قلمرو رفاه

چگونه ملت ساخته شد؟

خواندن کتاب «ساخت هویت ملی ایران» افشین مرعشی؛ دعوای امروز طرفداران سلطنت، بیش از آنچه ادعا می‌شود به رقیب خود شباهت دارد

11 بهمن 1404 - 08:02 | مرور فرهنگ
الهام ذاکری
الهام ذاکری

ملی‌گرایی ایرانی امری است که تازه در عصر پهلوی برساخته شد، یا امری است که ریشه در گذشته‌های دور و تاریخی درازدامن دارد؟ هر دو رویکرد به ساخت هویت ملی ایرانی، طرفدارانی دارند که برای اثبات مدعای خود ادله مختلفی عرضه می‌کنند، اما افشین مرعشی نویسنده کتاب ساخت هویت ملی ایران خود را جزو هیچ یک از این دو گروه نمی‌داند. بسیاری از تحلیل‌ها درباره ملی‌گرایی، آن را ابزاری برای دستیابی به قدرت حاکمیتی در منازعات سیاسی به شمار می آورند، اما مرعشی تحلیل را یک گام به عقب می‌راند و این پرسش را مطرح می‌کند که اساسا آن عرصه سیاسی که این منازعات و ادعاهای ملی‌گرایانه در آن معنا پیدا می‌کنند، چگونه ایجاد شده و تکوین پیدا کرده است.

شکل‌گیری هویت ملی از منظر مرعشی شامل ایجاد نوعی تغییر در نسبت میان حکومت و جامعه است. تا پیش از شکل‌گیری هویت ملی ایرانی، حکومت‌ها نهادهایی بودند که مشروعیت خود را از مراجعی در بیرون از جامعه، نظیر مراجع قدسی و آسمانی کسب می‌کردند؛ مرعشی این ویژگی حکومت‌های پیشاملی را «جدایی سیاسی» نام می‌نهد؛ بدین معنا که حکومت‌ها از منظر سیاسی مجزا از جامعه بودند و مشروعیت خود را نیز از جامعه نمی‌گرفتند. این رابطه در نیمه سده بیستم دچار دگرگونی شد، یعنی جایی که شاهان پهلوی دیگر خود را نه صرفا «شاه» بلکه «شاه ایران» می‌خوانند؛ امری که بیانگر انتقال مرجع مشروعیت حکومت از بیرون به درون جامعه بود.

یکی از وجوه تمایز تحلیل مرعشی از شکل‌گیری هویت ملی ایرانی، این است که او آغاز فرآیند انتقال مشروعیت حکومت از بیرون به درون جامعه را نه در دوران پهلوی، بلکه دوران پیش از آن می‌داند. از نظر او این فرآیند از زمان ناصرالدین‌شاه قاجار آغاز شده بود، اما در دوران پهلوی به نقطه اوج خود رسید و از این منظر دوران قاجار را باید دوران گذار دانست. اساسا از نظر مرعشی درک درست برنامه حکومت‌سازی در دوران رضاخان ممکن نیست، مگر با در نظر گرفتن تحولاتی که پیش از آن در پایان سده نوزدهم  و آغاز سده بیستم روی دادند. آنچه دوران پیش و پس از حکومت رضاشاه را به هم پیوند می‌دهد، «بازآرایی بنیادین روابط حکومت-جامعه و همگرایی حکومت، جامعه و فرهنگ» است. بنابراین هدف از کتاب ساخت هویت ملی ایران، به گفته مرعشی نه ارائه تاریخی سیاسی از نهاد حکومت ایران،  بلکه ارائه تاریخی اجتماعی و فرهنگی از آن، هنگام تغییر از حکومت سلطنتی سنتی به حکومت ملی نوین است. تمرکز بر وجه فرهنگی-اجتماعی می‌تواند گسست‌هایی را که در تاریخ‌نگاری سیاسی میان دوران سلطنت قاجار و پهلوی برجسته می‌شود کمرنگ کرده و بر پیوستگی‌ها تمرکز کند. در این راستا مفهوم ملت می‌تواند ابزاری کارآمد برای توجه به آن محیط اجتماعی و فرهنگی باشد که ملی‌گرایی در آن تکوین پیدا می‌کند. «ملت را می‌توان به عنوان مقوله اجتماعی-انتزاعی یا چارچوبی شناخت که حکومت، جامعه و فرهنگ را به هم پیوند می‌دهد. ملت پدیده‌ای نیست که به سبب ماهیت سیاسی خود یا محتوای مرامی‌اش تعریف شود، بلکه محصولی تاریخی است که به سبب ابعاد نهادی، سازمانی و شکل بازنمایی آن تعریف می‌شود».

مرعشی معتقد است که برنامه ملت‌سازی در قالب یک فرم که حکومت و جامعه را به یکدیگر پیوند می‌زند، با موفقیت در ایران شکل گرفت و تثبیت شد، اما مجادله بر سر محتوای فرهنگی آن همچنان ادامه دارد. از نظر او، در تعارض میان ملی‌گرایی غیردینی و آن شکل از سیاست دینی که در انقلاب ۵۷ شکل گرفت، دعوا بر سر فرم ملی‌گرایی نبود، بلکه هر دو گروه به شکل پیشینی این فرم را پذیرفته بودند و مجادله تنها بر سر محتوای فرهنگی آن بود. پیدایش ملی‌گرایی ایرانی از همان آغاز با تناقض‌های بنیادینی همراه بود که در نهایت به بروز نوعی گسستگی در جامعه منجر شد که در آن ملی‌گرایی غیردینی و پیشااسلامی، مختص حوزه رسمی، حکومت و طبقات بالا بود، درحالی که طبقات پایین و توده جامعه همچنان با اسلام هویت‌یابی می‌کردند.

کتاب در چهار بخش اصلی گرد آمده است. فصل اول با عنوان «به میدان آوردن ملت» به شکل‌گیری نطفه‌های فرآیند بازآرایی رابطه میان حکومت و مردم در زمان ناصرالدین‌شاه قاجار، بویژه در حیات شهری و معماری آن، می پردازد. تضعیف مراجع قدسی کسب مشروعیت باعث شده بود که بسیاری از حکومت‌های دودمانی در اروپا به راهکارهای نوین برای کسب مشروعیت روی بیاورند. اشکال خاصی از سیاست توده‌ای در قالب نمایش‌، مراسم و گرامیداشت که با حضور حاکمان و جمع بزرگی از مردم برگزار می‌شد، بخشی از همین راهکارهای نوین بود. اجرای چنین سیاست‌های توده‌ای مستلزم وجود مکان‌هایی در فضای فیزیکی شهر بود که تجمع گروه‌های بزرگ مردم در حضور حاکمان و به عبارتی مشارکت عمومی در مراسم مشروعیت‌بخشی را تسهیل کنند. در نتیجه همراه با تغییر مرجع مشروعیت‌بخش نظامات حاکم، معماری شهری نیز دستخوش تغییر شد. ناصرالدین‌شاه قاجار طی سفرهایی که به کشورهای غربی داشت، از جمله نخستین حاکمان ایرانی بود که در جریان این تغییر و تحولات در ابعاد جهانی قرار گرفت و مجذوب آن شد. اما ناصرال‌الدین‌شاه تنها کسی نبود که دست به تقلید از شیوه نوین سیاسی اروپاییان زد. مرعشی می‌گوید: «بیرون از اروپا اقتباس این شیوه نوین سیاسی به پیروی از الگوی رایج اروپایی، برای مشروعیت‌بخشی به حکومت‌های دودمانی محافظه‌کار در برابر مردمان شهری بود که به‌طور فزاینده‌ای بسیج می‌شدند. برخی شرایط منحصر‌به‌فرد، استفاده از این شیوه‌های نوین مشروعیت را برای بزرگان غیرغربی نیز جذاب می‌کرد. ادغام حکومت‌های غیرغربی در اقتصاد جهانی به بی‌جاسازی‌های اجتماعی دامن زد که همانند بی‌جاسازی‌های مراحل آغازین نوگرایی در اروپا بود. افزون بر این دسترسی فزاینده به فرهنگ چاپی فراملیتی همراه با فرصت‌های روزافزون برای سفر به خارج، سبک اروپایی سیاست را به الگوی جهان‌شمولی تبدیل کرد که به گفته اندرسون می‌شد از آن نمونه‌برداری کرد».

مرعشی توضیح نمی‌دهد که منظورش از بی‌جاسازی چیست. در مطالعات مهاجرت، بی‌جاسازی عموما به نوعی گسست معنایی و فرهنگی اشاره دارد؛ اینکه مهاجرت صرفا جابه‌جایی مکانی و جغرافیایی نیست، بلکه با نوعی جدایی از معانی، تعلقات و چارچوب‌های فرهنگی و هویتی تثبیت‌شده پیشین نیز همراه است. اما رضا ضیاءابراهیمی در کتاب «پیدایش ناسیونالیسم ایرانی؛ نژاد و سیاست بی‌جاسازی»، از بروز نوعی بی‌جاسازی در فرآیند ساخت هویت ملی ایران سخن می‌گوید. او می‌گوید که منظورش از بی‌جاسازی عملی است که «در مخیله انجام می‌گیرد و ملت ایران را از واقعیت تجربی‌اش در مقام جامعه‌ای با اکثریت مسلمان در «شرق» جاکن می‌کند. ایران آریایی گویی برحسب تصادفی از دیگر آریایی‌ها (یعنی اروپاییان) جدا می‌افتد».

نقطه اوج این شکل از بی‌جاسازی را می‌توانیم در دوران پهلوی مشاهده کنیم که ضیا ابراهیمی به شکل مبسوط آن را در کتاب خود توضیح داده است. اما مرعشی بیش از پرداختن به فرآیندهای بی‌جاساز به سازوکارهای تغییر رابطه میان حکومت و جامعه می‌پردازد و رد آن را تا دوران قاجار نیز پی می‌گیرد، زمانی که بسیاری از مراسم‌ها و تشریفات سلطنتی که پیش از این در کاخ شاهی و صرفا با حضور درباریان و طبقات بالای جامعه برگزار می‌شد، به فضای عمومی شهر آورده شد و عموم مردم می‌توانستند در آن‌ها شرکت کنند. جشن‌های سالگرد سلطنت ناصرالدین‌شاه و یا دیدار علنی او از حرم شاه‌عبدالعظیم را می‌توان بخشی از همین مناسکی دانست که کارویژه آن افزایش حضور حاکمیت در فرهنگ شهری و تقویت وفاداری مردم به حکومت بود. همان‌طور که گفته شد، تغییر در مراسم، بزرگداشت‌ها و تشریفات، با ایجاد تغییراتی در معماری شهری همراه بود، به شکلی که «بازسازی تهران به شکل یک پایتخت ملی مناسب با خیابان‌های پهن و مکان‌های باز متمرکز به شیوه اروپایی، به پیش‌نیازی برای استفاده کارآمد از مراسم مشروعیت‌بخش تبدیل شده بود.» شاید بتوان احداث تکیه دولت را نقطه اوج این بازسازی‌ دانست که مرعشی آن را «نوآورانه‌ترین اقدام حکومت قاجار برای ساخت مکان‌هایی جهت گردهمایی‌های عمومی» می‌داند؛ نمایش‌خانه‌ای سلطنتی با بیست‌هزار جایگاه که توسط ناصرالدین‌شاه در مرکز تهران بنا شد و از آن برای اجرای مراسم تعزیه استفاده می‌شد. نویسنده تکیه دولت را یکی از عالی‌ترین نمونه‌های تلفیق مناسک و باورهای سنتی با آیین‌ها و تشریفات مدرن، به منظور تقویت وفاداری توده‌ها به حاکمیت می‌داند. پیش از این مراسم‌های درباری در فضای خصوصی دربار برگزار می‌شد و از نظر مشارکت اجتماعی در تضاد با مراسم تعزیه قرار داشت که مراسمی فراگیر با حضور بخش بزرگی از مردم بود. اجرای مراسم تعزیه در تکیه دولت، این دو شکل آیینی مجزا از یکدیگر را با هم تلفیق کرد. در عین حال، مرعشی این تلفیق را نشانه‌ای از ناتمام ماندن فرآیند اقتباس الگوی نوین مراسم شهری در روزگار قاجار هم به شمار می‌‌آورد. درواقع اگرچه فرم برگزاری مراسم و تشریفات تغییر کرده بود، اما محتوای فرهنگی و نمادین آن بازتولیدکننده چیزی بود که مرعشی آن را «تشیع سلطنت‌گرا» می‌نامد که همچنان در مفاهیم سنتی و نه مدرن اقتدار سیاسی ریشه داشت. شاید بتوان فصل اول کتاب را بدیع‌ترین فصل آن دانست، فصلی که به فراتر از تاریخ ایده‌ها یا تحلیل گفتمان راه می‌برد و پنجره‌ای به بخشی از مناسبات عینی و اجتماعی می‌گشاید که در فرآیند ساخت هویت ملی ایران مؤثر بودند. مرعشی در ادامه کتاب، زمانی که به تحولات عصر پهلوی می‌پردازد، بجز اشاره به بازسازی آرامگاه‌های شاعران، تغییر و تحولات در فضا و کالبد شهر در این دوره را وامی‌نهد و اشاره چندانی به آن نمی‌کند.

فصل دوم با عنوان «ملی‌سازی ایران پیشااسلامی» با روایتی از تقی‌زاده و فرآیند شکل‌گیری و انتشار گاهنامه کاوه در برلین آغاز می‌شود؛ گاهنامه‌ای که می‌کوشید آرمان‌های سیاسی جنبش مشروطه را با شکل نوینی از هویت ملی ایرانی پیوند بزند و از این جهت نویسنده آن را آغاز تاریخ ملی‌گرایی ایرانی به شمار می‌آورد. تحت‌تأثیر نظریه جماعت‌های خیالین بندیکت اندرسون، مرعشی معتقد است که تلاش برای برساختن عاملیت تاریخی ملی و پیوند زدن گذشته اسطوره‌ای با آرمان‌های سیاسی زمان حال، صرفا مختص ایرانیان نبود و روشنفکران بسیاری در اروپا و آسیا مشغول نوعی بازآفرینی فرهنگ ملی مبتنی بر احیای شکوه و عظمت از دست‌رفته کهن بودند.

کسانی نظیر ضیاابراهیمی، دیدی بسیار منفی نسبت به روشنفکرانی نظیر آخوندزاده و کرمانی دارند که تلاش می‌کردند با توسل به گذشته باستانی نوعی هویت ملی جدید بسازند. ضیاابراهیمی این روشنفکران را شدیدا متأثر از شرق‌شناسان اروپایی به شمار می‌آورد. مرعشی اما نگاه معتدل‌‌تری نسبت به بسیاری از این روشنفکران دارد، او اگرچه نقش شرق‌شناسان و معرفت اروپاییان درباره ایران باستان را در شکل‌گیری ملی‌گرایی نوین ایرانی نفی نمی‌کند، اما تلاش روشنفکران برای ساخت نوعی فرهنگ باستانی و اسطوره‌ای نمادین را صرفا در راستای دیگری‌ستیزی و خاص‌گرایی نمی‌داند، بلکه در موارد بسیاری این تلاش‌ها را در جهت پیوند زدن ارزش‌های جهان‌شمول عصر روشنگری با المان‌هایی از فرهنگ ایرانی به شمار می‌آورد تا این ارزش‌های جهان‌شمول را برای مردم ایران قابل درک و قابل پذیرش کند، آن هم در شرایطی که روشنفکران ایرانی از یک‌سو در جستجوی پاسخی برای عقب‌ماندگی ایرانیان در قیاس با کشورهای غربی بودند و از سوی دیگر، مشروعه‌طلبان در برابر هرشکلی از نوگرایی مقاومت می‌کردند. در حقیقت مرعشی در عین پذیرش تأثیر روشنفکران و دانش غربی، برای روشنفکران ایرانی نیز حدی از عاملیت قائل است. او معتقد است که کسانی نظیر تقی‌زاده لزوما به دنبال نوعی کاوش علمی در گذشته ایران به منظور احیای فرهنگ از دست‌رفته نبودند، بلکه آن‌ها فعالانه دست‌اندرکار بازپرداخت و ابداع نوعی ملی‌گرایی ایرانی بودند که امکان پذیرش ارزش‌های نوین عصر روشنگری و مشارکت در روند نوگرایی در عین حفظ تمایزها را در جهان ایرانی فراهم ساخته و به آن‌ها نوعی اصالت ایرانی بدهد؛ تلاشی برای «ایجاد پیوند میان گذشته ناب و برنامه‌ریزی برای آینده‌ای تازه».

فصل سوم کتاب که «حکومت آموزش‌پیشه» نام دارد، به تلاش‌های پهلوی برای ملت‌سازی، و تولید شهروندانی وفادار به دولت-ملت مدرن، از خلال ایجاد یک نظام آموزشی یکپارچه می‌پردازد. در عین حال مرعشی تأکید می‌کند که در دوران قاجار نیز آموزش به عنوان یکی از ارکان نوسازی در دستور کار قرار داشت و به همین دلیل او آموزش را از قرن نوزده «به عنوان عنصری از تداوم در برنامه تجدد ایرانی» به شمار می‌آورد نه نهادی که به‌یکباره و منحصرا توسط حکومت پهلوی بوجود آمده باشد. ایجاد یک نظام آموزشی یکپارچه، یکی از مهمترین وجوه ایجاد تغییر در رابطه میان حکومت، جامعه و فرهنگ و به عبارتی حذف مرزهای میان آن‌ها بود. از طرف دیگر فرآیند ساخت یک نظام آموزشی نوین که دست‌اندرکار ساختن شهروندانی باشد که خود را بخشی از یک ملت به شمار می‌آورند، صرفا محصول اقدامات نهاد حکومت نبود، بلکه از جانب روشنفکران نیز ترویج می‌شد؛ روشنفکرانی که تلاش می‌کردند با گنجاندن ارزش‌های غیردینی مدرن در ایران باستان، «از تفاوت میان نوگرایی و اصالت ایرانی» بکاهند؛ از این زاویه، نوگرایی در حقیقت به عنوان شکلی از بازگشت به ارزش‌های اصیل ایرانی تفسیر می‌شد و نه ترویج ارزش‌هایی از بیرون به جامعه. در این فصل مرعشی به شکل جزئی به فرآیند ایجاد نظام آموزشی نوین به میانجی تأسیس نهادهایی نظیر وزارت معارف و فرهنگ، توسعه یک برنامه درسی سراسری و یکپارچه و نیز تدوین کتب درسی می‌پردازد. به عنوان نمونه برای تدوین کتب درسی نوین، انجمنی به نام انجمن معارف تشکیل شد که کسانی نظیر حسن تقی‌زاده، محمد مصدق، حسن اقبال و حسن پیرنیا از جمله اعضای آن بودند. البته فرآیند تدوین کتب درسی، فرآیندی سرراست و خالی از اختلاف نبود. برخی از اعضای انجمن یادشده، از جمله تقی‌زاده، نگران بودند که ترویج ارزش‌های ملی در خدمت تقویت حکومتی استبدادی و غیرمردمی قرار گیرد که هرشکلی از مخالفت را سرکوب می‌کند، آنچنان که رضاخان اینگونه عمل می‌کرد. در نهایت محتوای کتب درسی تدوین‌شده در خدمت ترویج نوعی روایت خطی و غایت‌مند از تاریخ ایران بود که سه دوره کلیدی را برجسته می‌ساخت. دوره نخست عصر طلایی باستان یعنی دوران هخامنشیان و ساسانیان بود که بر قدرت نظامی، وحدت سرزمینی و تمدن درخشان تأکید می‌کرد. دوره دوم دوره انحطاط و بیگانه‌سازی پس از حمله اعراب بود، که با زوال سیاسی و فرهنگی و عقب‌ماندگی همراه بود. دوره سوم دوره رستاخیز ملی تحت رهبری حکومت پهلوی بود که می‌خواست ایران را به عظمت گذشته بازگرداند. این روایت، اسلام را عاملی بیگانه و عامل انحطاط جلوه می‌داد و پیوندی مستقیم بین ایران باستان و دولت پهلوی ایجاد می‌کرد.

علاوه بر گسترش ارزش‌های نوین ملی از طریق مدارس و دانشگاه‌ها، نهادهایی نیز در جهت ترویج این ارزش‌ها برای عموم جامعه تأسیس شدند. سازمان پرورش افکار که یک سازمان تبلیغاتی به موازات وزارت معارف بود و اداره انتشارات از جمله این نهادها بودند. سازمان پرورش افکار به ریاست احمد متین‌دفتری، «قرار بود سخنرانی‌ها، جشنواره‌ها و دیگر گردهمایی‌های عمومی را برای آموزش عامه ساماندهی کند». اداره انتشارات نیز که تحت ریاست محمد حجازی قرار داشت، ارزش‌های ملی را به کمک کتاب‌ها و مجلات ترویج می‌کرد. مرعشی متأثر از بندیکت اندرسون می‌گوید که توسعه فناوری‌های رسانه‌ای، از فناوری‌های چاپ گرفته تا بعدها رادیو و سینما، کمک بسیاری به ایجاد پیوندی نوین میان مردم و حکومت از طریق گسترش یک فرهنگ ملی یکپارچه کردند.

فصل پایانی کتاب که «ملت و خاطره» نام دارد، به گرامیداشت‌ها در قالب بناها و مراسم در دوران رضاخان و ساخت حافظه ملی به میانجی آن‌ها می‌پردازد. بازسازی آرامگاه شعرایی نظیر خیام، حافظ، سعدی و فردوسی و برگزاری مراسم بزرگداشت برای آن‌ها و نیزجشن زادروز رضاخان از جمله این اقدامات بود. آرامگاه‌ شاعران باید بدل به مکان‌هایی می‌شدند که به شکل نمادین رابطه میان مردم و گذشته تاریخیشان را بازتعریف و حفظ می‌کردند؛ آن هم گذشته‌ای تاریخی که حکومت وقت وارث آن به شمار می‌رود. بنابراین شکوه و عظمت بناهای یادبود و بزرگداشت‌ها باید به شکل نمادین تداعی‌گر شکوه و عظمت حکومت و مشروعیت‌بخش آن باشند. بندیکت اندرسون معتقد است که ملت‌ها گذشته تاریخی خود را کشف نمی‌کنند، بلکه آن را به کمک حفظ و بزرگ‌نمایی برخی رخدادهای تاریخی و فراموش کردن برخی رخدادهای دیگر بازسازی می‌کنند، این همان فرآیندی است که در شکل‌گیری هویت ملی ایرانی در دوران پهلوی نیز درحال وقوع بود.

مرعشی در اشاره به بازدید گروهی از شرق‌شناسان نظیر هنری ماسه، آرتور کریسین‌سن و ولادیمیر مینورسکی از آرامگاه خیام در آبان‌ماه سال ۱۳۱۳  می‌گوید: «گردهمایی در آرامگاه عمر خیام چیزی بیش از ادای احترامی اتفاقی به شاعری بود که دیرزمانی از درگذشت او سپری شده بود. این همان چیزی بود که ‌پی‌یر نورا، تاریخ‌نگار فرانسوی، آن را مکان خاطره می‌نامید. رویداد، مکان یا شیئی نمادین که طرح شده بود تا مانع فراموشی شود، وضعیت امور را ثابت کند، مرگ را فناناپذیر سازد و امری غیرمادی، صورت خارجی به خود گیرد... و همگی به منظور استنباط بیش‌ترین معنای ممکن با کمترین نشانه‌های ممکن است.»

مرعشی در ادامه به این موضوع می‌پردازد که ملی‌گرایی در بسیاری از کشورهای جهان قرار بود خلأ ناشی از کمرنگ شدن دین را پر کند. در همین راستا، بر مشابهت میان بزرگ‌داشت‌ها و مناسک دینی تأکید می‌کند. نکته این است که در ایران اساسا دین کمرنگ نشده بود که ملی‌گرایی غیردینی بخواهد خلأ ناشی از آن را پر کند، فرهنگ ایرانی همچنان به شدت دینی بود، به همین دلیل مرعشی فعالیت‌هایی نظیر ساخت بناهای تازه برای بزرگداشت شاعران ملی را امری پرمخاطره و تحریک‌آمیز به‌شمار می‌آورد. او از اریک هابسبام متفکر برجسته مارکسیست نقل می‌کند که معتقد است شکل‌های عمل فرهنگی نظیر نمادگرایی بزرگ‌داشت‌محور «بیش از همه هنگامی روی می‌دهند که تغییر شکل سریع جامعه الگوهای اجتماعی را که سنت‌های کهن برای آن‌ها طرح شده است، تضعیف یا نابود می‌کند». اما اگر این تغییرات در جامعه ایران شامل تضعیف و کمرنگ شدن مذهب نمی‌شد، پس چه تغییرات سریعی در جامعه ایرانی روی داده بود که ایجاد اشکال جدیدی از هویت را ایجاب می‌کرد؟ مرعشی تقریبا درباره این قسم تحولات اجتماعی در جامعه ایران سکوت می‌کند. اگرچه ادعای او در آغاز کتاب این است که به دنبال چگونگی پیدایش و تکوین آن عرصه سیاسی است که منازعات حول ملی‌گرایی در آن شکل می‌گیرد، اما بجز اندکی در فصل اول، عملا به ریشه‌های اجتماعی این تکوین اشاره چندانی نمی‌کند.

نکته بدیع در اثر مرعشی اشاره او به یکسانی فرم ملی‌‌گرایی دینی و غیردینی است. درواقع او پیوستگی و مشابهت زیادی میان این دو فرم هویتی می‌بیند، هرچند زیاد به کارکردهای اقتصادی و اجتماعی این فرم‌ها اشاره نمی‌کند. او مجادله اصلی را میان آن شکل‌های فرهنگی می‌داند که قرار است ظرف هویت‌گرایی ملی را پر کنند و تبدیل به عامل مشروعیت‌بخش و پیوند‌دهنده حکومت و جامعه شوند. براساس نظریه مرعشی، تحولات جامعه ایرانی تا به امروز نشان می‌دهد که هیچ یک از گروه‌های درگیر در منازعه هویت‌گرایی ملی نتوانسته است بر سر محتوای فرهنگی این هویت به پیروزی و اجماع کامل دست پیدا کند. می‌توان این پرسش را مطرح کرد که اساسا محتوای هویت ملی در طول زمان ثابت باقی می‌ماند؟ و می‌توان تغییر این محتوا و مجادله بر سر آن در طی زمان را به معنای عدم پیروزی هیچ یک از گروه‌های درگیر در منازعه دانست؟ این مجادلات در کشورهای دیگر چگونه است؟ آیا در سایر کشورها، این مجادلات با پیروزی گرایش فرهنگی خاصی به نهایت منطقی خود رسیده؟ و پرسش آخر اینکه آیا براستی این مجادلات صرفا بر سر محتوای فرهنگی هستند؟ تنازعات اقتصادی، و طبقاتی هیچ نقشی در آن‌ها ایفا نمی‌کند؟

کتاب مرعشی تا حدود زیادی تحت تأثیر آرای بندیکت اندرسون، یکی از مهمترین نظریه‌پردازان ناسیونالیسم، در قرن بیستم قرار دارد. اندرسون در عین این‌که خود را متفکری مارکسیست می‌دانست، نقد بسیاری به تقلیل‌گرایی اقتصادی در بخشی از سنت مارکسیستی داشت، به همین دلیل در تحلیل خود از چگونگی پیدایش ناسیونالیسم، عناصر فرهنگی را نیز دخیل می‌کرد. او به‌طور خلاصه معتقد بود توسعه سرمایه‌داری چاپی و صنعت ارتباطات از جمله عوامل مهمی بود که به پیدایش یک هویت یکسان و احساس همبستگی در میان مردمی کمک می‌کرد که هرگز یکدیگر را به ‌شکل رودررو ندیده بودند. آن‌ها به کمک نقشه‌ها و چاپشان می‌توانستند تصوری از مرزهای مشترک داشته باشند و به میانجی توسعه امکاناتی نظیر چاپ و انتشار گسترده رمان‌ها، نشریات و روزنامه‌ها به نوعی درک و هویت مشترک ملی دست پیدا کنند.

آرای اندرسون از این زاویه مورد نقد قرار گرفته است که بیش از حد بر عناصر فرهنگی در ایجاد هویت ملی یکپارچه تأکید می‌کند و نقش عناصر اقتصادی و درگیری‌های طبقاتی را نادیده می‌گیرد. حتی بعضی تحلیل او را نزدیک به تحلیل گفتمان می‌دانند که از بررسی دقیق رویدادهای اجتماعی و اقتصادی جامعه غفلت می‌کند. همین نقد را می‌توان تاحدودی به کتاب مرعشی نیز وارد دانست. مثلا اگرچه مرعشی به توسعه هویت ملی نوین از طریق توسعه مدارس و دانشگاه‌ها اشاره می‌کند، اما هیچ اشاره‌ای نمی‌کند که این اقدامات در جامعه‌ای که بخش زیادی از جمعیت آن همچنان بی‌سواد بودند یا از شدت فقر امکان رفتن به مدرسه نداشتند، واقعا تا چه حد توانست در گسترش این شکل از ملی‌گرایی مؤثر واقع شود و اساسا عواملی نظیر فقر و محرومیت اقتصادی، تا چه حد در ایجاد مجادلات بر سر محتوای فرهنگی ملی‌گرایی مؤثر بودند؟

تحلیل مرعشی به‌گونه‌ای است که گویی مجادلات بر سر محتوای ملی‌گرایی، صرفا مجادله‌ای است در سطح فرهنگ، اما آیا نمی‌توان ریشه‌های این مجادله را در مناسبات اقتصادی و اجتماعی جامعه هم پی گرفت؟ مثلا علی میرسپاسی در کتاب «تأملی بر مدرنیته ایرانی» می‌گوید که بخش اعظمی از جمعیت ایران که در اثر روند توسعه نامتقارن در دوران پهلوی، از جغرافیا و اجتماع سنتی خود جاکن شده، ابزارهای سنتی قدرت خود را از دست داده و تبدیل به انسان‌هایی حاشیه‌ای شده بودند، از طریق پیوستن به مساجد، همبستگی‌های اجتماعی جدیدی برای خود می‌ساختند و از این طریق کسب هویت و قدرت می‌کردند؛ امری که در نهایت مجادله بر سر محتوای فرهنگی ملی‌گرایی را به اوج خود رساند.

اگر بخواهیم روش مرعشی را برای تحلیل وضعیت امروز خود به کار ببریم و آن را به ریشه‌های اقتصادی و اجتماعی مسائل نیز بازگردانیم، می‌توانیم این پرسش را مطرح کنیم که اگر مجادله بر سر محتوای فرهنگی ملی‌گرایی، مجادله‌ای بر سر محتوای فرم‌هایی یکسان است، آیا نمی‌توان ادعا کرد که دعوای امروز طرفداران سلطنت نیز بیش از آنچه ادعا می‌شود به رقیب خود شباهت دارد؟ آن هم نه فقط از منظر فرم ملی‌گرایانه آن، بلکه از نظر ساختار اجتماعی و سیاست‌های اقتصادی که در نهایت این گروه مدافع آن هستند؛ اینکه نظام مطلوب این گروه نیز، نظامی سلسله‌مراتبی و در راستای حفظ منافع نخبگان اقتصادی خواهد بود.

ساخت هویت ملی ایران

ساخت هویت ملی ایران؛ فرهنگ، قدرت و حکومت ۱۲۵۰- ۱۳۲۰

نویسنده: افشین مرعشی

مترجم: محمد آقاجری

نشر ثالث

۲۳۷ صفحه