قلمرو رفاه

دلمان پر از درد است

گزارشی از کسب‌وکار شبانه زنان دستفروش در ساحل «خواجه‌عطا» بندرعباس

02 بهمن 1404 - 13:26 | جامعه
فاطمه باباخانی
فاطمه باباخانی

سرویس اجتماعی روزنامه پیام ما، گزارشی تهیه کرده از زندگی سخت و روزگار دشوار زنان دستفروش در یکی‌ از  ساحل‌های جنوبی کشور. بخش‌هایی از این گزارش را می‌خوانید.

«مجبوریم.» این خلاصه‌ای است از دلیل حضور زنان دستفروش در محله «خواجه‌عطا»ی بندرعباس. مؤذن که «الله‌اکبر» را می‌گوید،‌ «آمنه»،‌ «معصومه»،‌ «آزاده»، «مریم» و ده‌ها زن دیگر بندرعباسی،‌ تابه، سایه‌بان،‌ سه‌شعله، موکت و حصیر،‌ فلاسک،‌ چای، لیوان و سایر اقلامشان را روی گاری می‌ریزند و راه می‌افتند به‌سمت «خواجه‌عطا». در میدان اصلی شهر در پیاده‌روها مردم گروه‌گروه راه می‌روند‌. در ساحل، این زنان از سر ناچار در سرما می‌نشینند،‌ انواع نان «تموشی» را می‌پزند و می‌فروشند تا شب بچه‌هایشان گرسنه نمانند.

«ما هم دوست داریم مثل زنان دیگر بگردیم، خوش باشیم در دنیا؛ ولی خوشی‌ را از ما گرفته‌اند.» اینها حرف‌های آمنه است. ۵۰ سالی است که در بندر زندگی می‌کند. شوهرش در تأمین اجتماعی کار می‌‌کرد و همین چند سال قبل بازنشسته شد. حقوق بازنشستگی کفاف خرج‌ها را نمی‌داد،‌ آمنه از هشت سال قبل حصیرش را در خواجه‌عطا پهن کرد و شروع کرد به پختن نان.

نشستن روی زمین تا پاسی از شب باعث شده آمنه دچار درد شود. دردی که در سرش می‌پیچد،‌ در پایش و در معده‌اش. «آدم از دلخوشی نمی‌آید پای تابه بنشیند تا ساعت ۱۲ و ۲ نیمه‌شب. یارانه داشتیم، قطع کردند؛ نه مشیتی (معیشتی) داریم نه یارانه.»

بسیاری از زنانی که این سال‌ها در خواجه عطا کار می‌کنند‌، شوهر دارند، شوهرانی که از کار افتاده‌اند،‌ برخی هم با کم‌شدن ماهی صیادی‌شان تعطیل شده. «از مجبوری اینجا می‌آیم تا درآمدی داشته باشم.»

سختی کار در خواجه‌عطا کم نیست. هر شب وسایل را روی گاری می‌ریزند، بساطشان را پهن می‌‌کنند و آخر شب دوباره با گاری برمی‌گردانند. «شهرداری قول داد جایی برای ما درست کند، ولی اقدامی نکرد. یک سرویس بهداشتی درست نداریم. توریست‌هایی که از شهرستان می‌آیند، داخل کوچه می‌روند و هر جا بتوانند می‌نشینند. این بد نیست؟»


می‌سوختم و گریه می‌کردم

معصومه ۱۳ سال است که در خواجه‌عطا کار می‌‌کند. روزهای اول خمیر را که روی تابه می‌چید، دستش می‌سوخت و گریه‌اش می‌گرفت‌، نشانه آن روزها لکه‌های تیره‌رنگی است که روی ساعدش مانده؛ گیرم که اشک‌ها پاک شده باشند. این روزها اما برای معصومه عادی شده که انواع «تموشی» را بپزد. سلیقه توریست‌ها را هم خوب می‌داند، اینکه مثلاً چقدر از کدام مواد بزند تا نان زیاد بوی ماهی نگیرد. «قبلاً پشت فرمانداری بودیم. خانم فرماندار گفت مزاحم آسایشش هستیم. شاکی بود، ما را از آنجا بلند کرد. ۱۵ زن بودیم که از آنجا جابه‌جا شدیم و به خواجه‌عطا آمدیم.»

درآمد پخت نان برای معصومه آنقدر است که دست خالی به خانه نرود. با این‌همه او هم برای آوردن و بردن وسایل مشکل دارد. کشیدن هر گاری، آن‌هم هر روز، سخت است. معصومه امیدوار است روزی بتواند ماشینی بخرد و خلاص شود از این رنج هرروزه. «مشکل تاریکی با برقی که به آنها داده‌اند، برطرف شده و در حسینیه را هم باز گذاشته‌اند تا مردم مشکل نداشته باشند.»


تا ساعت ۲ نیمه‌شب نان می‌پزم

مریم ۳۴ساله است، بچه بزرگش ۱۶ساله،‌ پسر دومش هفت‌ساله. کل درآمد خانواده از نان‌پختن مریم است. شوهرش صیاد بود،‌ دریا به‌تدریج از ماهی تهی شد و پشت‌بند آن دیسک کمر گرفتار و خانه‌نشینش کرد. مریم که اوضاع را این‌جور دید، هفت سال پیش گاری را برداشت و برای کار به خواجه‌عطا آمد‌. این شب‌ها شوهرش کنار دستش می‌نشیند و هر کار بگوید، انجام می‌دهد؛‌ چای می‌ریزد،‌ لیوان‌ها را جمع می‌کند‌. در اوقات بیکاری اما رو به دریا می‌ایستد و نگاهش می‌رود تا دوردست؛ همان‌جاکه روزی ماهی می‌گرفت. اوضاع مریم به‌گفته خودش بد نیست،‌ همچنان که حجم کار. ‌«از بعد اذان می‌آییم و بساطمان را پهن می‌کنیم. روزهای غیرتعطیل تا ساعت ۱۲ شب و آخرهفته‌ها تا ۲ نیمه‌شب.»

مریم، شوهر و دو پسرش در خانه ارثی پدرشوهرش زندگی می‌کنند. هنوز کارهای انحصار وراثت تمام نشده،‌ «بعد از اینکه خانه را تقسیم کردند، نمی‌دانم چه می‌کنیم.»

در فصل‌هایی مثل زمستان که گردشگر زیاد می‌شود،‌ درآمد زنان خواجه عطا بد نیست،‌ تابستان‌ها اما کار افت می‌کند. اهالی بندر کمتر اهل خرید از بساطی‌های خواجه عطا هستند‌. به ناچار زنان روزها را می‌شمرند باز تا زمستان برسد و سیل توریست‌ها به سمت هرمزگان سرازیر شود. امسال اما سال سخت‌تری برای آنهااست.


از سر مشکلات ساکن خواجه‌عطا شدم

«آزاده» نسبت به آمنه،‌ معصومه و مریم تازه‌وارد خواجه‌عطا محسوب می‌شود. دو سال پیش به این منطقه آمد. «هر کس در زندگی‌اش مشکلاتی دارد. من هم از سر این مشکلات آمدم. بچه‌ها بزرگ شدند‌، توقعشان بالا رفت و من آمدم کار کنم که خرجشان را بدهم.»

آزاده ۳۳ساله است.‌ دو فرزند دارد‌؛‌ ۱۵ساله و ۱۴ساله. شوهرش صیادی می‌کرد،‌ اما چه فایده!‌ هر بار دست خالی برمی‌گشت. آزاده دل به دریا زد و کنار ساحل در خواجه‌عطا بساط کرد. «اینجا گاهی هوا سرد می‌شود. بردن و آوردن روزانه وسایل سخت است. سرویس بهداشت هم که نداریم.»


دلم پر است

«بنویس شهرداری به ما ظلم می‌کند،‌ بساط‌ها را به هم می‌زند.» اینها را «علی» می‌گوید. او قبلاً در خواجه‌عطا سه‌چهار قلیان روی میز می‌گذاشت. خانواده‌ها که برای خوردن نان و چای می‌آمدند،‌ به علی می‌گفتند برایشان قلیان چاق کند. شهرداری آمد و بساطش را به هم زد. «۵۰ نفر به‌خاطر چهار قلیان ریختند روی سرم. روغن روی سرم ریختم تا رهایم کردند. اگر سوخته بودم زن و بچه‌ام گرفتار می‌‌شدند‌‌، خودم هم.»

علی برای کار زیاد به این در و آن در زده. اسکله رجایی رفت و نشد‌. فولاد هرمزگان رفت و نشد. مرکز بهداشت رفت و نشد. هر دفعه توجیهی برایش آوردند. «پارتی نداشتم و کارم شد قلیان.»

خانه علی اجاره‌ای است. از زن و بچه‌اش به خون جگر مراقبت می‌کند. خسته است،‌ کلافه است. «دلم پر است. ولش کن. ما اگر بخواهیم حرف بزنیم، دلمان پر است.»


حقم را نمی‌دهند

«حق من را نمی‌دهند.» این گفته «محمد» است. او را هم در خواجه‌عطا در همین شب‌های دی‌ماه دیدم. سال ۶۰ تا ۶۲ در سیستان خدمت می‌کرد؛ به‌گفته خودش، با اشرار سروکار داشته. «رزمنده‌ام. سابقه ۷۳۱ روز جبهه دارم.»

محمد بارها نامه از ایثاگران گرفته و به شرکت فولاد‌، نفت و تمام ادارات برده، اما نتیجه هیچ. تقاضا کرد در بنیاد شهید ثبت شود و نتیجه هیچ. «در دوران خدمت دچار تنگی کانال نخاع شدم.»

محمد شب‌ها کنار دست زنش در خواجه‌عطا می‌نشیند. زن نان می‌پزد، محمد گاهی روی صندلی رو به دریا می‌نشیند. گاهی در حاشیه پیاده‌رو راه می‌رود. «۵۰ سال پیش دچار مشکل شدم، اما کسی به حرف من گوش نمی‌دهد و حقم را نمی‌دهند.»