قلمرو رفاه

میلتون فریدمن کیست؟ روایت یک کینزی از مهم‌ترین رقیب کینز

اگر کینز، «لوتر» بود، فریدمن «ایگناتیوس» قدیس، بنیانگذار فرقه «ژزوییت» شکل تندرو رهبانیت مسیحی بود

06 مرداد 1404 - 14:15 | اندیشه انتقادی
پل کروگمن
پل کروگمن اقتصاددان نئوکینزی

ترجمه: روزبه آقاجری | «پل کروگمن» در این متن از «میلتون فریدمن» می‌گوید؛ چهره‌ای که بخش وسیعی از تاریخ قرن بیستم نشان سیاست‌ها، ایده‌ها و توصیه‌های اقتصادی او را بر خود دارد. این نوشته از آنجایی که میراث فریدمن و سیاست‌های طرفدار آزادگذاری اقتصادی او را بررسی می‌کند، برای امروز ما و وضعیت کنونی‌مان نیز اهمیتی اساسی دارد.۱

تاریخ تفکر اقتصادی در سده بیستم تا حدودی شبیه تاریخ مسیحیت در سده شانزدهم است. تا آن زمانی که «جان مینارد کینز» نظریه عمومی اشتغال، بهره و پول را در سال ۱۹۳۶ منتشر کرد، علم اقتصاد - دست‌کم در جهان انگلیسی زبان - تماما تحت سیطره بازار آزاد بود. این‌سو و آن‌سو بعضی‌ها علم ارتداد و مخالفت بلند می‌کردند، اما همیشه سرشان را زیر آب می‌کردند. کینز در سال ۱۹۳۶ نوشت «علم اقتصاد کلاسیک طوری انگلستان را در چنگ خود گرفته که دم‌ودستگاه مقدس تفتیش عقاید، اسپانیا را گرفته است». علم اقتصاد کلاسیک می‌گفت پاسخ بیشتر مسائل این است که بگذاریم نیرو‌های عرضه و تقاضا کارشان را کنند.

اما علم اقتصاد کلاسیک نه توضیحی برای رکود بزرگ در چنته داشت، نه راه‌حلی. در میانه دهه ۱۹۳۰ دیگر نمی‌شد چالش‌هایی را که راست‌کیشی با آنها روبه‌رو شده بود، لاپوشانی کرد. کینز نقش «مارتین لوتر» را بازی کرد، جز اینکه رنج و مشقت فکری زیادی نیاز داشت تا بتواند بدعت خود را جا بیندازد. هرچند که کینز به هیچ‌وجه چپگرا نبود - او برای نجات سرمایه‌داری پا در میدان گذاشت، نه برای به گور سپردن آن - نظریه‌اش نشان داد نمی‌توان روی بازار‌های آزاد برای فراهم کردن اشتغال کامل، خلق معیاری جدید برای مداخله دولتی گسترده در اقتصاد، حساب کرد.

کینزگرایی، اصلاحاتی بزرگ در تفکر اقتصادی بود و به ناچار در پی خود ضداصلاحاتی را به همراه آورد. میلتون فریدمن یکی از اقتصاددانانی بود که در احیای بزرگ علم اقتصاد کلاسیک در بین سال‌های ۱۹۵۰ تا ۲۰۰۰ نقشی مهم داشت، اما به اندازه اهمیت‌اش تاثیرگذار نبود. اگر کینز، «لوتر» بود، فریدمن «ایگناتیوس» قدیس بنیانگذار فرقه «ژزوییت» [شکل تندرو رهبانیت مسیحی]بود. مانند ژزوییت‌ها، پیروان فریدمن درست مانند ارتش منضبط مومنان برای رهبری عقب‌نشینی‌ای گسترده، اما ناکامل از ارتداد کینزی عمل کرده‌اند. در پایان قرن، علم اقتصاد کلاسیک نه همه که بیشتر قلمرو‌های سابق را بار دیگر به چنگ آورده که این بیشتر از صدقه سر میلتون فریدمن بود.

نمی‌خواهم این قیاس مذهبی را بیش از حد کش بدهم. نظریه اقتصادی دست‌کم می‌خواهد علم باشد نه الهیات؛ او توجه‌اش به زمین است نه آسمان. نظریه کینزی اساسا شایع شد به این دلیل که بسیار بهتر از راست‌کیشی کلاسیک، جهان پیرامون ما را معنا می‌بخشید و نقد فریدمن به کینز به شکلی گسترده اثرگذار شد به این دلیل که به درستی بر نقاط ضعف کینزگرایی دست گذاشت و باید این نکته را تصریح کرد که اگرچه در این مقاله استدلال می‌شود فریدمن در برخی مسائل اشتباه می‌کرد و برخی اوقات ظاهرا با خوانندگانش صادق نبود، اما من او را اقتصاددان و مردی بزرگ می‌دانم.۲

میلتون فریدمن سه نقش اساسی در زندگی فکری سده بیستم بازی کرد. فریدمن بزرگ اقتصاددانان بود و زبانی فنی داشت؛ نوشته‌هایی کم‌وبیش غیرسیاسی درباره رفتار مصرف‌کننده و تورم بود. او کارآفرینی سیاستگذار بود که دهه‌ها را صرف جا انداختن سیاست پولگرایی (monetarism) کرد؛ سیاستی که فدرال رزرو و بانک انگلیس در پایان دهه ۱۹۷۰ آن را به دکترین خود بدل کردند و چند سال بعد آن را به عنوان سیاستی ناکارآمد کنار گذاشتند. باری، فریدمن ایدئولوگ و مبلغ محبوب آموزه‌های بازار آزاد بود.

آیا همه این نقش‌ها را انسانی یکسان بازی کرد؟ بله و نه. همه سه نقش را باور فریدمن به مسلمات کلاسیک علم اقتصاد بازار آزاد شکل داده بود. علاوه بر این، اثرگذاری فریدمن به عنوان مبلغ تا حدی مدیون شهرت فراگیرش به عنوان یک نظریه‌پرداز اقتصادی عمیق بود. اما تفاوتی مهم وجود دارد میان جدیت کارهایش به عنوان اقتصاددانی حرفه‌ای و منطق سست و گاه مساله‌دار اظهاراتش به عنوان روشنفکر. در حالی‌که کار‌های نظری‌اش را اقتصاددانان حرفه‌ای در سراسر جهان تحسین کرده‌اند، اما احساسی مبهم درباره اظهارات سیاسی‌اش به‌ویژه سخنان تبلیغی‌اش وجود دارد و باید گفت درباره صداقت فکری‌اش ابهامات زیادی وجود داردبه ویژه هنگامی که رو به عموم سخن می‌گفت.

اما بگذارید فعلا کاری با جنبه‌های مساله‌برانگیز او نداشته باشیم و از فریدمن نظریه‌پرداز حرف بزنیم. برای بیشتر دو سده گذشته، تفکر اقتصادی تحت سیطره مفهوم انسان اقتصادی (homo economicus) قرار داشت. انسان اقتصادی مفروض، می‌دانست چه می‌خواهد: ترجیحاتش را می‌شد از نظر ریاضی با «تابع هزینه‌فایده (utility function)» بیان کرد و انتخاب‌هایش از محاسبات عقلانی برای به حداکثر رساندن این عملکرد نشات می‌گرفت: چه مصرف‌کننده میان پفک‌نمکی و آرد سوخاری انتخاب می‌کرد چه سرمایه‌گذار میان بازار سهام یا بازار مالی دست به انتخاب می‌زد، فرض گرفته می‌شد که همه این تصمیم‌ها بر پایه سنجش «فایده حاشیه‌ای (marginal utility)» یا سود افزوده خریدار با استفاده از تحلیل جایگزین‌های در دسترس اتخاذ می‌گردید.

خنده‌دار است، اما هیچکس -نه حتی اقتصاددانان برنده جایزه نوبل- هم این شکلی تصمیم نمی‌گیرند. با این وجود بیشتر اقتصاددانان -از جمله خودم- مفهوم انسان اقتصادی را مفید می‌دانند با لحاظ کردن این موضوع که این مفهوم، بازتابی ایده‌آل از آنچه به واقع روی می‌دهد، است. مردمان ترجیحاتی دارند حتی اگر این ترجیحات نتواند به واقع با تابع هزینه‌فایده به بیان درآیند: آنها معمولا تصمیمات معقول می‌گیرند حتی اگر به معنای واقعی کلمه نتوانند فایده خود را به حداکثر برسانند. شاید بپرسید که چرا مردمان را همان‌طور که هستند، بازنمایی نمی‌کنیم؟ پاسخ در انتزاع کردن است، ساده‌سازی استراتژیک تنها راهی است که می‌توانیم از طریق آن نظمی فکری را به پیچیدگی زندگی اقتصادی اعمال کنیم و پیشفرض رفتار عقلانی، ساده‌سازی به‌ویژه اثربخش و پربار است.

اما پرسش اصلی به هر حال این است که تا کجا می‌شود چنین چیزی را پیش برد. کینز دست به حمله‌ای تمام‌عیار علیه انسان اقتصادی نزد بلکه به نظریه‌پردازی روانشناختی محتمل دست زد به جای آنکه تحلیلی دقیق از آن چیزی به دست دهد که یک تصمیم‌گیرنده عقلانی انجام خواهد داد. تصمیمات کاری از «ارواح حیوانی» نشات می‌گیرند، تصمیمات مصرف‌کننده از گرایشی روانشناختی به افزایش درآمد، توافقات مزدی از حسی ناشی از عدالت و مانند آن.

اما آیا چنین چیزی ایده‌ای مناسب برای کنار نهادن نقش انسان اقتصادی است؟ فریدمن در مقاله سال ۱۹۵۳ با عنوان «روش‌شناسی علم اقتصاد پوزیتیو» به این پرسش پاسخ منفی داد و در این مقاله استدلال کرد نظریه‌های اقتصادی نباید از طریق واقع‌گرایی روانشناختی‌شان بلکه باید از طریق توانایی‌شان در پیش‌بینی رفتار قضاوت شوند. دو مورد از بزرگترین پیروزی‌های فریدمن به عنوان یک نظریه‌پرداز اقتصادی با استفاده از پیشفرض رفتار عقلانی درباره پرسش‌هایی به دست آمد که دیگر اقتصاددانان فکر می‌کردند به فراسوی آن مربوط هستند.

او در کتابش با عنوان «نظریه تابع مصرف»

(Theory of the Consumption Function) -عنوانی نه‌چندان مورد پسند عموم، اما از نظر موضوعی بسیار مهم- در سال ۱۹۵۷ منتشر واستدلال کرد که بهترین شیوه برای فهم معنای صرفه‌جویی یا هزینه‌کردن – آنچنان که کینز می‌گفت - توسل به نظریه‌پردازی‌ای روانشناختی نیست بلکه در نظر گرفتن افراد به عنوان کسانی است که می‌توانند درباره اینکه چطور در طول زندگی ثروت‌شان را استفاده کنند، تصمیم‌های عقلانی بگیرند. این، لزوما ایده‌ای ضدکینزی نبود. در واقع اقتصاددان بزرگ «کینزی فرانکو مودی‌گلیانی» به همین شیوه و مستقلا چنین چیزی را تصدیق کرد. او حتی در کار مشترکی با «آلبرت آندو»، توجه بیشتری به تفکر درباره رفتار عقلانی نشان داد. اما او راهی به بازگشت به شیوه تفکر کلاسیک نگشود. جزییات، مقداری فنی هستند، اما «فرضیه درآمد دائمی» فریدمن و «مدل چرخه زندگی» آندو - مودی‌گیلیانی چند تناقض آشکار در رابطه میان درآمد و هزینه را حل کرد و بنیادی را برای شیوه‌ای فراهم کرد که امروزه اقتصاددانان درباره صرفه‌جویی و هزینه‌کرد می‌اندیشند.

کار فریدمن در مورد رفتار مصرف‌کننده به خودی خود، اعتبار دانشگاهی قابل توجهی برای او به ارمغان آورد. با این حال پیروزی حتی بزرگتر او از کاربرد نظریه انسان اقتصادی برای فهم تورم به دست آمد. در سال ۱۹۵۸ اقتصاددان نیوزیلندی‌تبار

«ا. و. فیلیپس» اشاره کرد که همبستگی‌ای تاریخی میان بیکاری و تورم وجود دارد، تورم بالا به اشتغال پایین می‌انجامد و برعکس. برای دوره‌ای اقتصاددان‌ها این رابطه را به صورت رابطه‌ای موثق و ثابت در نظر می‌گرفتند. این، به بحثی جدی درباره آن نقطه‌ای منجر شد که دولت باید روی «منحنی فیلیپس» انتخاب کند. برای نمونه آیا ایالات متحده نرخ تورمی بالاتر را در ازای نرخ بیکاری پایین‌تر می‌پذیرد یا نه؟

به هر حال در سال ۱۹۶۷، فریدمن در سخنرانی ریاستی که در انجمن اقتصاددانان آمریکایی ایراد کرد، به این موضوع پرداخت که همبستگی میان تورم و بیکاری حتی اگر در داده‌ها نیز مشاهده ش