قلمرو رفاه

مدرسه در تبعید

یک دانش‌آموز نگران قطعی اینترنت است و آن یکی اینترنت دارد اما سرکلاس نیست

03 اردیبهشت 1405 - 18:00 | جامعه
عباس واحدی
عباس واحدی کارشناس فناوری

یادداشت‌نویس روزنامه پیام ما که متخصص فناوری است در هفت بند در یادداشتی که خلاصه آ‌ن را می‌خوانید، کوشیده روایتی به‌دست دهد از وضع کودکان دانش‌‌آموز در روزهای اخیر که مدرسه غیرحضوری است و اینترنت ملی هم به سختی کفاف آموزش غیرحضوری را می‌دهد. 


۱- ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه صبح است. نور کم‌رنگی از پنجره آشپزخانه می‌آید و روی میز می‌افتد. گوشی، کنار استکان چای، مدام روشن و خاموش می‌شود.
افسانه هنوز کیف و سوئیچ را برنداشته. ایستاده، صفحه را بالا می‌کشد، پایین می‌آورد، دوباره امتحان می‌کند. صدا می‌زند: «پرهام، زودتر بیا، فکر کنم وصل شد!» پرهام با موهای آشفته می‌آید، گوشی را می‌گیرد، می‌نشیند. اسم کلاس ظاهر می‌شود. چند نفر وارد شده‌اند. صدای معلم بریده، با مکث می‌آید. سه ثانیه بعد، تصویر می‌ایستد. پرهام می‌گوید: «مامان، قطع شد.»
افسانه چیزی نمی‌گوید. فقط گوشی را از دستش می‌گیرد و دوباره همه چیز را امتحان می‌کند.
این صحنه، برایشان تازه نیست.
فقط این بار، نمی‌دانند قرار است تا کی ادامه داشته باشد.

۲ – آن طرف شهر، در آپارتمانی کوچک‌تر، معلمی پشت میز نشسته است. با لپ‌تاپی قدیمی و گوشی‌اش را هم کناردست گذاشته، به امید اینکه اگر یکی جواب نداد، دیگری کار کند. لیست دانش‌آموزها را نگاه می‌کند. سی و دو نفرند. کلاس را شروع می‌کند. پنج دقیقه بعد، فقط بیست نفر مانده‌اند.
اسم‌ها را می‌خواند. هیچ صدایی نمی‌آید. بعد یکی‌یکی پیام می‌رسد: «خانم صدا نمیاد!»، «خانم قطع شد!»، «خانم من بیرون افتادم.»
او هم می‌داند این صحنه تکراری است.
اما چاره‌ای ندارد جز اینکه هر روز دوباره از همین نقطه شروع کند.

۳ – اسفند ۱۳۹۸، وقتی مدارس تعطیل شدند، کسی فکر نمی‌کرد آموزش به این شکل ادامه پیدا کند. در روزهای اول، همه چیز موقتی به نظر می‌رسید. معلم‌ها در واتس‌اپ گروه می‌زدند، فایل می‌فرستادند، صدا ضبط می‌کردند. بعضی‌ها در تلگرام کلاس برگزار می‌کردند. هیچ‌چیز استاندارد نبود، اما یک چیز وجود داشت: راه‌های مختلف برای رسیدن به هدف.
اگر یک مسیر جواب نمی‌داد، مسیر دیگری بود. اما برای سیستمی مثل آموزش‌وپرورش، این پراکندگی قابل دوام و قبول نبود. آموزش، به‌عنوان یک امر عمومی، نیاز به نظم، کنترل و یکدستی داشت.
شاد، از دل همین نیاز بیرون آمد.

۴- قرار بود شاد همه چیز را یک‌جا جمع کند. کلاس، حضوروغیاب، تکلیف، آزمون و هر چیزی که به تدریس و تربیت مربوط می‌شد. دانش‌آموز وارد می‌شد و کلاس‌هایش از قبل آنجا بود. معلم وارد می‌شد و دانش‌آموزهایش را می‌دید. سیستم، خودش کار می‌کرد. روی کاغذ، این یک مزیت بزرگ بود. اما در عمل، یک ویژگی دیگر هم داشت: همه چیز به یک نقطه وابسته شده بود و در سیستم‌های متمرکز، اگر آن نقطه بلرزد، همه چیز با هم فرومی‌ریزد.
و از سوی دیگر در همان روزها، تفاوت‌ها خودش را پررنگ‌تر از همیشه نشان می‌دهد. نه در گزارش‌ها، بلکه در همین جزئیات روزمره. ادامه یادداشت در صفحه ۲ بخوانید.
حتی چشمگیرتر از اینکه کدام یک چه کفشی پوشیده یا چه کیفی در دست دارد. در اینکه کدام بچه می‌تواند تا آخر کلاس بماند و کدام‌یکی مدام بیرون می‌افتد. در اینکه کدام خانواده یک گوشی اختصاصی دارد و کدام‌یکی باید آن را بین چند نفر تقسیم کند. شکاف دیجیتال، در این بستر آشکارتر از همیشه شد: تفاوت میان کسی که ابزار و اینترنت پایدار داشت و کسی که نداشت، به تفاوتی در اصل «دسترسی به آموزش» تبدیل شد.

۵ – افسانه این را به زبان فنی نمی‌داند. او فقط می‌داند بعضی روزها، هیچ‌کدام از کلاس‌ها درست باز نمی‌شوند. اما همان روزها، آدم‌های دیگری هستند که جور دیگری نگاه می‌کنند. به‌جای صفحه، به پشت صفحه. برنامه را باز می‌کنند، اما نه برای استفاده؛ بلکه می‌خواهند ببینند چه اتفاقی در حال وقوع است! ترافیک داده را بررسی می‌کنند. مسیر ارتباط را دنبال می‌کنند. کنجکاوی می‌کنند که برنامه چطور با سرورها حرف می‌زند و چیزی که می‌بینند، برایشان کاملاً غریبه نیست.
نشانه‌ها، پراکنده؛ اما قابل‌تشخیص‌اند. الگوی ارسال پیام‌ها، شبیه چیزهایی است که قبلاً دیده‌اند. نحوه برقراری ارتباط با سرور، آشناست. حتی بعضی جزئیات رابط کاربری و آدرس‌های پشت‌صحنه، یادآور یک چیز دیگر است. این شباهت‌ها، یک فرض را تقویت می‌کند: شاد احتمالاً از صفر ساخته نشده و بر شانه‌های افراد دیگری ایستاده است!
در دنیای نرم‌افزار، این کار عجیب نیست. به این کار «فورک» می‌گویند. برداشتن یک پایه آماده و ساختن چیزی جدید روی آن. در شرایطی که زمان کم است، این کار منطقی است. اما این انتخاب، آینده را هم شکل می‌دهد. اگر یک سیستم، در اصل برای «پیام‌رسانی عمومی» طراحی شده باشد، و بعد روی آن «آموزش سراسری» سوار شود؛ سؤال این است: آیا این دو، واقعاً با هم سازگارند؟
آموزش، فقط ارسال پیام نیست. کلاس زنده است، هم‌زمان است، به پایداری نیاز دارد. لازم است وقتی سی نفر هم‌زمان وصل می‌شوند، سیستم نلرزد! اگر این پایه از ابتدا برای چنین فشاری طراحی نشده باشد، مشکل فقط در ظاهر نیست؛ بلکه ایراد در معماری است.

۶ – افسانه حالا سه سال بزرگ‌تر شده. پرهام هم حسابی قد کشیده. اما رابطه‌شان با این صفحه کوچک، خیلی تغییر نکرده است. در روزهای اخیر (مخصوصاً از جنگ رمضان و تعطیلی‌های اسفندماه) با تعطیلی دوباره مدارس، همان چرخه برگشته است. صبح‌ها، همان استرس وصل‌شدن و میان کلاس دوباره همان قطعی‌ها و بعد از کلاس، همان نگرانی: «چقدر از کلاس عقب افتادم؟»
در خانه‌ای دیگر، داستان فرق می‌کند. گوشی کار می‌کند و اینترنت هم هست. اما دانش‌آموز، گوشی را روی میز می‌گذارد و می‌رود. کلاس ادامه دارد، اما او حضوری ندارد. مادرش می‌گوید: «قبلاً مدرسه که می‌رفت، کار نظمی داشت. الان انگار هیچ‌چیز جدی نیست.» اینجا، مسئله دیگر «فنی» نیست. اما سرمنشأ داستان همان است. وقتی بستر، پایدار و زنده نباشد، رابطه هم کم‌کم سست می‌شود.

۷ – نهایتاً در تمام این مدت، یک چیز تقریباً ثابت مانده: ابهام.
این سیستم دقیقاً چگونه ساخته شده؟ چه کسانی آن را توسعه می‌دهند؟ وقتی کند می‌شود، کجای کار گره می‌خورد؟ وقتی قطع می‌شود، چه و کجا ازکارافتاده؟ پاسخ‌ها، یا نیستند، یا بسیار کلی‌اند و برای سیستمی که میلیون‌ها نفر هر روز به آن وابسته‌اند، این «ندانستن»، خودش بخشی از تجربه است!
شاد، دیگر یک اپلیکیشن ساده نیست. به زیرساختی تبدیل شده که بار آموزش، مخصوصاً در لحظه‌های بحران، بر دوش‌های نحیف آن است. اما زیرساخت، فقط با «کارکردن» تعریف نمی‌شود. این هم مهم است که وقتی کار نمی‌کند، بدانیم چرا؟ یا حداقل یکی بداند که راه‌حلی داشته باشد!
صبح، کلاس پرهام بالاخره باز می‌شود. صدای معلم واضح‌تر است. چند نفر بیشتر در کلاس‌اند. افسانه کیفش را برمی‌دارد. قبل از رفتن، یک‌بار دیگر برمی‌گردد، صفحه را نگاه می‌کند و می‌پرسد: «الان خوبه؟» پرهام سرش را تکان می‌دهد. اما هر دو می‌دانند این «خوب‌بودن»، چقدر موقتی است!
شاید مسئله شاد، در نهایت، همین باشد. نه فقط این‌که وصل می‌شود یا نه، بلکه این‌که این اتصال چقدر دوام می‌آورد.