قلمرو رفاه

انفجار تاریکی؛ تحلیل اعتراضات دی‌ماه 1404

یک قرن تشکل‌زدایی، ۴۵ سال سرکوب مزدی، ۳۶ سال خصوصی‌سازی، ۱۵ سال تحریم هم‌زمان با حذف یارانه‌ها و حالا دو سال جنگ، شالودهٔ جامعه را مضمحل کرده است

12 بهمن 1404 - 12:20 | اقتصاد سیاسی
انفجار تاریکی؛ تحلیل اعتراضات دی‌ماه  1404
علیرضا خیراللهی
علیرضا خیراللهی دکترای رفاه اجتماعی از دانشگاه علامه طباطبایی

وقایع ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه سال ۱۴۰۴ پیش از هر چیزی از لحاظ کمی حیرت‌انگیز است؛ چه برای کسانی که جز عدد هیچ نمی‌فهمند، و چه برای آن‌ها که غیر از عدد چیزهای دیگری هم می‌فهمند. تا این‌جای کار می‌دانیم که در این اتفاقات دست کم «چند هزار نفر» تنها در یک یا دو شب از بین رفته‌اند؛ معادل تعداد کشته‌شدگان روندهای طولانی و چندین سالهٔ انقلاب‌های پیشین. در حالی که اساساً به نظر نمی‌رسد روندی انقلابی در کار بوده باشد و حتی اگر این وقایع را بخشی از یک انقلاب یا تحول اجتماعی بزرگ فرض کنیم، باز هم این تعداد متوفی در یک بازهٔ زمانی بسیار کوتاه پدیداری طبیعی در تاریخ سیاسی جامعهٔ ایرانی (از زمان انقلاب مشروطه تا کنون) به شمار نمی‌آید.

چه اتفاقی برای مردم ایران افتاده است؟ آیا مردم ایران خواهان بازگشت به نظام سلطنتی هستند و حاضرند برای آن در یک شب به اندازهٔ تمام کشته‌شدگان روندی که به انقلاب ۱۳۵۷ منتج شد، تلفات بدهند؟ این تصور یقیناً ابلهانه است. آیا ما صرفاً با یک عملیات جنگی-تروریستی مواجه بودیم که ذیل طرح و نقشهٔ امپریالیستی برای نابودی نظام جمهوری اسلامی به انجام رسید؟ این هم یقیناً مهمل است. آیا شورش گرسنگان چنین فاجعه‌ای رقم زد؟ گمان نمی‌کنم مسئله به همین سادگی باشد. تمام این توجیهات ممکن است سویه‌هایی از حقیقت در خود داشته باشند، اما تکیه بر هر کدام از آن‌ها اگر نگوییم جاهلانه،‌ دست‌کم مطلقاً بی‌فایده است. در چنین لحظاتی از تاریخ،‌ تنها خودِ تاریخ می‌تواند ما را نجات دهد. پرسش واقعی این است که افق و چشم‌انداز ۱۸ و ۱۹ دی ماه سال ۱۴۰۴ چیست؟ این اتفاقات در چه روندی واقع شدند و رو به چه سمتی دارند؟ منطق طبقاتی این وقایع هم در سطح داخلی و هم بین‌المللی کدام است؟ چگونه باید این وقایع را در کلیت تاریخ مدرن ایران جای داد؟

ناچار باید به عقب بازگردیم؛ این‌جا مجال آن نیست که در رابطه با ماهیت طبقاتی و منطق تاریخی انقلاب سال ۱۳۵۷ تحلیلی دقیق و با جزئیات کافی ارائه داد؛ بنابراین تنها به طرح این ادعا اکتفا می‌کنم که انقلاب سال ۱۳۵۷ در واقع پاسخی بود به سرمایه‌داری وابسته که بدون ارتباط ارگانیک با جامعهٔ مدنی ایرانی به مدت یک قرن بر آن حکم می‌راند. این جامعهٔ مدنی با همهٔ تنوع درونی اما نهایتاً خواهان حفظ سرمایه‌داری، کسب میزانی از آزادی‌های سیاسی، برقرارکردن شکلی از دموکراسی، و درعین‌حال به دست آوردن استقلال سیاسی از جریان سرمایهٔ آمریکای شمالی و اروپای غربی بود. سرمایه‌داری حفظ شد اما حالا دیگر می‌دانیم که استقلال ممکن نبود و سایر خواسته‌ها هم هنوز محل نزاع هستند. از همان سال‌های ابتدایی پیروزی انقلاب مشخص بود که انقلابیون استقلال‌خواهِ مدافع سرمایه‌داری ملی قادر به تحقق این اهداف متناقض (متناقض در نسبت با تاریخ تکوین و شیوهٔ انکشاف مناسبات سرمایه‌دارانه در ایران، بسط این نکته مجالی دیگر می‌طلبد) نیستند و از اپوزیسیون چپی که با شعار «راه رشد غیرسرمایه‌داری» سودای تأثیرگذاری بر آن‌ها را داشت، هم کاری ساخته نبود. سرمایه‌داری وابسته در کالبد اشخاص سرمایه‌دار جدید، با فاصلهٔ زمانی بسیار کوتاهی مجدداً احیا شد و تناقضات تاریخی (میلِ هم‌زمان به استقلال سیاسی و حفظ وابستگی اقتصادی) با صورت‌هایی جدید پابرجا باقی ماند. در بدو امر می‌شد تناقضات موقتاً از صحنهٔ اصلی سیاست به پستوی دیپلماسی و بازی‌های امنیتی و سیاست‌های جنگی پس رانده شوند، اما به هر حال دمل‌های چرکین خیلی زود سر باز می‌کردند.

با فروپاشی شوروی، دوران نظم جهانی تک‌قطبی و جهانی شدن از راه رسیده بود؛ در چنین شرایطی حفظ استقلال هم دیگر بی‌معنا به نظر می‌رسید؛ یعنی تناقض می‌توانست یک بار برای همیشه حل شود، اما مگر می‌شد یک دهه بعد از یک انقلاب استقلال‌خواهانه دوباره به زائدهٔ غرب تبدیل شد؟ بله، می‌شد، به شرط آن که غرب ارادهٔ آن را داشت و بین انقلابیون سابق که حالا نقش بروکرات‌ها و دیپلمات‌های حرفه‌ای را بازی می‌کردند، اختلافی وجود نداشت. اما نه غرب چندان تمایلی داشت و نه کارگزاران نظام جدید یک‌دست بودند. تناقضِ بنیادین پیش از انقلاب، در دهه‌های بعد با کیفیتی جدید سرباز کرده بود و به همین خاطر پروژهٔ سرمایه‌داری ملی با خصیصه‌های ایرانی، مجدداً باید در تاریخ ایران شکست می‌خورد؛ شکستی که امروز شاهد تاریخیِ نتایج فاجعه‌بار آن هستیم.

امروز دیگر ادبیات نسبتاً قابل توجهی پیرامون آن چیزی که نئولیبرالیسم در ایران خوانده می‌شود، گرد آمده است و سخن گفتن از مقررات‌زدایی‌ها، خصوصی‌سازی‌ها، جلوگیری از سازمان‌یابی کارگران، سرکوب‌های مزدی گسترده و نظام‌مند و در یک کلام به افلاس کشاندن توده‌های ایرانی، نه در حوصلهٔ این یادداشت است و نه ضرورتی دارد. آن چیزی که به نئولیبرالیسم در ایران شهرت یافته است، نتیجهٔ منطقی و تاریخی تناقضی است که بالاتر بیان کردم. پروژهٔ نظام جمهوری اسلامی ساختن نوعی سرمایه‌داری است که نظام سیاسی آن علی‌الاصول به خاطر یک قرن تحقیر امپریالیستی واقعاً ملی باشد (به گونه‌ای که سرنوشت ایران منحصراً در تهران تعیین شود)؛ در حالی که سرمایهٔ ایرانی به خاطر دست‌نخورده باقی ماندن ریشه‌های تاریخیِ نظام مالکیت، ساختار حقوقی و اداری، و حتی ویژگی‌های روانی جامعه، هم‌زمان عمیقاً خواهان پیوستن به قافلهٔ غرب است. این تناقض اگر در انقلاب نسبتاً مسالمت‌آمیز سال ۱۳۵۷ رفع نشد، حالا و در بستر عمیق‌تر شدن شکاف‌های ژئوپلتیک و تنگنایی که سرمایه‌داری غربی در آن گرفتار آمده است، باید به خونین‌ترین شکل ممکن بایگانی شود.

جامعه (طبقات میانی، کارگر و مادون‌کارگر) از زمانی به بعد دیگر نمی‌توانست این تناقضات را تحمل کند، به همین دلیل است که اگر در ابتدا خواهان دموکراسی به شیوهٔ غربی و آزادی‌های مدنی بود، امروز با دست‌کاری امپریالیستی، حتی در بخش‌هایی خواهان بازگشت سلطنت شده است. اگرچه به نظر می‌رسد که نه آن دموکراسی‌خواهی چندان خودآگاه بود و نه این سلطنت‌طلبی چیزی راستین باشد. انسان‌ها در شرایطی که توان پاسخ‌گویی به امیال و نیازها از آن‌ها سلب شده باشد، برای رفع مشکلات عینی خود، مسئله را در فرایندی اجتماعی به شکل امری ذهنی و متافیزکی صورت‌بندی می‌کنند. جامعهٔ تحت فشارِ ایرانی که حتی متافیزیک دموکراسی‌خواهی هم دیگر نمی‌تواند او را از شر فشارهای جهان واقعی رها کند، باید مخدری تازه پیدا می‌کرد: بازگشت به دوران خوش گذشته؟ اما کدام گذشته؟ کدام خوشی؟ این پرسش‌ها اصلاً برای نوجوانی که می‌خواهد مثل هم‌سن و سال‌های اروپایی و کره‌ای خود در اینستاگرام زندگی کند اما هر روز بیشتر خود را شبیه به نوجوان عراقی و مصری و پاکستانی می‌بیند، ابداً مطرح نیستند. او فقط می‌خواهد همه چیز در یک شب تغییر کند.

جامعهٔ ایران در اثر نتایج و عواقب تداومِ تناقضات تاریخی یادشده به لحاظ طبقاتی افقی پیش روی خود نمی‌بیند و به همین‌خاطر هم‌زمان خشمگین و منفعل است. یک قرن تشکل‌زدایی، ۴۵ سال سرکوب مزدی، ۳۶ سال خصوصی‌سازی، ۱۵ سال تحریم هم‌زمان با حذف یارانه‌ها و حالا دو سال جنگی که برای شعور متعارف هم جنگ هست و هم جنگ نیست، شالودهٔ جامعه را مضمحل کرده است و ایرانیان را به یک نتیجهٔ مشترک رسانده است: چشم‌اندازی وجود ندارد، باید به مدد مخدرها و روان‌گردان‌ها چشم‌اندازی خیالی خلق کرد؛ اگر دموکراسی‌خواهی نشد، سلطنت‌طلبی؛ آن هم نشد، هر چیزِ موهومی جز این چیزی که واقعاً هست.

هیأت حاکمه هم به شکل دیگری به همین مالیخولیا دچار است؛ در وجوه و سطوحی خواهان استقلال است و در وجوه و سطوح اصلی‌تر می‌خواهد دقیقاً اقتصادی شبیه به غرب و اساساً بر مبنای دستورالعمل‌های غربی داشته باشد. اگر به آن‌ها بگویی افزایش معنادار مزدها و انبساط بودجه، و به دست گرفتن تجارت خارجی و تأمین کالاهای اساسی می‌تواند تا حد زیادی تاب‌آوری جامعه را تضمین کند، به گوش آن‌ها کفر خوانده‌ای و اگر مدعی شوی که جامعه نیازمند میانجی‌هایی است تا بتواند از طریق آن‌ها فرصت بازاندیشی و کنش عاقلانه داشته باشد -مثلاً اتحادیه‌های کارگری واقعی-، در بهترین حالت به ریسمان امنیت ملی متوسل می‌شوند. هیأت حاکمه هم مانند جامعه گرفتار اوهامی برای فرار از واقعیت (طرد شدن از جانب غرب و هم‌زمان از بین رفتن امکان استقلال) شده است. حالا دو سمت تناقضِ مانعه‌الجمعی که ۴۷ سال کج‌دار و مریز سعی در ایجاد توازن مابین آن‌ها می‌کرد، هر دو منتفی شده‌اند. تناقض در حال رفع و ارتقاء نیست، رو به قهقرا دارد.

طرف مقابل هم به خوبی از این نقاط ضعف ریشه‌ای آگاه است. سرمایه‌داری جهانی در یکی از متلاطم‌ترین مقاطع تاریخی خود به سر می‌برد و غرب مترصد کوچک‌ترین فرصت‌ها برای جلوگیری از گردش مرکزیت سرمایه‌داری جهانی از غرب به شرق است؛ و ایران یکی از چند نقطهٔ کانونی نبردهایی است که تکلیف سرعت و کم و کیف این گذار را تعیین می‌کند. جامعه‌ای که طبقات مختلف‌اش از دهک ۷ به پایین عملاً دچار فقر غذایی شده است، کارگران (شامل کارمندان دولت و کارگران به اصطلاح فکری) آن هر سال مزدی کم‌تر از پارسال دریافت می‌کند، هیچ گونه تشکلی در ساختار طبقاتی آن معنا ندارد و ۱۵ سال است که هم‌زمان شدیدترین تحریم‌های امپریالیستی و برنامه‌های ریاضتی را تحمل کرده است، حاصل‌خیزترین زمین را دارد. از نظر غرب، ایران،‌ مستعدترین نقطهٔ کانونی برای کسب یک پیروزی بزرگ است؛ مع‌الاسف آن‌ها درست فکر می‌کنند. آن که نانی در دست ندارد، یقیناً روزی سنگی به کف خواهد گرفت و او که بیرون از مرزها انگشت روی ماشه گذاشته است، یقیناً روزی آن را خواهد چکاند. اگر راهی برای سالم بیرون آمدن از این ورطه وجود داشته باشد نه نزد هیأت حاکمه که نزد جامعه است. تناقض تاریخی باید به فوریت و به شکلی فرارونده مرتفع شود. آنان که نان ندارند باید نان خود را بازستانند تا آن که انگشت روی ماشه دارد زمان چکاندن آن دو بار فکر کند.