قلمرو رفاه

کودکان گرفتار در سوگ جمعی

گزارشی از وحشت و خاطرات تلخ کودکان و نوجوانان پس از حوادث دی‌ماه و روایت خانواده‌های‌شان

26 بهمن 1404 - 09:33 | جامعه
نیلوفر حامدی
نیلوفر حامدی

تجربه شب‌های هجدهم و نوزدهم دی‌ماه 1404 از یک‌ سو و اخبار پیرامون همان دو شب، تأثیرات عمیقی بر جان و روان جامعه ایرانی حک کرده است. در‌این‌میان کودکان و نوجوانان شکنندگی بیشتری در برابر مصائب این‌چنینی دارند. همچنین، درک پایین‌تری از آنچه در حال وقوع است، برای‌شان رقم می‌خورد. ناآگاهی از اتفاقات رخ‌داده و ندانستن حقیقت ماجرا را هم باید به این معادله اضافه کرد. آن‌چه می‌خوانید بخش‌هایی از گزارش سرویس اجتماعی روزنامه شرق که کوشیده نگاهی بیندازد به اوضاع روحی‌وروانی کودکان در ۴۰روز اخیر.


حس می‌کنم مادر بدی هستم

«نمی‌توانم لحظه‌ای را تصور کنم که دخترم یک مرتبه دیگر امنیت واقعی را تجربه کند». این را مادری می‌گوید که دختر شش‌ساله‌اش از شب هجدهم دی‌ماه و هجوم به آپارتمان‌شان، دیگر حتی نمی‌تواند تنهایی به دستشویی برود: «آن شب خیلی زنگ آیفون خانه ما را زدند و آخر هم گروهی برای پیداکردن عده‌ای دیگر که به ساختمان ما پناه آورده بودند، حمله کردند. 

همین هم شد که دخترم حالا از زنگ آیفون هم می‌ترسد. حتی تنهایی به دستشویی نمی‌رود و در طول روز بارها و ناگهانی زیر گریه می‌زند». مادر شیرین خیلی تلاش کرده تا این موقعیت را مدیریت کند اما خودش هم شرایط روانی خوبی ندارد: «مدام حس می‌کنم مادر بدی هستم که نمی‌توانم خودم را کنترل کنم. اوضاع خودم هم مساعد نیست و در چنین شرایطی، احساس شرم دارم که نمی‌توانم احساس امنیت خاطر به دخترم بدهم». درست شبیه احساسی که پدر رایان تجربه می‌کند: «پدر و مادر شدن یعنی همیشه و در همه حال مراقب فرزندت باشی. اما الان شرایط به گونه‌ای پیش می‌رود که انگار توان مراقبت‌کردن از خودمان را هم نداریم. وقتی به پسرم می‌گویم که نگران نباشد و سعی می‌کنم خیالش را جمع کنم که تحت هر شرایطی مراقب او هستم، خودم در قلبم دچار تردید می‌شوم».
نورا» دو هفته‌ای می‌شود که با هر صدای کوچکی از وحشت به آغوش مادرش پناه می‌برد. «رادمان» هر روز از پدرش می‌پرسد که آیا قرار است بمیرد؟ «ماهور» حتی برای چند دقیقه نمی‌تواند در خانه تنها بماند و «نویان» هنوز به شرایط عادی برنگشته که به مدرسه برود؛ آن‌قدر که شب‌ها کابوس می‌بیند

توضیح واقعیت‌ها با حفظ ملاحظات

«سپیده سالاروند»، معلم و فعال حقوق کودکان، در ابتدا، مرز «کودکی» را مشخص می‌کند: «براساس تعریف‌های بین‌المللی، به افراد زیر ۱۸ سال کودک گفته می‌شود؛ اما مراقبت از کودکان در سنین مختلف معیارهای متفاوتی دارد. برای مثال، نوجوان به شکلی کاملا متفاوت با ماجرا درگیر می‌شود؛ کودک دبستانی یک شرایط دارد و زیر سن دبستان وضعیت مراقبت دیگری را می‌طلبد. شخصا معتقدم که باید از همه افراد مراقبت کرد؛ همان‌طور که مراقبت از بزرگ‌سالان در برابر این اخبار اهمیت دارد، مراقبت از خودمان نیز بسیار مهم است. با این حال، این موضوع به میزان نزدیکی افراد به واقعه هم وابسته است. برای مثال، اگر در اطراف کودک، فردی وجود داشته که کشته شده، بهترین کار فارغ از سن‌و‌سال، این است که اتفاق رخ‌داده را برای کودک توضیح داد. لازم نیست به کودک بگوییم دقیقا چگونه تیر خورده است، اما می‌توانیم توضیح کلی به او بدهیم». به عقیده او، درمورد نوجوانان، موضوع تا حدی متفاوت است: «نوجوان معمولا بسیاری از مسائل را می‌داند و شاید نیازی به توضیح نداشته باشد، اما لازم دارد بداند که شما مراقب او هستید و او را فراموش نمی‌کنید.

او نیز کودکی است با نیازهای خاص خود، و غم از دست دادن حتما برایش بسیار سخت است؛ اما نادیده گرفته‌شدن می‌تواند دشواری‌های دیگری ایجاد کند». او ادامه می‌دهد: «اگر بخواهیم درباره کودکی صحبت کنیم که از نزدیک کسی را نمی‌شناسد که کشته شده باشد، اما درگیر اخبار می‌شود، به نظر من لازم است در رساندن خبر به او بسیار دقت کنیم. من طرفدار این نیستم که کودکان هیچ چیز ندانند یا نوجوانان را حتما از رفتن به خیابان منع کنیم، زیرا در بسیاری مواقع این موضوع در اختیار ما نیست و نوجوانان برای خود عاملیت دارند. اگر مادر باشم، قطعا کار سختی است، اما می‌فهمم که یک نوجوان ۱۷ساله از نظر توان تصمیم‌گیری برای ایجاد تغییر، تفاوت چندانی با یک فرد ۱۹ساله ندارد، هرچند که صرفا با عبور از یک مرز سنی، عنوان او از کودک به بزرگ‌سال تغییر می‌کند».

سالاروند موافق این مسئله نیست که کودکان در سنین دبستان، کاملا بی‌اطلاع بمانند و اصلا ندانند چه خبر است: «آنها به هر حال در اجتماع قرار می‌گیرند و تا حدی آگاه می‌شوند و چه بهتر که این آگاهی از سوی خانواده یا افرادی که مورد اعتماد هستند، منتقل شود. وقتی می‌گویم خانواده، منظورم هر کسی است که مسئولیت بزرگ‌کردن کودک را برعهده دارد و می‌تواند برای او منبع امنیت باشد. به نظر من اخبار باید در حد و اندازه‌ای مشخص به کودک منتقل شود. برای مثال می‌توان گفت مردم معترض‌اند. سپس، متناسب با زبان و سن کودک توضیح داد که اعتراض به چه چیزی است؛ مثلا به اینکه قیمت‌ها بالا رفته یا مردم نگران جنگ هستند و به‌همین‌دلیل به خیابان آمده‌اند.»

رخداد اخیر یک سوگ جمعی بود

تجربه پس از این اتفاق را باید به‌عنوان یک سوگ جمعی دید، نه صرفا یک سوگ فردی: «درمورد نوجوانان قطعا لازم است وقت گذاشته شود، با آنها صحبت شود و به حرف‌های‌شان گوش داده شود. مهم‌ترین نکته درباره نوجوان‌ها این است که خشم و غم آنها به رسمیت شناخته شود؛ اینکه به آنها گفته نشود «چرا ناراحتی؟» یا احساس‌شان کم‌اهمیت جلوه داده نشود. همچنین گفت‌وگو با نوجوانان هم اهمیت بالایی دارد. معمولا در اتفاقات این‌چنینی گفت‌وگو با بچه‌ها به فراموشی سپرده می‌شود؛ در‌حالی‌که وقت‌گذاشتن برای صحبت با نوجوان می‌تواند وضعیت مراقبتی بسیار مناسبی فراهم کند. برای یک نوجوان بسیار مهم است که غم و دردش به رسمیت شناخته شود و این خود نوعی مراقبت است».

در سال‌های بالاتر، از چهارم تا هفتم، مدل گفت‌وگو با کودکان کمی تغییر می‌کند و می‌توان با آنها به شکل متفاوتی گفت‌وگو کرد: «از هشتم تا دوازدهم، کودکان وارد مرحله‌ای از بلوغ فکری شده‌اند و آنها بیش از هر زمان دیگری به گفت‌وگو نیاز دارند و باید امکان بیان احساسات خود را داشته باشند. چه بهتر است که ما به سمت کمک‌کردن به آنها در این گفت‌وگوها و حل مسائل ذهنی‌شان حرکت کنیم. این امر می‌تواند هم از سوی خانواده و هم از سوی مدرسه انجام شود. گفت‌وگو می‌تواند به شکل صریح باشد، یا شامل فعالیت‌هایی مانند مطالعه کتاب‌هایی مرتبط با وضعیت فعلی یا مشاهده فیلم‌هایی مرتبط با موضوع. به هر نحوی که ممکن است، این گفت‌وگو باید فراهم شود». 

درباره کودکان خردسال‌تر، به‌ویژه زیر سن دبستان، واقعا باید مراقبت ویژه‌ای صورت گیرد تا در معرض اخبار سنگین قرار نگیرند: «برای کودکی پنج‌ساله، طبیعی‌شدن این موضوع که افراد ممکن است کشته شوند، بسیار زود و وحشتناک است. فهم مرگ و پذیرش اینکه افراد نزدیک ممکن است جان خود را از دست بدهند، برای ذهن کودک زیر دبستان بسیار دشوار است. با این حال، شفاف‌بودن و آگاه‌کردن کودک متناسب با سن‌وسال او، واقعا وظیفه خانواده است».