قلمرو رفاه

درد دارو

اگر پول داشته باشی، می‌توانی از مریضت نگهداری کنی

30 اردیبهشت 1405 - 10:57 | جامعه

این‌جا، در صف داروخانه‌های مرجع مثل هلال احمر و ۱۳ آبان، روایت دارو فقط روایت «کمبود» نیست؛ روایت دسترسی است. روایت خانواده‌هایی است که برای رسیدن به درمان، باید دارویاب شوند؛ مسیر طولانی را بروند، صف بایستند، تلفن بزنند، نسخه را چند بار ثبت کنند، از بیمه بپرسند، قیمت بگیرند و آخر سر هم شاید دست خالی بمانند.

در زمانه‌ای که فشار جنگ، نااطمینانی اقتصادی، مشکلات ارزی، اختلال زنجیره تأمین، گرانی مواد اولیه و تنگنای تولید، بازار دارو را ملتهب‌تر کرده، دارو برای بسیاری از خانواده‌ها از یک کالای درمانی، به یک چالش فرسایشی تبدیل شده است.



اگر پول داشته باشی، می‌توانی از مریضت نگهداری کنی

مردی که از بیماری پدرش می‌گوید، جمله‌اش بیشتر شبیه اعترافی تلخ است تا گلایه؛ «پدرم پارکینسون دارد. هر ماه با بیمه حدود ۴۰ تا ۵۰ میلیون هزینه درمانش است., نسخه در دستش است؛ نسخه‌ای که قرار است فقط برای یک ماه باشد، اما برای خانواده او شبیه بار مالی یک زندگی کامل است.می‌گوید یکی از داروهای پدرش، تزریق یک هورمون است که باید همیشه کنارش باشد؛ همان یک قلم دارو ۱۵ میلیون تومان هزینه دارد. نسخه امروز، فقط برای یک ماه، حدود ۲۶ میلیون تومان شده و در کنار آن باید هزینه‌های دیگری هم پرداخت شود. تا همین ماه قبل، برای پدرش کاردرمانگر می‌گرفتند؛ ۱۶ میلیون تومان می‌دادند تا در خانه با او کار کند، اما حالا تصمیم گرفته خودش همان کارها را انجام دهد: «دیگه نمی‌تونم این هزینه‌ها رو بدم.»


همین نسخه‌ها در داروخانه با حدود ۴۰ میلیون تومان تمام می‌شود، اما در بازار سیاه رقم‌ها به ۲۹۰ میلیون تومان هم می‌رسد. در دوره جنگ، چند بار مجبور شده از بازار سیاه دارو بخرد. یک دارو که اگر در داروخانه موجود باشد حدود یک‌ونیم میلیون تومان است، در بازار سیاه تا 8 میلیون تومان به او فروخته‌اند؛ قرصی برای کنترل لرزش دست پدرش. او مکث می‌کند و بعد جمله‌ای می‌گوید که انگار خلاصه وضعیت بسیاری از بیماران مزمن است؛ «آدم اگه پول داشته باشه می‌تونه از مریضش نگهداری کنه؛ والا، باید بذارتش یه گوشه به امون خدا.»

سرطان، درد و نبود مورفین

مردی حدود ۵۰ ساله در صف تحویل داروهای سرطان ایستاده است. همسرش سرطان سینه دارد و در حال شیمی‌درمانی است. می‌گوید به آن‌ها گفته‌اند از بازار سیاه دارو نخرند، چون تاریخ مصرف و شرایط نگهداری داروها، به‌خصوص داروهای حساس، می‌تواند خطرناک باشد. اما وقتی دارو نیست، توصیه به نخریدن از بازار سیاه هم خودش بخشی از بن‌بست می‌شود.

الان بیشترین مشکلش مورفین است؛ دارویی برای کنترل درد. می‌گوید: «مورفین نیست. توی هیچ داروخانه‌ای پیدا نکردم. بهم آدرس دادند برو فردیس، فلان داروخانه شاید داشته باشد. آنجا هم زنگ زدم، گفت پخش شده اما تمام شده.»

همسرش ماهی ۶۰ عدد مورفین لازم دارد؛ روزی دو عدد. اما از زمان جنگ به این طرف، گیرش نمی‌آید. قیمت دارو برای بیمار خاص، بسته‌ای ۱۳۰ هزار تومان است، اما حتی در بازار آزاد هم مورفین پیدا نمی‌شود. در بین داروهای همسرش، داروهای خاص قلبی هم هست که آن‌ها هم در بازار نیست. هر بار نسخه‌ها را می‌گیرد، حدود ۵۰ میلیون تومان هزینه می‌شود؛ «راستش را بخواهید من یک بازنشسته‌ام با حقوق ماهی ۱۶ میلیون تومان و این هزینه‌ها.» این نسبت، نسبت ساده‌ای نیست؛ وقتی فقط یک قلم دارو برای دو ماه، چند برابر حقوق ماهانه یک بازنشسته هزینه دارد، درمان دیگر فقط مسئله پزشکی نیست؛ مسئله فروپاشی اقتصادی خانواده است.



تازه اضافه می‌کند که برای خرید این داروها مسیرش هم نزدیک نیست: «من از شهر قدس کرج این راه را می‌آیم که بتوانم این داروها را بخرم.»

داروهای اعصاب؛ یک ورق می‌دهند، بقیه‌اش نوبت سه‌ماهه

زن دیگری برای داروهای اعصاب و روان آمده است؛ کلونازپام و آسنترا می‌خواهد. مادرش عمل قلب داشته و پزشک برای اینکه کمی حالش بهتر شود و شب خواب آرام‌تری داشته باشد، این داروها را تجویز کرده است. اما داروها پیدا نمی‌شوند. می‌گوید: «هرجا سر می‌زنم نیست. بالای ۲۰ داروخانه رفتم. اینجا هم که آمدم می‌گویند یک ورق می‌دهیم و برای بقیه‌اش باید بروی در نوبت سه‌ماهه.»

در خانه، مسئله دارو به مدیریت بحران روزانه تبدیل شده است. به مادرش گفته روزی نصف قرص بخورد تا حداقل دارو به ۲۰ روز برسد. این تصمیم، تصمیم پزشکی نیست؛ تصمیمی است که کمبود دارو به خانواده تحمیل کرده است. نسخه، از دستور درمان به جدول صرفه‌جویی تبدیل شده؛ دوز دارو نه بر اساس وضعیت بیمار، که بر اساس موجودی داروخانه تنظیم می‌شود.

پسر جوانی برای داروهای اعصاب پدرش آمده؛ پدرش درگیر بیماری حاد اعصاب و روان است و فهرستی بلند از داروها دارد. در داروخانه به او گفته‌اند فقط دو قلم از داروها موجود است. حالا مانده میان دو تصمیم: همان دو قلم اصلی را که داروخانه دارد بگیرد و بقیه نسخه را آزاد تهیه کند، یا صبر کند تا شاید همه داروها موجود شود و یک بار دیگر مراجعه کند و از سهم بیمه‌اش برای کم شدن قیمت نسخه استفاده کند.



این تردید، برای بسیاری از خانواده‌ها آشناست. نسخه دیگر یک بسته کامل درمانی نیست؛ پازلی است که هر تکه‌اش در یک جا افتاده. یک قلم در داروخانه مرجع، یک قلم در داروخانه آزاد، یک قلم در بازار سیاه، یک قلم در نوبت بعدی، یک قلم هم ناموجود. بیمار باید درمان شود، اما نسخه خودش بیمار شده است؛ تکه‌تکه، معطل، ناتمام.

همان‌طور که او هنوز درگیر تصمیم است، مردی از کنارشان رد می‌شود و با عصبانیت می‌گوید: «خانم بنویس هیچ دارویی نیست. این لیست داروها رو می‌بینی؟ برای مریضم شبی ۱۴۰ میلیون تومان به بیمارستان میدم تا توی بیمارستان توی بخش آی‌سی‌یو باشه و این داروهاشه. از کل این صفحه یه دونه‌شم ندارن. می‌گن هیچ‌کدومش موجود نیست. برم بازار آزاد ببینم چیکار می‌کنم.»

کمی آن‌طرف‌تر، زنی مردد است که حرف بزند یا نه. بعد آرام شروع می‌کند؛ «من برای انسولین می‌آیم. راستش را بخواهید انسولین پیدا می‌شود، اما برای من که دیگر سنی ازم گذشته، اینکه هر بار برای دریافتش باید این راه را بیایم، این همه در صف باشم تا نوبتم شود و دریافت کنم، خیلی سخت شده. راستش را بخواهی عذاب است.»


داروی ایرانی که هست، اما بیمار می‌گوید جواب نمی‌دهد

دختر جوانی منتظر است نام مادرش را برای داروها صدا کنند. می‌گوید اسپری تنفسی مادرش را که برند مشخصی داشته، بعد از کلی دوندگی خریده است. دو هفته هم در صف بوده‌اند. مشابه ایرانی آن موجود بود است، اما به گفته او «هیچ فایده‌ای ندارد.»

این جمله‌ها شاید از نظر علمی نیاز به بررسی دقیق داشته باشد، اما از نظر اجتماعی مهم است؛ چون تجربه بیمار از دارو، بخشی از واقعیت درمان است. وقتی بیمار احساس کند داروی جایگزین اثر ندارد، اعتمادش به زنجیره درمان آسیب می‌بیند. او فقط با درد بیماری روبه‌رو نیست؛ با دربه‌دری برای پیدا کردن دارو هم روبه‌روست. خودش می‌گوید: «علاوه بر درد مریضی، دربه‌در دنبال گشتن هم بخش دیگر ماجراست.»



 خانواده‌ها، به‌ویژه خانواده‌هایی که بیمار مزمن، سرطانی، سالمند، جانباز یا بیمار اعصاب و روان دارند، ناچار شده‌اند نقش تازه‌ای تعریف کنند؛ دارویاب خانواده. دارویاب کسی است که وقت می‌گذارد، مسیر می‌رود، تلفن می‌زند، در صف می‌ایستد، از داروخانه‌ای به داروخانه دیگر می‌رود، قیمت‌ها را مقایسه می‌کند، از بیمه می‌پرسد، نسخه را اصلاح می‌کند، دارو را تکه‌تکه تهیه می‌کند و گاهی هم ناچار می‌شود به بازار سیاه فکر کند. این نقش، بدون حقوق و بدون عنوان رسمی، بخشی از اقتصاد پنهان درمان شده است.

هزینه دارو فقط رقمی نیست که روی فاکتور نوشته می‌شود. هزینه دارو یعنی ساعت‌هایی که از کار و زندگی کم می‌شود، کرایه مسیر، فرسودگی روانی، اضطراب بیمار، اختلاف خانوادگی بر سر هزینه‌ها، و تصمیم‌های تلخی مثل حذف کاردرمانگر، نصف کردن قرص، عقب انداختن درمان یا خرید از بازار غیررسمی.

جنگ، ارز و دارو؛ وقتی بازار درمان هم تعلیق می‌شود

بازار دارو در بحران‌ها زودتر از بازارهای دیگر واکنش نشان می‌دهد؛ چون به ارز، واردات ماده اولیه، حمل‌ونقل، بیمه، تولید داخلی، نقدینگی شرکت‌ها و سیاست قیمت‌گذاری وابسته است. در شرایط جنگی، این وابستگی‌ها حساس‌تر می‌شود. خبرگزاری رویترز در فروردین ۱۴۰۵ به نقل از مقام فدراسیون بین‌المللی صلیب سرخ و هلال احمر گزارش داد که نیازهای فوریت پزشکی در ایران رو به افزایش است و اگر جنگ ادامه پیدا کند، ذخایر برخی تجهیزات و اقلام پزشکی می‌تواند تحت فشار قرار گیرد. تجربه کشورهای دیگر نیز نشان می‌دهد، جنگ فقط بیمارستان را هدف قرار نمی‌دهد؛ مسیر دارو را هم می‌زند. 

این تجربه‌ها یک نکته مشترک دارند: در جنگ، دارو فقط کمیاب نمی‌شود؛ مسیر رسیدن به دارو هم ناامن، پرهزینه و طبقاتی‌تر می‌شود. کسی که پول، وقت، آشنا، خودرو و توان پیگیری دارد، شانس بیشتری برای یافتن دارو دارد. کسی که ندارد، درمانش عقب می‌افتد.

در داروخانه ۱۳ آبان، آدم‌ها در ظاهر منتظر دارو هستند؛ اما در واقع منتظرند ببینند زندگی‌شان تا ماه بعد چه‌طور ادامه پیدا می‌کند. تصویر بزرگ‌تر این است: درمان در حال گران‌تر شدن، سخت‌تر شدن و ناتمام ماندن است. نسخه‌ها دیگر همیشه به دارو ختم نمی‌شوند؛ گاهی به صف ختم می‌شوند، گاهی به نوبت سه‌ماهه، گاهی به بازار آزاد، گاهی به بازار سیاه، گاهی به نصف کردن قرص، گاهی به حذف کاردرمانگر، و گاهی به جمله‌ای که سنگینی‌اش بیشتر از هر آمار رسمی است؛ «اگر پول داشته باشی، می‌توانی از مریضت نگهداری کنی.»

این گزارش، روایت چندین نفر در یک داروخانه است؛ اما مسئله فقط چند نفر و یک داروخانه نیست. مسئله این است که وقتی دارو از دسترس خارج می‌شود، درمان از بیمارستان و نسخه بیرون می‌آید و وارد خانه‌ها می‌شود؛ وارد سفره، حقوق بازنشستگی، حساب بانکی، وقت فرزندان، اضطراب مادران و تصمیم‌های ناگزیر خانواده‌ها. آن‌وقت هر خانه‌ای که بیمار دارد، یک اتاق انتظار می‌شود؛ اتاق انتظاری بی‌تاب، بی‌صدا و بی‌دارو.