چرا فاشیستها همیشه اول سراغ سوسیالیستها میروند
برخلاف افسانههای ساخته و پرداخته طیف راست که میگویند «نازیها سوسیالیست بودند»، فاشیستها از سوسیالیسم متنفرند و میخواهند سر به تن آن نباشد. این نوشته توضیح میدهد چرا چپ برای آنها تهدیدی جدیست
ترجمه: مهسا جزینی| فاشیسم یکی از آن واژههایی است که از فرط استفاده در هر زبانی آنقدر نخنما شده که وزن واقعیاش را از دست داده؛ تاجاییکه حتی خود سوسیالیستها را هم خسته کرده است. در تاریخ معاصر آمریکا، از باراک اوباما و کامالا هریس گرفته تا دونالد ترامپ و جنبش GAMA، همه به فاشیست بودن متهم شدهاند. یکی از عجیبترین نمونههای این ماجرا، تلاش برخی از تحلیلگران (عمدتاً از طیف میانهروِ راست) است که قصد دارند بگویند فاشیسم در واقع جنبشی برخاسته از چپ افراطی بوده، یا حتی اینکه بگویند فاشیستها سوسیالیست بودهاند. از کتاب «فاشیسم لیبرال» اثر جونا گلدبرگ -که امروزه بسیار مورد تمسخر است -گرفته تا پیتر هیچنز که نازیها را «نژادپرستان چپگرا» نامیده است، این ادعا آنقدر رایج شده که واکنشهای انتقادی و طنزآمیز زیادی را هم برانگیخته است. این ادعا پیشتر در همین نشریه[1] و جاهای دیگر بهطور جدی رد شده تاجاییکه هرچه تعریف و تمجید علنی برخی جمهوریخواهان جوان از فاشیسم و نازیسم بیشتر آَشکار میشود، این حرف بیاساستر به نظر میرسد. بنابراین من قصد تکرار مکررات ندارم. در عوض، میخواهم به دشمنی ذاتی میان سوسیالیسم و فاشیسم بپردازم؛ اینکه ریشه این دشمنی چیست و چرا وجود دارد. روشن است که منظورم این نیست که سوسیالیستها تنها قربانیان فاشیسم بودهاند یا حتی اصلیترین آنها. میلیونها همجنسگرا، افراد دارای معلولیت، یهودیان، روما (کولیها) و گروههای دیگر نیز زیر چکمههای فاشیسم بهطرزی وحشیانه سرکوب شدند. با این حال، همانطور که در شعر معروف مارتین نیمولر آمده است: «اول آمدند سراغ کمونیستها»، و اگر بخواهیم امروز فاشیسم را بشناسیم و با آن مقابله کنیم، باید بفهمیم چرا این اتفاق میافتد.
فاشیسم و طیف جریان راست
رابطه فاشیسم با طیف جریان راست پیچیده است. در ایتالیا و آلمان اوایل قرن بیستم، احتمالاً بسیاری از محافظهکاران و سرمایهداران ترجیح میدادند یک دیکتاتوری محافظهکار سنتی روی کار بیاید که درگیر سیاست تودهای و پوپولیستی نباشد. نه آن راهپیماییها و رژهها و درگیریهای خیابانی، و نه تلاش برای ایجاد یک حکومت ملیگرای افراطی جدید. اما وقتی «پرچم سرخ» (نماد جنبشهای چپ) بالا رفت، همین آدمها هم مشکلی با همراهی با فاشیسم نداشتند. در کتاب «لیبرالیسم» (۱۹۲۷)، فونمیزس، اقتصاددان بهشدت طرفدار سرمایهداری، از «فاشیسم و جنبشهای مشابه که در پی برقراری دیکتاتوریاند» تمجید کرد و گفت آنها «دارای بهترین نیتها» بودهاند و «فعلاً تمدن اروپا را» از تسلط سرخها نجات دادهاند. مانند بسیاری از راستگرایان اروپایی، فون میزس از انقلاب اکتبر که بلشویکها را در روسیه به قدرت رساند وحشت داشت؛ همچنین از انقلابهای سوسیالیستی در آلمان که به شکلگیری جمهوری وایمار- عمدتاً به رهبری حزب سوسیالدموکرات آلمان (SPD) - انجامید، و از قدرت گرفتن احزاب چپ در سراسر اروپا. از این منظر، او فاشیسم را یک اقدام اضطراری میدانست؛ دیدگاهی که محافظهکارانی چون وینستون چرچیل هم مدتی با آن همدل بودند؛ چرچیل حتی بنیتو موسولینی را «بزرگترین قانونگذار زنده» نامیده بود. با این حال، فونمیزس در همان کتاب «لیبرالیسم» نسبت به زیادهرویهای اقتدارگرایانه ابراز نگرانی کرد و توصیه نمود که موسولینی و دیگران هرچه زودتر به بازسازی یا ایجاد یک جامعهی بازار آزاد بپردازند. برای او و بسیاری دیگر، فاشیسم چیزی میان یک اقدام اضطراری مفید و یک شر ناگزیر بود. در اسپانیا و رومانی، برخی دیکتاتورهای محافظهکار سنتی برای تقویت مشروعیت خود، جنبشهای فاشیستی بومی مانند فالانژ و گارد آهنین را بالا کشیدند، اما وقتی این گروهها به تهدیدی بالقوه تبدیل شدند، آنها را به حاشیه راندند یا سرکوب کردند. با وجود این تردیدها، بسیاری از نیروهای راست هر وقت به سودشان بود، از همکاری با فاشیستها دریغ نکردند.
در کتاب «فاشیسم: آشنایی مختصر» روژر گریفین توضیح میدهد که در سالهای آغازین، جهتگیری دقیق ایدئولوژیک فاشیسم هنوز محل بحث بود. موسولینی میان باورهای سوسیالیستی پیشین خود و باورهای ضدکمونیسم و ملیگرایی روبهرشد جنبش مردد بود. پس از اکتبر ۱۹۲۲، زمانی که موسولینی نخستوزیر شد، فاشیسم ایتالیایی دوباره تغییر شکل داد؛ خود موسولینی کنار یونیفورم نظامی، کلاه شاپو و «کتوشلوار بورژوایی» هم میپوشید. این نشانهای بود برای محافظهکاران حامی او که نشان میداد رژیم جدید عملاً در کنار آنان قرار دارد. در دوران قدرت، فاشیسم ایتالیا از همکاری فعال سلطنت، کلیسای کاتولیک و بخش بزرگی از بورژوازی صنعتی و روستایی -که همگی نیروهایی عمیقاً ارتجاعی بودند - بهره برد. این امر تا حد زیادی توضیح میدهد که چرا فاشیسم بهسرعت به راست افراطی چرخید و سپس در شکل یک رژیم تمامیتخواه تثبیت شد. این نزدیکی و مصالحه تا حد زیادی به این دلیل شکل گرفت که بسیاری از نیروهای راست با فون میزس همنظر بودند: فاشیستهای ایتالیا اگرچه خشن و زمخت بودند، اما در سرکوب کمونیستها و سوسیالیستها بسیار کارآمد عمل میکردند. (برای کلیسا بهویژه، هر چیزی بهتر از تهدید وجودی مارکسیسم و ماتریالیسم «بیخدایش» بود.)
ریچارد.جی.ایوانز در کتاب ظهور رایش سوم توضیح میدهد که در آلمان، ارتشیهای محافظهکار، سرمایهداران بزرگ و دیگر نیروهای سنتی چگونه با نازیها همکاری کردند تا آنها را به قدرت برسانند: «محافظهکارانی که هیتلر را به قدرت رساندند، در بخش زیادی از چشمانداز او شریک بودند. آنها واقعاً با حسرت به گذشته نگاه میکردند و آرزوی بازگشت سلطنت و رایش بیسمارکی را داشتند. اما میخواستند این بازگشت به شکلی باشد که از امتیازهایی که به نظرشان بهاشتباه به دموکراسی داده شده بود، اثری نباشد. در تصویر آنها از آینده، هرکس باید جایگاه خود را میدانست، و طبقه کارگر بهویژه باید همانجایی میماند که به آن تعلق دارد: کاملاً بیرون از فرایند تصمیمگیری سیاسی.» به بیان دیگر، آنها میخواستند هر دو را با هم داشته باشند: هم دستاوردهای قدرت نظامی و بهرهوری صنعتی مدرنیته را حفظ کنند و هم تغییرات دموکراتیکی را که همراه آن آمده بود به عقب برگردانند. اوانز تأکید میکند که محافظهکاران آلمانی و سرمایهداران بزرگ، نازیها را تحمل یا با آنها همکاری کردند تا مجبور نشوند به حزب قدرتمند اما سوسیالدموکرات آلمان (SPD) امتیازی بدهند. رابرت.او.پاکستون در کتاب «کالبدشناسی فاشیسم» حتی صریحتر میگوید که جنبش نازی ممکن بود «فقط یک اتفاق کوچک در تاریخ باقی بماند، اگر سیاستمداران محافظهکار در اوایل سال ۱۹۳۳ آن را نجات نمیدادند و از محبوبیت و نیروی سیاسیاش برای اهداف خود استفاده نمیکردند». کار به جایی رسید که «حزب ملی مردم آلمان» که به شدت محافظهکار بود با حزب نازی (NSDAP) ائتلاف کرد و از جاهطلبیهای دیکتاتورمآبانهی آنها حمایت نموذ. شناخت این سابقه تاریخی سازش راست با فاشیسم کمک میکند بفهمیم چرا امروز هم بسیاری از کسانی که خود را محافظهکار مینامند، برای مقابله با آنچه «انحطاط چپگرایانه» میدانند، با راست افراطی همکاری میکنند.
اخیراً «بنیاد هریتیج»[2] بهخاطر فراهم کردن پوشش حمایتی برای گفتوگوی تاکر کارلسون با نیک فوئنتس زیر فشار قرار گرفت؛ فوئنتس احتمالاً مشهورترین نئونازی و منکر هولوکاست زنده است. برای کسانی که در جریان نیستند، کارلسون مدتهاست به ترویج ملیگرایی سفیدپوستانه و فراهم کردن تریبون برای روایتهای تجدیدنظرطلبانه نازی شهرت دارد. با این حال، گفتوگوی دوستانه با فوئنتس باز هم بسیاری را شوکه کرد (هرچند شاید نباید میکرد). جیدی ونس هم خیلی بیپرده تبلیغ کتابی را کرده که دیکتاتور اسپانیا، فرانکو را ستوده است. وقتی هم مشخص شد که بسیاری از کارکنان حزب جمهوریخواه آمریکا معمولاً از ادبیات نازی استفاده میکنند، موضوع را کماهمیت جلوه داد و گفت آنها فقط « یک عده جوان» هستند (بسیاریشان بالای 30 سال) که دوست دارند شوخیهای تند کنند و لیبرالها را عصبانی نمایند. بسیاری هنوز با تعجب میپرسند چگونه جنبشی که زمانی یک جنبش محافظهکار «معمولی» تلقی میشد، امروز تا این حد آماده سازش و حتی شیفتگی نسبت به فاشیستهاست. اما اگر به تاریخ نگاه کنیم، شاید خیلی هم تعجببرانگیز نباشد! فاشیستها و محافظهکاران همواره توانستهاند بر سر نفرت شدیدشان از چپ متحد شوند. وقتی در نظر بگیریم که راست آلمان حتی سوسیالیسم بسیار لیبرال و دموکراتیک حزب سوسیالدموکرات را فاجعه میدانست، یا اینکه بسیاری از جمهوریخواهان راست افراطی امروز، آمدن جو بایدن را به مثابه بازگشت استالین میدیدند، این روند کاملاً قابل فهم میشود.
فاشیسم چیست؟
فاشیسم هرگز نمیتوانست به قدرت واقعی برسد اگر از حمایت جریان راست محافظهکار سنتی برخوردار نمیشد. اما فاشیسم صرفاً محافظهکاری یا سرمایهداری «تقویتشده» نیست. همچنین نمیتوان آن را فقط نیرویی ضدانقلابی یا واکنشی دانست که هویتش را از مخالفت با دیگران میگیرد. یکی از ضعفهای قدیمی تحلیلهای چپ درباره راست این بوده که آن را صرفاً واکنشی میدید؛ انگار این چپ است که موتور تاریخ را به حرکت درمیآورد و پیشنهاد تغییر میدهد، و راست فقط میکوشد آن تغییرات را کند یا متوقف کند. گاهی واقعاً چنین است، اما اندیشههای راست فقط از غریزه واکنشی ساخته نشدهاند. آنها باورها و ادعاهای پوزیتیویستی خودشان را دارند. مهمترین این باورها این است که انسانها (و ملتها) اساساً نابرابرند، و بهترین جامعه آن است که این نابرابریهای «طبیعی» یا «مقدّر» را بازتاب دهد. به تعبیر متفکر محافظهکار جیمز فتیزجیمز استفان، اطاعت از برتر واقعی یک فضیلت اجتماعی بزرگ است.
این ضدیت با برابریخواهی میتواند شکل محافظهکارانه بگیرد؛ یعنی دفاع از سلسلهمراتبهای موجود که مشروع تلقی میشوند. اما میتواند شکل انقلابی و حتی آرمانشهری هم پیدا کند؛ جایی که راست افراطی میخواهد جامعهای «ایدهآل» بسازد؛ جامعهای با یک نظم طبقاتیِ بهزعم خودشان طبیعی و ذاتی. این نگاه اغلب با زبان «بازگشت به گذشته» بیان میشود؛ همانطور که در کتاب «سوار بر ببر» نوشته جولیس اِوُلا – کسی که به خودش نام ابرفاشیست داده- دیده میشود. او مینویسد که دولت واقعی مبتنی بر سلسلهمراتبِ طبیعی از میان رفته است و دیگر حزب یا جنبشی وجود ندارد که از «ایدههای برتر» دفاع کند. به نظر او سیاست امروز فقط صحنه سیاستمداران کوچک است که در خدمت منافع مالی و صنعتیاند، و تودههای «بیریشه» هم فقط به وعدههای مادی واکنش نشان میدهند.
اما همانطور که کری روبین در کتاب «ذهن ارتجاعی» اشاره میکند، همین رادیکال بودن نوستالژی راست افراطی باعث میشود کسانی مثل اوولا ناچار شوند بپذیرند که افق خیال سیاسیشان در واقع آینده است، نه گذشته. چون حال حاضر آنقدر بهزعم آنها با لیبرالیسم، سوسیالیسم و دموکراسی «فاسد» شده که چیزی برای حفظ کردن باقی نمانده است. بسیاری از فاشیستها حتی به محافظهکاران هم با بدبینی نگاه میکنند، هرچند ناچارند با آنها همکاری کنند. آنها محافظهکاران را پیر، ترسو و ناتوان از به عقب راندن موج «انحطاط فرهنگی» میدانند. نیل گروگر در کتاب «چگونه هیتلر را بخوانیم»، توضیح میدهد که هیتلر در وین چندفرهنگی رادیکال شد. او از سوسیالدموکراتها، یهودیان و مارکسیستها نفرت پیدا کرد و آنها را نیرویی فاسدکننده میدانست. اما همانطور که گرگور میگوید، هیتلر فقط چپ را مقصر نمیدانست؛ او «حماقت و سادهلوحی» نیروهای «راست سنتی» و نخبگان سنتی را هم سرزنش میکرد که نتوانسته بودند «مسائل اجتماعی» را حل کنند و همین باعث گسترش مارکسیسم شده بود.
از نگاه هیتلر، راست محافظهکار سنتی از عهده کار برنیامده و نتوانسته بود قدرت ملت آلمان را گسترش دهد. اقدام رادیکال لازم بود تا «نوزایی ملی» رخ دهد و این همان چیزی است که فاشیستها وعده میدهند. بسته به شرایط، آنها گاهی با محافظهکاران همکاری میکنند و گاهی آنها را تحقیر. بخش مهمی از روحیه پوپولیستی و فرصتطلبانه فاشیسم - چه در گذشته و چه امروز - از همین میل خردهبورژوایی میآید: هم میخواهد اقتدار را تقویت کند، و هم خود را به رأس سلسلهمراتب اجتماعی برساند؛ جایی که تصور میکند حق طبیعیاش است. وقتی چهرههای راست افراطی امروز مثل نیک فوئنتس از «محافظهکاران اخته» یا «محافظهکاران شرکتی» حرف میزنند و رهبران رسمی حزب جمهوریخواه را مسخره میکنند، در واقع دارند همان دعواهای قدیمی درون جریان راست را تکرار میکنند. آنها از یک طرف به رهبران فعلی حمله میکنند، و از طرف دیگر میخواهند جای آنها را بگیرند.
تعریف پذیرفتهشده دانشگاهی از «فاشیسم عام» متعلق به روژر گریفین است. او در کتاب «ماهیت فاشیسم» مینویسد: «فاشیسم گونهای از ایدئولوژی سیاسی است که هسته اسطورهای آن، نوعی ملیگرایی افراطیِ پوپولیستی با مضمون نوزایی (تولد دوباره) در اشکال مختلف است.» به بیان ساده، فاشیستها از وجود یک «ابرملت» سخن میگویند؛ ملتی که معمولاً با مرزهای واقعی یک کشور همخوانی ندارد. آنها ادعا میکنند این ابرملت سرچشمه تمام معنا در زندگی افراد است و باید احیا شود. واژه «پالینگنز» به معنای تولد دوباره یا بازآفرینی است. این ابرملت اغلب همچون موجودی «ارگانیک» تصویر میشود؛ چیزی فراتر از افراد تشکیلدهندهاش. بسیاری اوقات این پیوند ارگانیک با ارجاع مستقیم به نژاد و شبهعلم نژادپرستانه توضیح داده میشود؛ مثلاً جامعهای «خالص» از نژاد آریایی که در معرض آلودگی قرار دارد. در کتاب نبرد من، هیتلر دقیقاً چنین ادعاهایی مطرح میکند و سلامت نژادی ملت را شرط بازسازی هزارساله آلمان میداند. او میگوید دولت باید نژاد را در مرکز زندگی قرار دهد، از «پاکی» آن محافظت کند، و تولیدمثل را تابع سلامت نژادی سازد؛ بهگونهای که خواست و منفعت فردی در برابر آیندهی «هزارساله» ملت هیچ شمرده شود و کنار برود. اما در هسته اصلی، «ابرملت» یک ایده اسطورهای است؛ نوعی ایمان سکولار (البته این به آن معنا نیست که شکلهای مسیحی یا مذهبیِ فاشیسم وجود ندارند، بلکه اغلب با ملیگرایی افراطی هم ترکیب میشوند).
گاهی حتی خود فاشیستها هم میدانند که ایدهی ابرملت ساخته و پرداخته است، اما برایشان اهمیتی ندارد. مهم «واقعی بودن» ابرملت نیست، بلکه معنایی است که به زندگی میدهد. چنانکه موسولینی در سخنرانی سال ۱۹۲۲ گفت: «اسطوره خود را آفریدهایم. اسطوره یک ایمان است، یک شور است. لازم نیست واقعیت عینی داشته باشد. از آن جهت واقعیت دارد که انگیزه میآفریند، امید است، ایمان است، شجاعت است. اسطوره ما ملت است، اسطوره ما عظمت ملت است! و برای تحقق کامل این اسطوره، این عظمت، هرچیز دیگری باید در خدمت آن باشد.» فاشیستها معمولاً با نگاهی نوستالژیک و گزینشی از دورهای سخن میگویند که در آن ابرملت نیرومند و باشکوه بوده است: امپراتوری روم، رایش دوم آلمان در دوران بیسمارک، یا زمانی که مجارها از «جهان مسیحیت» در برابر عثمانیهای مسلمان دفاع میکردند. (در مورد راست افراطی آمریکا امروز، این گذشتهی طلایی اغلب نسخهای بزکشده از دهه ۱۹۵۰ است که بیشتر از دل تبلیغات بیرون آمده تا واقعیت تاریخی.) به باور آنها، این ابرملت بعدها بهسبب نفوذ دشمنان داخلی و خارجی رو به زوال رفت؛ دشمنانی که فساد، سستی و انحطاط آوردند: سوسیالیسم، کمونیسم، ماتریالیسم، فمینیسم، دموکراسی، لیبرالیسم، شکلهای مصرفگرایانه سرمایهداری، مهاجران و بیگانگان و یا همهی اینها با هم.
فاشیسم وعده میدهد که یک جنبش انقلابی، ابرملت را به شکوه گذشته بازخواهد گرداند؛ البته این اتفاق فقط در صورتی میافتد که جنبشی که مدعی سخن گفتن از جانب «توده مردم» است، تقریباً کنترل مطلق را داشته باشد. فاشیستها دموکراسی را رد میکنند، اما معمولاً پوپولیسم را میپذیرند. رهبر- که تقریباً همیشه مردی نمایشی و خودشیفته تصویر میشود- بهعنوان چهرهای الهامگرفته و تجسم «اراده واقعی مردم» معرفی میشود و بنابراین باید بدون محدودیت عمل کند. هرگونه نظارت لیبرال یا دموکراتیک بر قدرتش بهعنوان تضعیف اراده مردم تلقی میشود و خطری است برای بازگشت سیاست به بحثهای «خستهکننده» و عقلانی میان جناحهای رقیب. رهبر و جنبش وقتی قدرت را به دست بگیرند، وعده پاکسازی دشمنان ملی و بازگرداندن عظمت و بزرگی ابرملت را میدهند. برای بسیاری از فاشیستها، این هدف با گسترش امپراتوری و جنگ همراه بوده است؛ هم بهعنوان ابزاری برای تقویت ملت و هم بهعنوان هدفی در خود. (حمله موسولینی به اتیوپی در سال ۱۹۳۵ نمونهای از این رویکرد بود.) فاشیستها باور دارند که خشونت و زور چیز خوبی است و آدمها را «قویتر» و «برتر» میکند. آنها فکر میکنند این کار باعث میشود مردم از زندگی معمولی و فردی فاصله بگیرند و حس قدرت و هیجان بیشتری پیدا کنند.
ضدیت فاشیسم با سوسیالیسم
«من باور دارم که مارکسیسم اصل برتری طبیعی انسانها را انکار میکند. از نگاه من، این اندیشه بهجای آنکه قدرت، اراده و توانایی افراد نیرومند را محور قرار دهد، به تعداد زیاد مردم و وزن جمعیت تکیه میکند. من آن را جریانی میدانم که ارزش شخصیت فرد را پایین میآورد، مفهوم ملت و نژاد را تضعیف میکند و در نهایت پایههای فرهنگ و تمدن بشری را سست میسازد…» هیتلر؛ نبرد من
بهطور کلی، راست علاقهای به این ندارد که افراد بیشازحد از عقل خود استفاده کنند؛ زیرا این کار میتواند «رعیتهای مطیع» را به «شهروندان مطالبهگر» تبدیل کند. تفاوت فاشیسم با طیف راست در این است که فاشیسم مشارکت تودهها در سیاست را میپذیرد ــ و حتی گاه میخواهد ــ اما فقط تحت هدایت و کنترل رهبر پوپولیست اقتدارگرا. حالا که فاشیسم را تعریف کردیم و فرقش را با راست سنتی فهمیدیم، بهتر میشود فهمید چرا با سوسیالیسم دشمنی دارد. فاشیستها از خیلی از جنبههای سوسیالیسم خوششان نمیآید؛ مخصوصاً از تکیهاش بر عقل و استدلال، نگاه مادی به تاریخ و جامعه، تأکیدش بر همبستگی فراتر از ملتها، و مهمتر از همه باورش به برابری انسانها. آنها فکر میکنند سوسیالیسم بیش از حد عقلانی و روشنفکرانه است و این رویکرد، روحیه قهرمانانه و اراده فردی را تضعیف میکند. البته این بدبینی به عقلگرایی شدید فقط مخصوص فاشیسم نیست؛ در بخشی از جریانهای راست سنتی هم دیده میشود، که به برنامههای کاملاً عقلانی برای بازسازی جامعه با دیده تردید نگاه میکنند. با این حال، فاشیستها روشنفکری و تأکید بر آگاهی طبقاتی -که سوسیالیستها آن را برای اداره درست جامعه ضروری میدانند- را امری سردرگمکننده و سستکننده اراده میشمارند. به نظر آنها، این رویکرد اراده عمل را از بین میبرد.
جیوانی جنتیله، فیلسوف فاشیست در کتاب خاستگاه و آموزه فاشیسم صراحتاً مینویسد که «روشنفکری صرف، فکر را از عمل جدا میکند. وقتی اندیشه از زندگی واقعی فاصله بگیرد، علم از تجربه روزمره جدا شود و نظریه جای عمل را بگیرد، نتیجهاش حرفزدنهای زیبا اما بیاثر است. این رویکرد شبیه موضع کسی است که فقط سخنرانی میکند و تردید میورزد، اما مسئولیت عمل را نمیپذیرد. چنین طرز فکری به ساختن نظامها و آرمانشهرهایی میانجامد که روی کاغذ منظم و جذاباند، اما هیچوقت با واقعیت عینی و مشکلات واقعی روبهرو نمیشوند.» از نگاه فاشیسم، فقط بعضی اندیشهها خطرناک نیستند؛ خود اندیشیدن نیز مسئلهساز است. بهطور مشخصتر، فاشیستها سوسیالیستها را چندان متفاوت از لیبرالها نمیدانند؛ هر دو را گرفتار دغدغههای عقلگرایانه اقتصادی میبینند که در نهایت انسان را به گلهای همشکل تقلیل میدهند؛ گلهای که باید توسط آنچه ملیگرای سفیدپوست، سام فرانسیس، با تمسخر «دولت مدیریتی» مینامید اداره شود، دولتی که بهزعم او به انفعال منتهی میشود. در مقاله «آموزهی فاشیسم» از موسولینی که بخش زیادی از آن در واقع به قلم جیوانی جنتیله نوشته شده بود، فاشیسم «نفی قاطع» «سوسیالیسم بهاصطلاح علمی و مارکسی» توصیف میشود؛ سوسیالیسمی که تاریخ را بر اساس مبارزه طبقاتی توضیح میدهد.
از نظر ایدئولوژیک، دلیل این دشمنی آن است که فاشیستها خوشبینی سوسیالیستها را درباره این باور که با پایان مبارزه طبقاتی، جامعهای عقلانیتر سربر میآورد، نمیپذیرند. از نظر سیاسی هم- همانطور که دیدیم- فاشیستها در ایتالیا و آلمان با وعده پایان دادن به مبارزه طبقاتی، بدون به چالش کشیدن مالکیت سرمایهداران بر ابزار تولید، حمایت سرمایهداران بزرگ را جلب کردند. به باور فاشیستها، ملیگرایی میتواند در داخل کشور به کشمکش طبقاتی پایان دهد؛ اما پس از آن، ابرملت باید در بیرون به دنبال پروژههای «قهرمانانه» تازه برود. چون آنها فکر نمیکنند مشکل اصلی جامعه، ناامنی اقتصادی باشد. همچنین باور ندارند که بتوان با تکیه بر عقل و برنامهریزی آگاهانه، یک نظام اقتصادی طراحی کرد که برای همه مردم زندگی بهتری تضمین کند؛ از نظرشان چنین ایدهای نه چندان واقعبینانه است و نه هدفی ارزشمند. موسولینی (یا دقیقتر بگوییم جنتیله که از زبان او سخن میگفت) تأکید میکرد که فاشیست «همیشه و در هر زمان به قداست و قهرمانی ایمان دارد؛ یعنی به کنشهایی که هیچ انگیزهی اقتصادی- چه مستقیم چه غیرمستقیم- در آنها دخیل نیست.»
فاشیستها معمولاً سوسیالیسم و لیبرالیسم را دو جریان همریشه میدانستند که هر دو از دل اندیشههای عصر روشنگری بیرون آمدهاند و بیش از حد بر ماده، علم و عقل تکیه دارند. برای مثال، مارتین هایدگر گفته بود اتحاد شوروی و ایالات متحده از نظر بنیادهای فکری تفاوتی با هم ندارند. به نظر او، چه سرمایهداری لیبرال و چه سوسیالیسم، هر دو جهان را چیزی مادی میبینند که با قوانین علمی اداره میشود و انسان میتواند آن را با عقل خود بشناسد و کنترل کند. در این نگاه، هدف زندگی هم بهکارگیری علم و فناوری برای برآوردن نیازهای انسان است. نویسنده میگوید برخی منتقدان سوسیالیست و لیبرال این موضوع را درست درک نکردهاند، چون تصور کردهاند دعوا فقط بر سر مسائل اقتصادی است. اما از دید متفکران فاشیست، مشکل اصلی همین تمرکز مشترک بر اقتصاد و مادهگرایی بود؛ آنها این گرایش را نشانه نوعی انحطاط عمیقتر میدانستند و آن را خوار میشمردند.
فاشیستها فعالیت اقتصاد را کمارزش و پست میدانستند (و اغلب آن را به یهودیان نسبت میدادند) و معتقد بودند اقتصاد باید تحت کنترل اهداف سیاسی و نژادی ملت قرار بگیرد. در کتاب «فاشیسم: مقایسه و تعریف»، استنلی پین تاریخنگار میگوید که آدولف هیتلر دیدگاه منسجمی درباره اقتصاد نداشت و تنها باورش این بود که اقتصاد بهخودیخود مهم نیست و باید تابع ملاحظات سیاسی و ملی باشد. مارتین هایدگر هم همین نظر را با زبانی فلسفیتر بیان میکرد. از نظر او، دعوای بزرگ میان سرمایهداری و سوسیالیسم در نهایت چیزی بیش از بحث درباره اینکه چطور یخچالها را بهتر تولید و توزیع کنیم نبود. در مقابل، نازیها ادعا میکردند جنبششان از روح قهرمانانه و معنوی «ملت آلمان» سرچشمه گرفته و قرار است هم سرمایهداری و هم سوسیالیسم را نابود کند تا غرب را نجات دهد. منتقدان مارکسیست مانند تئودور آدورنو و اریک فروم این نوع سخنان فاشیستی را تلاشی برای فرار از واقعیت میدانستند؛ فراری به دنیایی اسطورهای که در آن نظم، قدرت و وحدت خیالی جای پیچیدگیهای واقعی جامعه را میگیرد.
جهانوطنی و صلحطلبی آرمانگرایانه سوسیالیسم نیز یکی دیگر از دلایل دشمنی فاشیستها بود. سوسیالیستها (برخلاف لیبرالهای کلاسیک) وجود تضاد اجتماعی، یعنی مبارزه طبقاتی، را میپذیرند. اما از زمان مارکس به بعد، این مبارزه طبقاتی بُعدی جهانی پیدا کرد: کارگران سراسر جهان، فارغ از نژاد و مذهب، به دلیل استثمار سرمایهداری منافع مشترک دارند. حتی اگر برخی سوسیالیستها امروز این نگاه تاریخی کلان را نداشته باشند، همچنان به اخلاقی جهانی باور دارند؛ یعنی معتقدند دربرابر همه انسانها وظیفه اخلاقی داریم. فاشیستها این دیدگاه را «جهانوطنی بیریشه» مینامیدند و آن را نفرتانگیز میدانستند. آلبرت کوشور در کتاب «درباره کتاب نبرد من هیتلر: شعرشناسی ناسیونالسوسیالیسم»، توضیح میدهد که هیتلر از سوسیالیستها متنفر بود، چون به نظرش کارگران را «گمراه» میکردند. او کارگران را قانع میکرد که به جای همبستگی جهانی، خود را بخشی از ملت و نژاد آلمانی بدانند. در نازیسم، اختلافات طبقاتی در داخل کشور ظاهراً کمرنگ میشد (هرچند طبقات هنوز وجود داشتند)، اما تمرکز اصلی بر جنگ نژادی در سطح جهان بود. هیتلر معتقد بود نبرد میان «نژادها» طبیعی و اجتنابناپذیر است و نژادهای «قویتر» باید بر «ضعیفترها» سلطه پیدا کنند.
نقطه اختلاف اساسی دیگر، مسئله برابری است. سوسیالیستها معمولاً بر برابری انسانها تأکید دارند و معتقدند جان همه انسانها ارزش برابر دارد. بنابراین نمیتوان منافع ملی یا فردی را بهانهای برای ستم به دیگران دانست. اما فاشیسم این اصل را رد میکند. از نگاه افراطی نازی، ملت یک کل ارگانیک و برتر است و افراد بیرون از آن اساساً «بیگانه» اند. برخی انسانها حتی «بیارزش» یا «بیمصرف» تلقی میشدند و همین نگاه زمینه خشونت گسترده و کشتار را فراهم کرد. اکنون میتوان دید که فاشیسم در بسیاری جهات دقیقاً نقطه مقابل جهانبینی سوسیالیسم است. سوسیالیستها از این باور آغاز میکنند که همه انسانها برابرند، ملیگرایی افراطی و خودمحوری فردی را مغایر با وظایف عمیق اخلاقی میدانند، تأکید میکنند که بهعنوان انسانهای فانی و آسیبپذیر شباهتهای ما بیش از تفاوتهایمان است، و میخواهند با کمک عقل و علم جامعهای بهتر برای همه بسازند. در مقابل، فاشیستها معتقدند انسانها از بدو تولد نابرابرند و این نابرابری با گذر زمان بیشتر هم میشود. آنها معتقدند ملتها و نژادهای «برتر» حق دارند خود را حفظ و تقویت کنند، حتی اگر این کار به ضرر ضعیفترها باشد. این را نشانه «عظمت درونی» خود میدانند که آنها را از دیگران متمایز میکند. به جای تأکید بر انسانگرایی و عقلگرایی، روی مبارزه، برتریجویی و سلطه تمرکز دارند. چنین طرز فکری زمینه را برای خشونت گسترده علیه سوسیالیستها و دیگر دشمنان «پستتر» فراهم میکند.
ابتذال شر
قبل از اینکه فاشیسم در میانه قرن بیستم با شکست تحقیرآمیز فروبپاشد، جهان را با خشونت و رنج بزرگی مواجه کرد و بعدها هم دوباره سر برآورد. بخش زیادی از این خشونت متوجه سوسیالیستها بود، جریانی که پس از جنگ جهانی اول و در دوران رکود بزرگ در بسیاری کشورها در حال رشد بود و همین باعث نگرانی شدید جناح راست شد. فاشیستها در سرکوب سوسیالیستها و نیروهای چپ آنقدر مؤثر بودند که حتی پس از جنگ جهانی دوم هم در بخشی از راست، اعتبار ضدکمونیستی خود را تا حدی حفظ کردند. حتی در آمریکا، جایی که هیچگاه یک حزب فاشیستی قوی به قدرت نرسید، گروهها و هواداران همسو با فاشیسم در قرن بیستم (و حتی پیشتر) آسیبهایی وارد کردند. در کتاب «آناتومی فاشیسم»، رابرت او. پکسون اشاره میکند که پدیدهای که از نظر کارکردی شبیه فاشیسم بود، گروه کوکلاکسکلان بود. آنها لباس متحدالشکل میپوشیدند و با ارعاب و خشونت علیه سیاهپوستان، کمونیستهای ادعایی و دیگر «سرخها» عمل میکردند.
الکس رید در کتاب «فاشیسم در آمریکا»، توضیح میدهد که گروههای هوادار نازی در دهه ۱۹۳۰ تلاش میکردند خود را سفیدپوست و میهنپرست نشان دهند و همزمان دولت روزولت را متهم به نزدیکی با « قدرت یهودیان» و کمونیسم میکردند. هرچند چرخش سیاسی آمریکا به سمت چپ در همان دهه باعث شد آنها موفق نشوند، اما در تقویت گرایشهای انزواطلبانه در آغاز جنگ جهانی دوم نقش داشتند. اوج این روند در فعالیتهای کمیته «America first[3]» دیده شد که میخواست افکار عمومی را به سود آلمان یا دستکم به سمت بیطرفی در قبال آن تغییر دهد. این کمیته از حمایت بخشی از سرمایهداران بزرگ برخوردار بود که میخواستند روزولت و برنامههای «نیودیل» او را تضعیف کنند. پس از جنگ هم سیاستهای ضدسوسیالیسم و ضدکمونیسم فاشیستی بر سیاست آمریکا اثر گذاشت؛ نمونهاش «عملیات پیپرکلیپ» بود که طی آن دانشمندان نازی برای کمک به آمریکا در جنگ سرد به این کشور منتقل شدند؛ هم به خاطر دانش علمیشان و هم به این دلیل که ضدکمونیستهای سرسختی بودند.
اما بیشترین و مستقیمترین خشونت در اروپا رخ داد، جایی که جنبشهای فاشیستی آشکار به قدرت رسیدند و برنامههای دیکتاتورمآبانه خود را اجرا کردند. پس از سال ۱۹۱۹، حزب فاشیست ایتالیا گروههایی شبهنظامی تحت عنوان «پیراهنسیاهها» تشکیل داد. آنها وعده برقراری نظم در ایتالیای پر از شکافهای طبقاتی میدادند. در دوره «سالهای سرخ»، این گروهها با حمله به کارگران، سوسیالیستها و کمونیستها محبوبیت کسب کردند. در کتاب «فاشیسم: مقدمهای کوتاه»، کوین پاسمور توضیح میدهد که فاشیستهای ایتالیا حمایت بسیاری از دهقانان محافظهکار و کارگران بیزمین را جلب کردند و کارزار خشونتآمیزی علیه سوسیالیستها به راه انداختند که صدها کشته برجای گذاشت. پس از راهپیمایی سال ۱۹۲۲ به سمت رم، نخبگان محافظهکار و بورژوا از بنیتو موسولینی حمایت کردند. فاشیستهای ایتالیا وقتی به قدرت رسیدند ابتدا سیاستهای طرفدار سرمایهداری را اجرا کردند. کلارا متئی در کتاب «نظام سرمایه» توضیح میدهد که سرمایهداران داخلی و خارجی از سرکوب حزب سوسیالیست و متحدانش استقبال کردند. موسولینی در دهه ۱۹۲۰ سیاستهای ریاضتی اجرا کرد و هزاران مخالف از جمله سوسیالیستهایی مثل آنتونی گرامشی را زندانی کرد. در اسپانیا، بسیاری امروز فرانسیسکو فرانکو را بیشتر یک اقتدارگرای محافظهکار میدانند تا فاشیست کامل. با این حال او با نیروهای فاشیستی همکاری داشت و از حمایت قدرتهای محور بهره برد. در کتاب «فاشیستها»، مایکل من برآورد میکند که در جریان جنگ داخلی اسپانیا و پس از آن، دهها هزار نفر کشته و صدها هزار نفر زندانی یا شکنجه شدند که بسیاری از آنها جمهوریخواهان، کمونیستها و سوسیالیستها بودند. من همچنین اشاره میکند که وقتی هاینریش هیملر در سال ۱۹۴۰ از اسپانیا دیدن کرد، از شمار بالای اعدامها و زندانهای مملو از زندانی شگفتزده شد. فرانکو حاضر نشد یهودیان اسپانیایی را تحویل نازیها دهد، اما در برابر نیروهای چپ بسیار بیرحم بود.
اما در آلمان نازی، ضدیت با سوسیالیسم وکمونیسم به شدیدترین و بیرحمانهترین شکل خود رسید. از همان ابتدا، خشونت شبهنظامیان نازی عمدتاً متوجه سوسیالیستها و کمونیستها بود. در کتاب «فاشیستها»، مایکل من ۵۸۱ مقاله را بررسی کرده است که برای نشریه حزب نازی با عنوان «چرا نازی شدم» نوشته شده بود. در این مقالات، مبارزان به شدت بر مبارزه با دشمنان تأکید داشتند و «مارکسیستها/کمونیستها/سوسیالیستها» در ۶۳ درصد مقالات به عنوان دشمن اصلی معرفی شده بودند، نه یهودیان یا دیگر گروههای نژادی یا دینی. به گفته من، بلشویکها، به «دشمنان اصلی» نازیها تبدیل شدند، اگرچه اغلب با یهودیان و سیستم جمهوری وایمار مرتبط بودند. واقعیت این است که بسیاری از نظریههای توطئهگونه درباره یهودیان، مارکسیستها و دیگر اقلیتها هنوز هم در ذهن برخی وجود دارد. این امر باعث شد بخشی از جذابیت نازیها برای نخبگان محافظهکار سنتی، وعده حذف و نابودی حزب سوسیال دموکرات (SPD) و حزب کمونیست (KPD) باشد، که معمولاً طرفداران زیادی داشتند. حزب سوسیال دموکرات بزرگترین رقیب انتخاباتی نازیها بود و به ویژه میان کارگران طرفداران زیادی داشت، و تا حد زیادی بنیانگذار جمهوری وایمار محسوب میشد، که از دید نازیها منفور بود. تنها رأیهای مخالف «قانون اعطای اختیارات[4]» از سمت ۹۴ نماینده حزب سوسیال دموکرات (SPD) در پارلمان آلمان داده شد، زیرا حزب کمونیست (KPD) عملاً سرکوب و نابود شده بود.
ریچارد جی. اوانس در کتاب «رایش سوم در قدرت»، مینویسد که ظرف چند ماه پس از روی کار آمدن دیکتاتوری، حدود ۴۵هزار نفر به اردوگاههای کار اجباری فرستاده شدند و «اکثر قریب به اتفاق آنها کمونیستها، سوسیال دموکراتها و اعضای اتحادیهها بودند.» جین کاپلان در کتاب «آلمان نازی: یک مقدمه کوتاه» تصویر تیرهتری ارائه میدهد: دستیاران ارشد هیتلر از او خواستند تا بحران کنترل قدرت را با ایجاد یک دولت اقتدارگرا حل کند و هیتلر در بهار ۱۹۳۳ با سرکوب شدید حزب کمونیست (KPD)، حزب سوسیال دموکرات (SPD) و اتحادیهها، بخش اول این هدف را عملی کرد؛ سرعت و شدت خشونت، اعضا و مخالفان را در شوک و بینظمی فرو برد. پس از آغاز جنگ، آزار و شکنجه شدت یافت و در عملیات «بارباروسا» به اوج رسید؛ هدف این عملیات سرنگونی اتحاد جماهیر شوروی و نابودی «بلشوویسم یهودی» بود. تقریباً ۲۰ میلیون نفر از مردم شوروی در این جنگ جان باختند -بالاترین تلفات در میان همه کشورها- و میلیونها نفر از قربانیان در اردوگاههای مرگ کشته شدند، جدای از بیشمار قربانیان دیگر نازیها.
سقوط ویرانگر فاشیسم در شعر نمادین مارتین نیمولر، با جمله مشهور: «ابتدا سراع کمونیستها آمدند…» به زیبایی بازتاب یافته است. جملهای که در چاپهای آمریکایی دهه ۱۹۵۰ غالباً حذف میشد. شدت خشونت فاشیسم-وحشیگری و بیرحمی آن- روح را میلرزاند، اما مهم است که آنها را دارای قدرت یا نبوغ شیطانی ندانیم؛ فاشیستها در تاریخ شکستهای عظیمی تجربه کردهاند. فلسفه «قدرت حق است» همیشه در درازمدت، فلسفه بازندگان بوده است.
منبع: کارنت افرز
[1] منظور نشریهCurrent Affairs است. م.
[2] اندیشکده محافظهکار آمریکایی، که در واشنگتن مستقر است. م.
[3] کمیته «اول آمریکا» یک گروه فشار انزواطلب آمریکایی بود که مخالف ورود ایالات متحده به جنگ جهانی دوم بود. این کمیته در سپتامبر ۱۹۴۰ تشکیل شد و در اوج فعالیت خود بیش از ۸۰۰ هزار عضو در ۴۵۰ شعبه داشت.
[4] قانونی که به هیتلر اجازه میداد بدون اطلاع و اجازه مجلس قوانین مورد نظر خود را تصویب و در قانون اساسی تغییراتی اجرا کند. م.