آگهی میدهیم ولی کارگر نمیآید
گزارشی از حال و روز تولیدکنندگان پوشاک در مرکز پایتخت
کارگاههای کوچک پوشاک در تهران به شکل گسترده با مشکل کمبود کارگر و بحران در تهیه مواد اولیه مواجه هستند. خیلیها درب کارگاه را تخته کردهاند؛ در این گزارش، تعدادی از تولیدکنندگان و کارگران، از روزگار سخت و نارضایتیهای انباشتهی خود میگویند. گروه کارگری خبرگزاری ایلنا، نزدیکبه خانه کارگر، در گزارشی که بخشهای مهمش را میخوانید از اوضاع اسفبار اقتصاد تولیدکنندگان پوشاک در یکی از مرکزیترین بازارهای پایتخت مملکت نوشته.
تولیدکنندگان خُرد و کارگران آنها همواره یکی از اولین گروههایی بودهاند که در اثر شوکهای اقتصادی به ویژه در حوزه نرخ ارز آسیب دیدهاند. بخش قابل توجهی از این تولیدکنندگان نه در خارج شهر، که در خیابانهای مرکزی تهران مشغول به کار هستند. در این میان صنایع کوچک تولید پوشاک و پارچه، از مهمترین آسیبدیدگان محسوب میشوند؛ تولیدکنندگان و کارگرانی که عمدتاً در خیابانهای مرکزی پایتخت از جمله خیابان جمهوری و بازار بزرگ تهران، روزگاری حضور گستردهای داشتند اما با افزایش فشارها، یا مجبور به تعدیل گسترده نیرو و کاهش تولید شدند و یا بساط فعالیت خود را برای همیشه جمع کردند.
صنایع کوچک پارچه دوزی، گل دوزی و لباس دوزی در کنار تریکوبافیهای متعدد در این منطقه، بخشی از هویت اقتصاد شهری مناطق مرکزی و جنوب تهران را تشکیل میدادند؛ اما از دهه هشتاد با گسترش واردات و اولین شوکهای قیمتی به نرخ ارز، به مرور یکی پس از دیگری تعطیل شدند. اوضاع به سمتی حرکت کرد که پس از کرونا و شوک هفت برابر شدن قیمت ارز در دولت اعتدال، بخش عمدهای از کارگاههای کوچک حوزه پوشاک و پارچه مرکز تهران و خیابان جمهوری از بازار خارج شده و کارگران آنها در تاکسیهای اینترنتی مشغول به کار شدند!
وضعیت این تولیدکنندگان و کارگران آنها، بهانهای شد تا به صورت میدانی به سراغ تعدادی از این واحدهای کوچک برویم. هرچند در این میان، بسیاری از این تولیدکنندگان در چنان شرایط بدی از نظر روحی قرار داشتند که برای پاسخ به سوالات خبرنگاران ایلنا، حتی درب کارگاههای خود را باز نکردند…
در راهروهای پاساژهای قدیمی، البته پر بود از اتاقها و آپارتمانهای بستهای که روزگاری در آنها کارگاه فعال تولیدی وجود داشته اما امروز یا انبار است و یا خالی از سکنه!

گلدوزیهایی که دیگر گلی به سر تولید نمیزنند!
«عباس» تولیدکننده و کارفرمای یک کارگاه کوچک گلدوزی در مرکز خیابان جمهوری، پس از ۲۵ سال تولید و فعالیت در بازار پوشاک، اکنون دل پری از وضعیت حاکم دارد و داستان پرغصهای از کارگران خود روایت میکند.
او با اشاره به مشکلات اقتصادی اخیر میگوید: واقعیت این است که طی پنج سال مواد اولیه ما رشد قیمت سه برابری داشت اما طی شش ماه اخیر، با این تغییرات نرخ ارز و وضعیت بازار، این افزایش به ۱۰ برابر در برخی اقلام رسید. کار به جایی رسیده که نیروهای من از ۱۲ نفر به ۴ نفر رسیده است. از کارگرانی که به خاطر نبود سفارش کار و کمبود مزد اینجا را ترک کردند، خبری ندارم ولی میدانم برخی در تاکسیهای اینترنتی کار میکنند.
عباس ادامه داد: ما تا سال گذشته ۱۲ نفر نیرو داشتیم. آگهی هم برای استخدام بارها منتشر کردیم ولی برای این کار حتی با حقوق ۲۵ میلیون تومانی هم متقاضی وجود ندارد. از این بیشتر هم توان مالی پرداخت حقوق ندارم چون فروش ما هم به کمتر از نصف شش ماه قبل رسیده است. وقتی قیمت نخ و پارچه و سوزن ۴ تا ۷ برابر شده، ادامه کار خیلی سخت است.
او در ادامه گفت: ما به خاطر افزایش ناگهانی قیمت دلار له شدیم. خیلی از همکاران ما زودتر کار و فعالیت را جمع کردند و رفتند! اما من عمر خود را در این کار گذاشتهام و نمیدانم بعد از ۲۵ سال باید کجا بروم؟
او با چهرهای در هم کشیده در آخر صحبتهایش گفت: برخی دستگاهها ماههاست خالی است و نیرویی روی آن کار نمیکند؛ شاید بعد از عید بساط کار را جمع کنم چون حتی پرداخت اجاره هم در این شرایط ضرر است. تا فروردین امسال انبار ما پر بود اما الان میبینید که انبار خالی است. وقتی آگهی استخدام میدهم و حتی یک نفر هم زنگ نمیزند، چه کار میتوانم بکنم؟ این روزها به این فکر میکنم که از جیب مقدار بیشتری حقوق بدهم تا کارگر بیاید، اما نگرانم که نیرو بیاید اما دیگر سفارشی برای گلدوزی نباشد!
«سهیل» سرپرست کارگاه گلدوزی در طبقه پایین کارگاه عباس نیز دل پری از زمانه داشت. او در کارگاه را به سختی برایمان باز کرد و گفت: الان ۶ تا چرخ دارم ولی برای آنها فقط ۳ نفر نیرو دارم. نصف دستگاههای من بیکار هستند. میخواهم همه را بفروشم. کار دیگر نمیصرفد! شاید اصلا اشتباه کردم وارد تولید شدم!
کارگاههایی که با نیروی مزدی-دوز زنده ماندند!
کمی دورتر نزدیک به تقاطع پل حافظ و خیابان جمهوری، وارد یک ساختمان شش طبقه میشویم که یک تریکوبافی شناخته شده و قدیمی در آن قرار دارد.
«بهنام»، کارفرمای این کارگاه بزرگ که دو طبقه از این ساختمان را به انبار اختصاص داده، اندکی وضعیت بهتری دارد. او میگوید: قیمت مواد اولیه ما چند برابر شده و هزینه تولید ما چند برابر قیمت فروش سال قبل شده است. کالایی که تابستان امسال ۳۶۰ هزار تومان فروخته میشد، امروز برای خود ما ۴۲۰ هزار تومان در میآید!
او تاکید کرد: هرچند ما توانستیم باوجود کاهش فروش، نیروهایمان را حفظ کنیم، ولی وضعیت بسیار بد است. به طوری که تنها ما که واحد بزرگی هستیم و بسیاری از تجهیزات ما مکانیزه و کامپیوتری است، زنده ماندیم و تعدیل نیرو نداشتیم. فروش ما نیز مانند بسیاری از همکارانمان در این مدت به یک سوم کاهش پیدا کرده.
او با لبخند تلخی اضافه کرد: امروز حال صنعت تریکو در ایران اصلا خوب نیست....
بهنام اضافه کرد: تریکوبافیهایی که کار را جمع نکردند اغلب سفارشی ندارند و بیکار هستند. کارفرما در واقع از جیب میخورد و تولیدی ندارد. برخی کارگران خود را برای گرفتن بیمه بیکاری به خارج از محیط کار فرستادند. برخی که کارگرشان بیمه نبوده، عذر کارگرشان را خواستند.
او افزود: تولیدیهایی که ۳۰ یا ۴۰ سال سابقه دارند، دلشان نمیآید که از بازار خارج شوند و جمع کنند. قبلا اینطور بود که هر کارگری بعد از ۵ سال کار با پسانداز خودش در یک زیرپله، یک کارگاه کوچک دایر میکرد و با خرید یک چرخ یا ماشین بافت، کار خود را ادامه میداد و کارفرما میشد، اما امروز تمامی این کارگاههای بسیار کوچک که روزی شاگردان ما بودند، جمع شدند.
وی درباره شرایط نیروی کار گفت: امروزه بیشتر کارگران تریکوبافیها و تولیدکنندگان پوشاک «مزدی-دوز» شدهاند. مزدی-دوزها البته به ازای کار حقوق میگیرند و برخی در خانه کار میکنند. باوجود اینکه بسیاری از آنها کارگر رسمی نیستند و بیمه و مزایا ندارند اما به قدری کار زیاد بود که تا دو سال پیش برای دادن سفارش به یک مزدی-دوز، باید از دوماه قبل خبر میدادیم. امروز بسیاری از مزدی-دوزها با زحمت به دنبال سفارش هستند. بعضی واحدها به خاطر همین مزدی-دوزها سرپا هستند چون هزینه کارگر نمیدهند.
اگر کار دیگری بلد بودیم، میرفتیم!
در ادامه با «حسین» کارگر و استادکار همین تریکو بافی صحبت کردیم. او میگوید: «من خودم مزدی-دوز هستم!» عینک ته استکانی او و دستان پینه بستهاش را میبینیم که معلوم میکند پای چرخ به این حال و روز افتاده است.
حسین میگوید: بعد از ۱۵ سال کار، خودم برای خودم بیمه رد میکنم. ساعت کار ما مشخص نیست. یعنی اگر کار باشد تا ۸ شب میمانیم و گاهی کار نیست و از صبح تا ۲ بعد از ظهر هستیم و بیشتر از شش ساعت کار نمیکنیم. حقوقمان هم به نسبت کاری که تحویل میدهیم متفاوت است، گاهی ۱۵ میلیون است و گاهی تا ۲۵ میلیون تومان هم میرسد. اما دیگر در این کار استاد شدم و توان رفتن به شغل دیگری ندارم! قبلا در این اتاق دو همکار دیگر داشتم که هردو رفتند و الان من تنها ماندهام!
کمی بعد، با آقا «جعفر» که سرپرستی یک تریکوبافی قدیمی در نزدیکی پاساژ پلاسکو را برعهده دارد، صحبت کردیم. او اصرار داشت که به تهیه گزارش ادامه ندهیم؛ زیرا صحبت و سخن همه فعالان بازار یکی است!
او تاکید میکند: ما در این یک سال بیش از ۵ نفر نیرو اخراج کردیم. ما امروز با چهار چرخ تریکودوزی یک نیرو داریم. قیمت مواد اولیه دوبرابر شده…تولید به جایی نمیرسد و کار ما هم دیگر فایده ندارد!
او در همین لحظه، متر جیبی خود را از زور خشم و ناامیدی روی زمین پرتاب کرد و گفت: شغل ما طوریست که برای مواد اولیه، کسی با چک کار نمیکند. برای هر خرید و فروشی باید در جا کارت بکشیم. اگر امیدی به اینکه مسئولی بشنود و کاری بکند بود، میماندیم! اما من فقط سرپرست کارگاه هستم. اگر کارگاه برای من بود، ۵ سال قبل جمع میکردم و میرفتم.
مشغول صحبت با جعفر بودیم که «اکبر» مدیر کارگاه همسایه در همان ساختمان تجاری که یک کاپشن دوزی زنانه کوچک دارد، ما را دید و وارد گفتگو شد.
او با عصبانیت و در عین حال بغض تلخی گفت: من هم اگر میتوانستم در پنجاه سالگی کار دیگری یاد بگیرم، میرفتم! اما پدرم ۴۰ سال است که کار پوشاک میکند و ما خانوادگی کارگاه را میگردانیم. هفته قبل کارگر ماهر ما با ۵ سال سابقه گذاشت و رفت. او در واقع به شهرشان فرار کرد! چیزی نگفت اما ما دلیلش را میدانیم. کاش ما هم میتوانستیم مثل کارگرمان فرار کنیم!
اکبر در پایان گفت: امروز خودم و دو برادر و پدرم در این کارگاه باقی ماندیم و هیچ کارگری نداریم. اگر امروز بخواهم کار را جمع کنم، باید در سن ۴۵ سالگی تازه مکانیکی خودرو یاد بگیرم و شاگردی کنم. دیروز برادرم میگفت که کاش انبار خالیمان را اجاره بدهیم تا بتوانیم کارگاه راسر پا نگه داریم؛ این برای من و پدرم خیلی دردناک است!