معلق میان جنگ و صلح
چرا جامعهای که از جنگ جان به در میبرد، در آتشبس فرومیپاشد؟
انتظار عمومی آن است که با شروع آتشبس و پساجنگ، جامعه به سمت ثبات و بازسازی حرکت کند. اما تجربهها نشان میدهد که دوران آتشبس، خود میتواند به بحرانی نامرئی و فرسایندهتر بدل شود؛ وضعیتی «میانمرزی» که نه جنگ است و نه صلح. در این تعلیق معنایی و اجتماعی، فروپاشی نظم پیشین راه را برای افسردگی، بیهنجاری و از دست رفتن افق آینده باز میکند. چرا رنج روانی در غیاب خشونت مستقیم، شدت میگیرد و میل به خودکشی یا مهاجرت افزایش مییابد؟
جهت بررسی موضوع فوق، قلمرو رفاه با لیلا اردبیلی، انسانشناس گفتوگو کرد.
به نظر شما چرا در دوران پساجنگ یا آتشبس، شاهد نوعی افسردگی جمعی هستیم؟
برای پاسخ به این پرسش، شاید بهتر باشد از یک مشاهدۀ ساده اما کمی غافلگیرکننده شروع کنیم و آن اینکه پایان جنگ لزوماً به معنای پایان رنج نیست. گاهی رنج دقیقاً در همان لحظهای ظاهر میشود که صداها میخوابند و سکوت برمیگردد. در طول جنگ، انسان، چه در سطح فردی و چه جمعی، ناخواسته وارد نوعی از «حالت بقا» میشود. همهچیز فشرده و بلادرنگ است؛ تصمیمها سریعتر گرفته میشوند، اولویتها روشنترند، و حتی زندگی، با وجود خطرهای دائمی، نوعی وضوح پیدا میکند. آدم میداند چه چیزی مهم است، برای چه باید بجنگد، و به چه کسی تعلق دارد. بدن هم با این وضعیت همراه میشود. در حالت آمادهباش میماند، انرژی را بسیج میکند، و بسیاری از احساسات سنگینتر، مثل سوگ عمیق یا ترسهای پیچیده، را موقتاً کنار میگذارد، چون «الان وقتش نیست». اما با آتشبس، این وضعیت ناگهان تغییر میکند. تهدید بیرونی فروکش میکند، اما درون انسان هنوز آرام نگرفته است. گویی ترمز کشیده شده، اما موتور هنوز با همان سرعت قبلی کار میکند. کمکم انرژی فشرده فرو مینشیند و جایش را به خستگی میدهد، خستگیای که فقط جسمی نیست، بلکه عمیق و فرساینده است. در همین فاصله، یک خلأ خودش را نشان میدهد: خلأ معنا، خلأ هدف، حتی خلأ هیجان. و درست در همین سکوت است که احساسات بهتعویقافتاده بازمیگردند. سوگهایی که فرصت تجربه شدن نداشتند، ترسهایی که کنار گذاشته شده بودند، و پرسشهایی که به آینده مربوط میشوند: حالا چه میشود؟ چگونه باید ادامه داد؟ این لحظه، برای بسیاری از آدمها شبیه باز شدن دری است که پشت آن، انبوهی از احساسات جمع شده است.
در سطح جمعی هم وضعیت کمابیش همین است. جنگ، با همۀ ویرانگریاش، نوعی نزدیکی و همسرنوشتی ایجاد میکند. انسانها حس میکنند در یک داستان مشترک زندگی میکنند. اما با پایان آن، این داستان ترک برمیدارد. دیگر آن وضوحِ «ما» وجود ندارد، نقشها تغییر میکنند، و جامعه وارد مرحلهای میشود که باید خودش را از نو تعریف کند. این بازتعریف، طبیعتاً با سردرگمی و اضطراب همراه است.
به همین دلیل، آنچه بهصورت افسردگی جمعی دیده میشود، بیشتر شبیه یک «مرحلهگذار» است تا یک فروپاشی ساده. بدن دارد از یک وضعیت پرفشار خارج میشود، ذهن در حال از دست دادن چارچوبهای قبلی و جستوجوی معناهای تازه است، و جامعه هم در حال بازسازی خودش است. شاید بتوان گفت این حالوهوا نشانۀ ضعف نیست، بلکه نشانه این است که انسان تازه فرصت پیدا کرده با آنچه بر او گذشته روبهرو شود. بعد از تجربهای به آن شدت، طبیعی است که بازگشت به یک زندگی عادی، نه فوری باشد و نه بدون درد. این یک مسیر است، مسیر بازتنظیم، بازفهم، و در نهایت، بازسازی رابطه با جهان و با دیگران.
چرا در دوران جنگ نرخ خودکشی کاهش مییابد اما در دوره آتشبس، علیرغم کاهش خشونت مستقیم، نه تنها کاهش نمییابد بلکه گاهی افزایش مییابد؟
در راستای پاسخ قبل باید بگویم در دوران جنگ، انسان با وجود خشونت عریان، در یک «نظم قابلفهم» زندگی میکند. ذهن، بدن و جامعه همگی حول یک محور روشن سازمان مییابند و جهان دارای مقولهبندیهای مشخصی است: ما/آنها، خطر/امنیت، دوست/دشمن. این دستهبندیهای شفاف، همانطور که انسانشناسان روانشناس معتقدند، به جهان معنا و ثبات میدهند. در همین چارچوب، حتی رنج نیز «جایگاه» دارد. فرد میداند چرا رنج میکشد و این رنج در چه روایتی قرار میگیرد. این وضوح معنایی، همراه با افزایش انسجام اجتماعی و برانگیختگی زیستی (آدرنالین، کورتیزول)، بهطور موقت بسیاری از بحرانهای درونی، از جمله تمایلات خودویرانگر، را مهار میکند. پس باید به نکتهای ظریف در اینجا دقت کنیم که در این وضعیت، تمایلات خودویرانگری مانند خودکشی نه اینکه حل شوند، بلکه به تعلیق درمیآیند. اما با ورود به آتشبس، این نظم چندلایه بهطور همزمان دچار اختلال میشود. از منظر زیستی، بدن از حالت برانگیختگی مزمن خارج میشود و وارد نوعی «افت پس از بحران» میگردد: کاهش انرژی، کرختی، و آمادگی برای تجربه افسردگی. از منظر روانشناختی، احساسات سرکوبشده، سوگ، ترس، خشم، بازمیگردند و فرد ناگهان با عواطف و احساسات انباشتهاش مواجه میشود و از منظر اجتماعی، روایت جمعی که پیشتر ایجاد معنا و انسجام میکرد، تضعیف میشود، چون مرزهای مشخص میان مقولهها در دوران بحران به تدریج کمرنگتر میشوند.
درواقع، آنچه این وضعیت را عمیقاً بیثبات میکند، همان نکتهای است که برخی انسانشناسان نیز بر آن تأکید دارد، یعنی فروپاشی یا تعلیق نظامهای مقولهبندی. باید توجه داشت که آتشبس نه جنگ است و نه صلح؛ یک وضعیت «میانمرزی» است که در هیچ طبقهای بهطور کامل جا نمیگیرد. در نتیجه، ذهن نمیتواند بهراحتی آن را در چارچوبهای آشنای خود جای دهد. این ابهام شناختی، یعنی ناتوانی در تشخیص اینکه «الان کجاییم»، بهطور مستقیم بر تجربه هیجانی اثر میگذارد. در چنین وضعیتی، فرد نه میتواند بهطور کامل در حالت بقا باقی بماند، و نه قادر است به وضعیت عادی بازگردد. این تعلیق، هم در بدن (میان برانگیختگی و فرونشست هیجانها)، هم در ذهن (میان معنا و بیمعنایی)، و هم در فرهنگ (میان جنگ و صلح) رخ میدهد. نتیجه، نوعی «بیجایی چندلایه» است: انسان نمیداند در چه جهانی ایستاده و با چه منطقی باید آن را تفسیر کند.
از این منظر، افزایش افسردگی یا حتی خودکشی در دورۀ آتشبس را میتوان حاصل همزمان سه فرایند دانست؛ بازگشت رنجهای بهتعویقافتاده، فروکش کردن انرژی زیستی بحران، و بهنحوی تعیینکننده، از دست رفتن چارچوبهای مقولهبندی که پیشتر جهان را قابلفهم میکردند. به بیان دیگر، مسأله فقط این نیست که جنگ تمام شده، بلکه این است که هنوز «صلح» بهعنوان یک مقوله تثبیت نشده است. در نهایت، آنچه در این دوره رخ میدهد، صرفاً یک اختلال روانی در فرد نیست، بلکه یک وضعیتگذار عمیق است:گذار از جهانی با مرزهای مشخص به جهانی مبهم. و دقیقاً در همین فضای مبهم است که انسان، هم در سطح روانی و هم در سطح معنایی، آسیبپذیرتر میشود.
اگر بخواهیم این تحلیل را کاملتر کنیم، اضافه کردن نظرات جامعهشناسانی مانند امیل دورکیم در واقع حلقه نهایی این تبیین را میسازد؛ چون کسانی مانند دورکیم دقیقاً نشان میدهد چگونه «ساختار اجتماعی» و «میزان انسجام و هنجارمندی» مستقیماً با نرخ خودکشی پیوند دارد. در دوران جنگ، همانطور که گفتیم، نوعی فشردگی و تمرکز اجتماعی شکل میگیرد. از نقطه نظر دورکیم، این وضعیت را میتوان افزایش «همبستگی اجتماعی» دانست. افراد خود را بخشی از یک کل بزرگتر میبینند، روابط معنادارتر میشوند، و «ما» تقویت میشود. در چنین شرایطی، خودکشی، بهویژه از نوع خودمحورانه، کاهش مییابد، چون فرد کمتر احساس جدایی، بیمعنایی یا انزوا میکند. حتی در برخی موارد، نوعی «همسرنوشتی اخلاقی» شکل میگیرد که رنج فردی را در دل یک روایت جمعی قابلتحمل میکند. این دقیقاً با دستاودرهای علومی مانند انسانشناسی شناختی همراستا است: جهان در جنگ، علیرغم خشونتش، دارای مرزهای روشن، دستهبندیهای پایدار، و معنای مشترک است. یعنی هم «مقولهبندیهای شناختی مشخص» کار میکنند، هم «انسجام اجتماعی». اما با ورود به آتشبس، این وضعیت دچار گسست میشود و «آنومی» رخ میدهد، یعنی وضعیتی که در آن هنجارها تضعیف یا مبهم میشوند و فرد دیگر نمیداند چه انتظاری از جهان داشته باشد یا چه جایگاهی در آن دارد. آتشبس دقیقاً چنین وضعیتی است. همچنین باید توجه داشت که آتشبس یک وضعیت «میانمقولهای» است (نه جنگ است، نه صلح)؛ و از این رو یک وضعیت «ناهنجار» است، و همه اینها یعنی فروپاشی نظم. در این شرایط، دو اتفاق همزمان میافتد: اول اینکه انسجام اجتماعی کاهش مییابد (افراد دیگر آن حس قوی «ما» را ندارند) و دوم هنجارها و قواعد تضعیف میشوند (مشخص نیست زندگی باید چگونه ادامه پیدا کند) و همافزایی این شرایط با هم دقیقاً زمینهساز افزایش «خودکشی آنومیک» است، نوعی از خودکشی که نه از تنهایی صرف، بلکه از بیثباتی، بیقاعدگی و فروپاشی نظم معنایی ناشی میشود.
به طور خلاصه باید بگویم، در آتشبس، بدن در حال افت از وضعیت برانگیختگی است، ذهن با بازگشت احساسات سرکوبشده مواجه میشود، نظامهای مقولهبندی دچار اختلال میشوند، و ساختارهای هنجاری و انسجام اجتماعی تضعیف میشوند. نتیجه این همزمانیها، همان تجربهای است که ما بهصورت افسردگی جمعی یا افزایش خودکشی میبینیم: و این نه یک بحران روانی صرف، بلکه یک وضعیت «بینظمی چندسطحی» در بدن، در ذهن، و در جامعه است. بنابراین، اگر جنگ را وضعیتی با «نظم خشن اما قابلفهم» بدانیم، آتشبس وضعیتی است با «خشونت کمتر اما ابهام بیشتر» و گاهی این ابهام، برای ذهن انسان دشوارتر از خودِ تهدید است.
فکر میکنید تمایل به مهاجرت که در دوران جنگ اغلب به عنوان یک واکنش بقا دیده میشود؛ در دوران آتشبس، چرا این افزایش مییابد؟ آیا عواملی مانند "ترومای تجمعی" یا "عدم اعتماد به ثبات" بر این امر تأثیرگذار است؟ اگر بخواهیم دوران جنگ و آتشبس را از نظر بار روانی مقایسه کنیم، کدام دوره «پر هزینهتر» برای سلامت روان جامعه و سیستم بهداشت و درمانی کشور است؟
اینکه تمایل به مهاجرت در دوران آتشبس افزایش پیدا کند دقیقاً یکی از همان پارادوکسهای پساجنگ است. در دوران جنگ، مهاجرت اغلب یک واکنش فوری بقاست: فرار از مرگ، گرسنگی، و ناامنی مستقیم. اما در دوران آتشبس، مهاجرت دیگر فقط واکنش به «خطر بیرونی» نیست، بلکه به واکنش به «ابهام مزمن» و «فرسودگی انباشته» تبدیل میشود. در جنگ، با همۀ خشونتش، تکلیف تا حدی روشن است: تهدید وجود دارد و بدن و ذهن در وضعیت بسیج برای بقا قرار میگیرند. اما در آتشبس، فرد باید تصمیم بگیرد آیا میتوان دوباره آینده ساخت یا نه. اینجاست که مهاجرت به جستوجوی یک چشمانداز قابلاعتماد برای آینده بدل میشود. انسان برای ماندن، باید بتواند آینده را تصور کند. اگر آتشبس نتواند آیندهای قابلاعتماد، قابلپیشبینی و قابلزیست تولید کند، میل به مهاجرت افزایش مییابد، چون مهاجرت بهصورت نمادین و عملی به «جستوجوی برای آینده مشخصتر و غیرمبهم» بدل میشود.
امروزه دستاوردهای علوم شناختی و مطالعات ذهن نیز بر این موضوع صحه میگذارند، تصمیم به ماندن یا رفتن بهشدت به نظام پیشبینیگری مغز وابسته است. مغز انسان فقط به امنیت آنی نیاز ندارد؛ به نوعی ثبات در پیشبینی جهان نیاز دارد. در جنگ، جهان خطرناک است، اما الگوی آن روشن است، تهدید وجود دارد. در آتشبس، تهدید ممکن است کاهش یافته باشد، اما پیشبینیپذیری همچنان پایین است. فرد نمیداند آیا خشونت بازمیگردد، آیا نهادها بازسازی میشوند، آیا اقتصاد جان میگیرد، آیا روابط اجتماعی ترمیم میشوند. این وضعیت برای ذهن بسیار فرساینده است، چون مغز در برابر نااطمینانی مزمن، اغلب رفتاری اجتنابی یا مبتنی بر خروج از وضعیت اتخاذ میکند. در اینجا مهاجرت فقط حرکت جغرافیایی نیست؛ نوعی تلاش شناختی برای خروج از محیطی است که دیگر قابلیت پیشبینی ندارد. از منظر عصبشناسی و روانشناسی نیز، ترومای جمعی نقش مهمی دارد. در جوامعی که جنگ را تجربه کردهاند، آسیب روانی فقط حاصل یک رویداد نیست، بلکه محصول انباشت تجربههای تهدید، سوگ، بیجایی، فقدان، و ناامنی است. این ترومای انباشته در زمان جنگ همیشه بهوضوح ظاهر نمیشود، چون فرد و جامعه در وضعیت «عمل کردن» هستند. اما با آتشبس، این لایههای انباشته مجال ظهور پیدا میکنند. بسیاری از افراد در این مرحله تازه متوجه میشوند که دیگر تاب بازگشت به همان فضا را ندارند. بنابراین، میل به مهاجرت گاهی نه از وحشتِ اکنون، بلکه از ناتوانی روانی در ادامه دادن در مکانی برمیخیزد که با خاطره تهدید اشباع شده است.
«عدم اعتماد به ثبات» نیز عامل تعیینکنندهای است. مسأله فقط این نیست که آیا امروز خشونتی وجود دارد یا نه؛ مسأله این است که آیا این شرایط تهدید متداوم است یا خیر، و چون پاسخ مشخصی در دوره آتش بس برای آن وجود ندارد در نتیجه میل به مهاجرت نیز افزایش پیدا میکند. درواقع، در بسیاری از موقعیتهای آتشبس، جامعه با نوعی تعلیق طولانی مواجه است: نه جنگ کاملاً تمام شده، نه صلح تثبیت شده است. این یک وضعیت میانمرزی و معلق است. و همانطور که پیشتر گفتم، آنچه در مرز مقولهها قرار میگیرد، از نظر ذهنی و فرهنگی برهمزننده آرامش است. آتشبس وضعیتی است که نه آرامش میآورد و نه قطعیت؛ بلکه نوعی تعلیق فرساینده ایجاد میکند. در نتیجه، مهاجرت برای بسیاری از افراد به راهی برای خروج از این «میانبودگی» تبدیل میشود. از سوی دیگر، در جنگ نوعی همبستگی اجباری و فشرده بهوجود میآید. افراد در دل یک «ما»ی جمعی قرار میگیرند و همین انسجام میتواند بخشی از فروپاشی روانی را موقتاً مهار کند. اما در آتشبس، اگر نهادها، هنجارها و افق مشترک بازسازی نشوند، جامعه وارد وضعیت آنومیک میشود؛ یعنی وضعیتی که در آن قواعد روشن نیستند، انتظارات مبهماند، و فرد دیگر نمیداند جایگاهش در نظم اجتماعی کجاست. در چنین وضعیتی، مهاجرت فقط واکنش به فقر یا ناامنی نیست؛ واکنش به فروپاشی پیوند میان فرد و نظم جمعی است. آدمها میروند چون دیگر احساس نمیکنند در این ساختار، آیندهای برای بودن دارند.
اما درباره بخش دوم پرسش شما: اگر بخواهیم دوران جنگ و آتشبس را از نظر بار روانی مقایسه کنیم، پاسخ ساده و یکخطی ندارد، چون نوع هزینه در این دو دورۀ متفاوت است. جنگ معمولاً از نظر میزان مرگومیر، جراحت، شوک حاد، فروپاشی خدمات، و فشار فوری بر نظام سلامت، ویرانگرتر است. در جنگ، سیستم بهداشت و درمان زیر فشار مستقیمِ تروماهای حاد، جراحی، اورژانس، آوارگی، گرسنگی و بیماری قرار میگیرد. به این معنا، جنگ در سطح حاد و فوری، پرهزینهتر است. اما آتشبس یا پساجنگ، در بسیاری از موارد، از نظر سلامت روان جمعی و بار مزمن بر نظام درمانی میتواند حتی پرهزینهتر باشد. چرا؟ چون در این دوره، آسیبهای بهتعویقافتاده ظاهر میشوند: افسردگی، اختلال استرس پس از سانحه، اختلالات اضطرابی، سوگ پیچیده، فرسودگی مراقبان، خشونت خانگی، مصرف مواد، و بحرانهای هویتی و بیننسلی. در جنگ، بسیاری از این مسائل زیر سایۀ فوریت بقا پنهان میمانند؛ اما در آتشبس، هم آشکار میشوند و هم تداوم پیدا میکنند. یعنی اگر جنگ فشار حاد و انفجاری بر سیستم درمانی وارد میکند، آتشبس اغلب فشار مزمن، گسترده و درازمدت وارد میکند. به همین دلیل، شاید بتوان گفت جنگ بیشتر بدنها و زیرساختها را میشکند، اما آتشبسِ ناپایدار بیشتر معنا، اعتماد، و ظرفیت روانی جامعه برای بازسازی را فرسوده میکند.
اگر بخواهم پاسخ به این دو پرسش را با هم تجمیع کنم باید بگویم تمایل به مهاجرت در آتشبس از آن رو افزایش مییابد، چون در این دوره، مسأله فقط زنده ماندن نیست، بلکه امکان تصور آینده است. ترومای تجمعی، بیاعتمادی به ثبات، و تعلیق میان جنگ و صلح باعث میشوند افراد محیط خود را نه بهعنوان خانهای در حال ترمیم، بلکه بهعنوان فضایی غیرقابلپیشبینی تجربه کنند. از همین رو، آتشبس اگر با بازسازی نهادها، اعتماد و افق جمعی همراه نشود، میتواند از نظر روانی بسیار فرساینده باشد. جنگ بار حادتر و مرگبارتری بر جامعه و نظام درمان وارد میکند، اما آتشبسِ ناپایدار اغلب بار مزمنتر، عمیقتر و ماندگارتری بر سلامت روان جمعی بر جا میگذارد.
به نظر شما سیستمهای حمایتی روانشناختی مانند مشاورههای تلفنی که در دوران جنگ توسط دولت پیشنهاد شد، مؤثر بودهاند؟ یا صرفاً "نمایش تبلیغاتی" هستند که ناتوانی ساختاری را پنهان میکنند؟
اگر بخواهیم به این پرسش پاسخ دقیقی بدهیم، بهتر است از دوگانه ساده «مؤثر و نمایشی» فاصله بگیریم. این نوع مداخلات نه کاملاً بیاثرند و نه بهتنهایی میتوانند پاسخگوی یک بحران عمیق باشند. در سطح فردی، مشاورههای تلفنی در شرایط جنگی میتوانند واقعاً کارکرد داشته باشند. در موقعیتی که افراد با اضطراب شدید، ترس، یا احساس تنهایی مواجهاند، دسترسی سریع به یک صدای پاسخگو میتواند تا حدی آرامشبخش باشد. همین امکانِ حرف زدن، شنیده شدن، و دریافت راهنمایی اولیه، در برخی موارد از تشدید بحران یا تصمیمهای خطرناک جلوگیری میکند. بهویژه در شرایطی که دسترسی به خدمات حضوری محدود است، این ابزار میتواند نقش «کمک اولیه روانی» را ایفا کند. اما وقتی از سطح فردی به سطح جامعه نگاه میکنیم، محدودیتهای این نوع خدمات آشکارتر میشود. مشکلات روانی ناشی از جنگ معمولاً عمیق، انباشته و چندلایهاند؛ با یک تماس کوتاه یا مداخله مقطعی حل نمیشوند. اگر ساختارهای پایدار حمایت روانی، خدمات درمانی در دسترس، و شرایط اجتماعی نسبتاً باثبات وجود نداشته باشد، این نوع مداخلات بیشتر به تسکین موقت تبدیل میشوند تا راهحل واقعی. در عین حال، این خدمات یک کارکرد نمادین هم دارند؛ نشان میدهند که «کسی در حال رسیدگی است» و نوعی حس ولو حداقلی از مراقبت و نظم را منتقل میکنند. این جنبه میتواند در کوتاهمدت مفید باشد، چون در شرایط بحران، حتی همین نشانههای کوچک از توجه میتواند به کاهش احساس رهاشدگی کمک کند. اما اگر تجربه واقعی مردم با این پیامها همخوان نباشد، مثلاً وقتی ناامنی، بیثباتی یا فقدان حمایتهای جدی همچنان ادامه داشته باشد، بهتدریج این مداخلات ممکن است بهعنوان اقداماتی سطحی یا ناکافی درک شوند و حتی به بیاعتمادی دامن بزنند.
بنابراین، مسألۀ اصلی خودِ مشاوره تلفنی نیست، بلکه جایگاه آن در یک سیستم بزرگتر است. اگر این خدمات بخشی از یک شبکه واقعی و گسترده از حمایتهای روانی و اجتماعی باشند، میتوانند مؤثر و ارزشمند باشند. اما اگر بهعنوان تنها پاسخ به یک بحران پیچیده ارائه شوند، بیشتر نقش یک مُسکن موقت را پیدا میکنند، نه درمانی برای ریشههای مسأله.
چه سیاستهای حمایتی برای تسکین تروما و دردهای روانی یک جامعه که پیدرپی با بحران و مسائل زیادی مواجه میشود، پیشنهاد میکنید؟
برای جامعهای که پیدرپی در معرض بحران قرار میگیرد، مهمترین خطا این است که سلامت روان را فقط به سطح درمان فردی یا مشاورههای موردی تقلیل دهیم. در چنین جوامعی، تروما فقط یک تجربه شخصی نیست؛ بهتدریج به یک وضعیت جمعی تبدیل میشود و بنابراین پاسخ به آن هم باید چندلایه، پیوسته و ساختاری باشد. نخستین سیاست ضروری، تبدیل سلامت روان به بخشی از سیاست عمومی است، نه یک خدمت حاشیهای و لوکس. یعنی حمایت روانی باید در کنار سیاستهای معیشتی، آموزشی، درمانی و رسانهای دیده شود. جامعهای که امنیت اقتصادی، دسترسی درمانی و حداقلی از افق آینده نداشته باشد، صرفاً با توصیه به تابآوری درمان نمیشود. کاهش فشارهای معیشتی، حمایت از خانوادههای آسیبدیده، و ایجاد احساس حداقلی از ثبات، خودشان مداخله روانیاند. در سطح خدمات، باید از مدل «مداخله پس از فروپاشی» به سمت «مراقبت مستمر» رفت. بسیاری از نظامها فقط وقتی وارد عمل میشوند که فرد به مرحله بحرانی رسیده است، در حالی که در جوامع بحرانزده باید خدمات روانی لایهلایه باشد: آموزش همگانی برای شناخت علائم فرسودگی و تروما، دسترسی آسان به مشاوره اولیه، ارجاع مؤثر به درمان تخصصی، و پیگیری بلندمدت برای گروههای پرخطر. یعنی حمایت نباید فقط واکنشی باشد؛ باید پیشگیرانه و مداوم باشد.
نکتۀ مهم دیگر، محلیسازی خدمات است. تروما همیشه در زبان بالینی بروز نمیکند؛ گاهی به شکل بیخوابی، پرخاشگری، فرسودگی، سکوت، شکایتهای جسمانی یا فروپاشی روابط خانوادگی ظاهر میشود. برای همین، سیاست مؤثر باید به بافت فرهنگی، زبان مردم، شیوههای بیان رنج، و شبکههای واقعی اعتماد در جامعه توجه کند. استفاده از مدارس، خانههای سلامت، مراکز محلی، گروههای داوطلب، و افراد آموزشدیده در خودِ جامعه، معمولاً از مداخلات صرفاً از بالا اثربخشتر است. از سوی دیگر، باید روی گروههای واسط سرمایهگذاری کرد؛ یعنی کسانی که خودشان درمانگر تخصصی نیستند اما در خط مقدم تماس با جامعهاند: معلمان، کارکنان بهداشت، مددکاران، فعالان محلی، و حتی مدیران مدرسه و پرسنل امدادی. اگر این گروهها آموزش ببینند که نشانههای تروما، سوگ پیچیده، فرسودگی و خطر خودآسیبرسانی را تشخیص دهند، میتوانند بسیار زودتر از گسترش بحران جلوگیری کنند. در جوامع بحرانزده، همهچیز را نمیتوان به تعداد محدود روانپزشک و روانشناس واگذار کرد.
یک سیاست کلیدی دیگر، به رسمیت شناختن سوگ و حافظۀ جمعی است. جامعهای که فرصت سوگواری، روایت کردن، و معنا دادن به رنجهایش را پیدا نکند، تروما را به شکل خام و حلنشده با خود حمل میکند. بنابراین فضاهای عمومی برای گفتوگو، آیینهای جمعی، حمایت از هنر، روایتگری، مستندسازی و اشکال مختلف بیان تجربه، فقط کار فرهنگی نیستند؛ بخشی از بازسازی روانی جامعهاند. رنجی که نتواند روایت شود، اغلب به نشانههای مزمنتر روانی و اجتماعی تبدیل میشود. همزمان باید به کودکان و نوجوانان توجه ویژه داشت. در جوامع درگیر بحران، آسیب فقط متوجه نسل حاضر نیست؛ به نسل بعد منتقل میشود. مدارس باید به مکانهای آموزشی صرف محدود نمانند، بلکه به فضاهای مراقبت و ثبات تبدیل شوند؛ جاهایی که کودک در آن نظم، امنیت نسبی، رابطه قابل اعتماد و امکان بیان هیجان را تجربه کند. حمایت از والدین، آموزش مهارتهای تنظیم هیجان، و برنامههای ویژه برای کودکان در معرض سوگ، جابهجایی یا خشونت، از مهمترین سیاستهای بلندمدتاند. در سطح رسانهای هم باید مسئولانه عمل کرد. بازپخش مداوم تصاویر خشونت، زبانهای آخرالزمانی، و تولید اضطراب پیوسته، خود به فرسایش روانی دامن میزند. سیاست رسانهای سلامتمحور باید میان اطلاعرسانی و بازتولید وحشت تمایز قائل شود. مردم باید هم حقیقت را بدانند و هم از بمباران دائمی روانی محافظت شوند.
به طور کلی هیچ سیاست حمایتی بدون بازسازی اعتماد جمعی موفق نمیشود. جامعهای که به نهادها، آینده، و امکان بهبود بیاعتماد شده، حتی پذیرش کمتری نسبت به خدمات ارائه شده موجود دارد. بنابراین شفافیت، ثبات در تصمیمگیری، تداوم خدمات و پرهیز از اقدامات نمایشی، خودشان بخشی از درماناند. برای تسکین درد روانی یک جامعه، فقط نباید به درمان علائم فکر کرد؛ باید شرایطی ساخت که مردم دوباره احساس کنند جهان، هرچند آسیبدیده، هنوز قابلزیست و قابلپیشبینی است. در نهایت باید بگویم تسکین تروما در یک جامعه بحرانزده فقط با درمان فردی ممکن نیست؛ نیازمند ترکیبی از ثبات اجتماعی، حمایت معیشتی، خدمات روانی در دسترس، آموزش عمومی، مراقبت از کودکان، امکان سوگواری جمعی، و بازسازی اعتماد به نهادهاست. جامعه زمانی از تروما عبور میکند که فقط زخمهایش دیده نشود، بلکه امکان بازسازی معنا، رابطه و آینده هم برایش فراهم شود.