قلمرو رفاه

تهران در سکوت فاجعه

از گسل‌های طبیعی تا گسل‌های اجتماعی؛ بررسی اوضاع شهر فاجعه‌زده از منظر جامعه‌شناسی شهری

21 بهمن 1404 - 15:42 | جامعه

روزنامه پیام ما یک ماه پس‌از اعتراض‌های خونین دی ماه و در سایه جنگ احتمالی، برای بررسی نسبت شهر مدرن با اوضاع فاجعه‌بار، به سراغ حسین ایمانی جاجرمی، جامعه‌شناس شهری، رفته- بخش‌هایی از این گفت‌وگو را می‌خوانید.


بحران و فاجعه در شهر

در ابتدا باید بین بحران و فاجعه تمایز قائل شد. زندگی در زمین همراه با بحران است اما اگر بحرانی کنترل نشود، فاجعه پدیدار می‌شود. ما الان در مرز بین بحران و فاجعه هستیم.مثلاً درباره همین اتفاقی که در چند روز اخیر شاهد آن بودیم باید گفت؛ احزاب برای این ایجاد می‌شوند که مطالبات مردم را نمایندگی و کانالیزه وبه زبان قابل‌فهم برای صاحبان قدرت تبدیل کنند. اما به‌دلیل ضعف نظام حزبی و صنفی ما، مطالبات جنبه خشونت‌آمیز پیدا می‌کند و افراد زیادی جانشان را از دست می‌دهند و فاجعه پدید می‌آید.

اکنون در ادبیات توسعه از شهرهای جامع، ایمن، پایدار و تاب‌آور نام برده می‌شود. اگر شهرها در این شاخص‌ها قدرتمند باشند، می‌توانند بحران‌ها را تخفیف دهند اما بدون مشارکت مردم بیشترین فناوری و منابع مالی را هم داشته باشید، نمی‌توانید کاری جلو ببرید.

پس شهر صرفاً بستر و محل بروز بحران است و نقش‌آفرینان اصلی شهروندان و حکمرانان هستند . مسئله اول، مکان‌یابی شهر است. مثلا توسعه شهر تهران، توسعه این شهر به طرف شمال و به طرف گسل‌ها خطرناک است، اما آنقدر درآمدهای ناشی از ساخت‌وساز چشمگیر است که چشم‌های ناظر بسته شده. در اینجا چه کسی مقصر است؟ شهر که نمی‌‎تواند تقصیری داشته باشد، شهر محصول کنش‌ها و تصمیم‌های ماست. 

جدای از بحث بحران‌های طبیعی، نابرابری پدیده‌ای خطرناک است. وقتی شهر قطبیده می‌شود، دو سر طیف افراطی می‌شوند؛ قطب ثروت با تعداد افراد اندک و قطب اکثریت فقیر. اگر مدیریت شهری فقرا را رها کرده باشد، اوضاع این گروه بدتر می‌شود، خدمات و زیرساخت‌های آنها تخریب می‌شود و سرمایه‌گذاری برای این گروه انجام نخواهد شد. اما پولدارها نیازی به این خدمات عمومی ندارند.

تهران یک شهر قطبیده است. از سال ۱۲۴۷ که شهر ناصری ساخته می‌شود، خروج ثروتمندان از محلات قدیمی آغاز می‌شود و این افراد در محله دولت ساکن می‌شوند؛ محله‌ای تازه‌تأسیس که مرز شمالی آن خیابان انقلاب و مرز جنوبی آن خیابان سپه یا خیابان امام‌خمینی بود. این محله‌ اروپایی تهران بوده است. بسیاری از کسانی که روی مسئله شهر کار کردند، این زمان را نقاط آغاز قطبی‌شدن تهران می‌دانند. اما  حرکت ثروتمندان به مناطق خوش آب‌وهوا ادامه پیدا کرده. نقطه‌عطف بعدی دهه ۴۰ است؛ زمانی که شاه در نیاوران ساکن می‌شود.

بعد از انقلاب هم با وجود شعارهایی که برای جامعه برابر داده می‌شد، متأسفانه این روند ادامه پیدا کرد و این موضوع به منطقه لواسانات کشیده شد. این ثروتمندان جدید هم خودشان را از شهر جدا کردند. 

شهرهای ایران پس‌از فاجعه

آیا شهرهای جنگ‌زده ما در غرب و جنوب کشور، دوباره آباد شدند و به وضعیت سابق برگشتند؟ آبادان دوباره آبادان شد؟ خرمشهر دوباره خرمشهر؟ اینها برنگشتند. بعد از هر فاجعه‌ای که افراد زیادی در آن کشته می‌شوند و خسارت زیادی به شهر وارد می‌شود، مسئله اساسی این است که سعی شود اوضاع به وضعیت سابق برگردد و کسانی که آسیب دیدند و صدمه خوردند، دوباره بازسازی شوند؛ چون زندگی جمعی به یک پویایی و شادابی نیاز دارد و اگر این نباشد، افراد از زندگی لذت نمی‌برند و به فکر آینده نخواهند بود.

شهرداری تهران و مدیریت فاجعه‌های شهری

اگر اکنون انتقادی هم به شهرداری هست، به این دلیل است که اینها اقلیتی را نمایندگی می‌کنند و اکثریت جایی در توزیع منابع و برنامه‌های فرهنگی و اجتماعی و… ندارند. شاخص آن هم مشارکت پایین در انتخابات شوراها بوده است. این افراد با رأی بالا راه پیدا نکردند، همگی از یک طیف هستند و طیف خودشان را نمایندگی می‌کنند. 

اکنون ما صدای زنان را نمی‌شنویم، صدای جوانان و نوجوانان را اصلاً نمی‌شنویم، درحالی‌که این افراد متفاوت فکر می‌کنند. این گروه را می‌توان گسترش داد؛ پیاده‌ها، مستاجران، کارگران و… . این افراد گروه‌های متعددی هستند که در سیاستگذاری شهری جایی ندارند. 

درواقع این افراد اصلاً قرار نیست کاری بکنند؛ زیرا آنها آمدند که منافع گروه خود را نمایندگی کنند، دستگاه بی‌طرفی نیستند. شاید اشکال از تصور ماست. ما تصور می‌کنیم دولت و شهرداری دستگاه بی‌طرف هستند و بنابراین از انجام وظیفه کوتاهی کردند یا به‌طور مثال خبر ندارند و ما اگر آنها را نصیحت کنیم، متوجه خطا می‌شوند. درحالی‌که این‌طور نیست و مسئله این است که این افراد دسترسی به منابع کمیاب قدرت و ثروت دارند و چون نظام رأی‌گیری و انتخابات مقامات در کشور محدود است، پس فرصت به همه داده نمی‌شود و صدای همه شنیده نمی‌شود و همواره دلخوری و نارضایتی عمومی وجود دارد.

تهران پس‌از پنجشنبه ۱۸ دی‌ماه

مسائلی که اکنون با آنها مواجه‌ایم، مربوط به الان نیستند. اساساً مسائل اجتماعی زمان دارند و حتماً باید دید در گذشته و در سیر زمان چه اتفاقی رخ داده است. اعتراضات سال ۸۸ را در نظر بگیرید. بعد‌ازآن، برای اتصال مجدد معترضان به نظام سیاسی فکری نشد. بعد‌ هم بحران‌های ۹۶ و ۹۸ و موشک خوردن هواپیمای اوکراینی و اتفاقات سال ۱۴۰۱ رخ داد.

این اتفاقات پیوند بخش‌هایی از مردم عادی را که سیاسی هم نبودند، با ارزش‌های رسمی و بدنه سیاسی کشور قطع یا ضعیف کرد و تلاشی هم برای برقراری مجدد این ارتباط نشد. گویا اصلاً مهم نبود، درحالی‌که اینها سرمایه‌ها بودند. بروز این موضوع را در انتخابات هم می‌شد، دید. کاهش مشارکت در انتخابات زنگ خطر بود، اما باز هم گویا مهم نبود. یعنی برای افرادی که برنده شده بودند، «برنده شدن» از کاهش مشارکت اهمیت بیشتری داشت. 

از شهرک اکباتان مثالی بزنم. تصویری از انتخابات شوراهای شهر در سال ۹۶ دارم که مردم چند لایه صف بسته بودند تا رأی بدهند، اما چهار سال بعد آنجا هیچ خبری نبود. پرسش اینجاست این افراد کجا رفتند؟ به چه چیزهایی فکر می‌کردند؟ اینها مسائل مهمی بود که به آن بی‌توجهی شد. درواقع، ارزش مشارکت مردم دانسته نشد و مقام‌ها فکر کردند این همیشگی است. درحالی‌که افراد ممکن است با شما قهر کنند، بعد اعتراض یا حتی دشمنی کنند. درواقع، ممکن است گسل‌های پنهان دوباره فعال شود.

بعد از ۱۸ و ۱۹ دی و حتی بعد از جنگ دوازده‌روزه، شهرداری تهران تلاش کرد با نمادهایی دوباره مردم را همراه کند. مثلاً برخی بیلبوردها یا حتی ماشین‌های سوخته را در گوشه و کنار شهر قرار داد. همه حکومت‌ها رعب و ترس را در مردم ایجاد می‌کنند، اما اجماع و مشارکت کارکرد بیشتری دارد. زمانی پلیس‌راه، خودروی تصادف‌کرده را نمایش می‌داد تا مردم درس عبرت بگیرند، درحالی‌که تأثیر این موضوع برای چند ثانیه است. مسئله رانندگی در چارچوب استاندارد مسئله ساده‌ای نیست که ربطی به احساسات داشته باشد، خودروی استاندارد، طراحی جاده و آموزش و نقش پلیس مهم است.

اگر ما دنبال امنیت هستیم، امنیت عمومی کالای همگانی است؛ جناحی یا خصوصی نیست و همه یا اکثریت افراد باید در تأمین آن نقش داشته باشند. مسئله مشارکت سه مرحله دارد. اولین مرحله، علاقه‌مند کردن است. دومین مرحله، درگیر کردن افراد است و سومین مرحله، بسترها و ابزارهای مشارکت. اینها فراهم نیست. اکنون فکر می‌کنند مانند ۵۰ سال پیش می‌توان با یک دستور و سخنرانی مشکلات را حل کرد.