایمان را که یک بار تمیز کرده بودیم، به خاطر باران اسیدی دوباره تمیز کنیم. البته مادرم گفته بعد از جنگ خانهتکانی میکند». «آرش» همیشه سرش در گوشی است. شبها که نه، عصر به خانه میرسد و بلافاصله میرود سراغ سایتهایی که با اینترنت داخلی باز میشوند. گاهی هم شبکههای ماهوارهای را دنبال میکند: «ساعت خواب همه به هم ریخته. مدام میگویم الان ممکن است بزنند. شب تا صبح هوشیارم. گوشهایم را تیز میکنم ببینم موشک به کدام سمت خورده. ردش را دنبال میکنم». او مرد جوانی است و میگوید که ساعتها خیلی کند میگذرد. الان هفتههاست که وضعیت همین است. هیچ کاری نمیتوان انجام داد تا وقت خالی پر شود.