میانجیها از دست رفتهاند
مقصود فراستخواه از رنجهای خفته میگوید که بدل به خشمهای بیدار شدهاند. این جامعهشناس هشدار میدهد نیروهای واسط اجتماعی کارکرد خود را از دست دادهاند
ایران در دیماه ۱۴۰۴، بار دیگر در میانه طوفانی ایستاده است که ریشههای آن نه در آنسوی مرزها، بلکه در دههها صلبیت ساختاری و انسداد مسیرهای مدنی نهفته است. آنچه امروز در کف خیابانها و بازارهای ملتهب شاهدیم، فوران خشم سیاسی از دل تروماهای انباشتهای است که نهادهای میانجی را بلعیده و جامعه را با واقعیتی عریان روبرو کرده است. در گفتگوی پیشرو با مقصود فراستخواه، جامعهشناس، به کالبدشکافی این بنبست پرداختهایم؛ جایی که حذف سیستماتیک نیروهای میانی، اعتراض را از ساحت گفتگو به مسلخ رادیکالیسم کشانده و امنیت ملی را در برابر انتخابی دشوار میان اصلاح نهادی یا فروافتادن در وضعیت اردوگاهی قرار داده است.
تحلیل اولیه شما از شروع اعتراضات چه بود و این موج چگونه به لایههای مختلف جامعه سرایت کرد؟
ابتدای امر گروههایی از بازار به خیابان آمدهاند؛ در واقع کسبوکارهایی که نمیتوانستند بفروشند. این وضعیت به بیکاران رسید؛ از بازار به خیابان، از فروشندگان به خریدارانی که جیبهایشان خالی است، قدرت خرید ندارند و بهنوعی از بازار اخراج شدهاند. همچنین گروههایی که در بازار بودند اما نمیتوانستند کار بکنند.
در ادامه، شرایط به رنجهای خفته و خاموش در گروههای اجتماعی دامن زد؛ گروههایی که رؤیتپذیر نیستند، زبان بیان ندارند و رسانهای برای انعکاس رنجها و آلام خود در اختیارشان نیست. کسانی که بیکارند، قدرت خریدشان در پاییندست قرار دارد و گروههای اجتماعی فرودستِ متوسط شهری که نمیتوانند آن سبک زندگی و علایق خود را دنبال کنند.
این دلایل سبب شد رنجهای مزمن، انباشته و فشرده شوند و شهر به شهر و محله به محله جریان پیدا کنند و ادامه یابند.
شما وضعیت کنونی جامعه را از چه نقطهای میبینید؟
درد و رنجهایی وجود داشت که در دورهٔ نهفتگی خودشان رفعورجوع نشدند. گروههای فراموششدهٔ اجتماعی راهکار و نمایندهای در حوزهٔ ملی، احزاب و گردش قدرت نداشتند. ناکامی و پریشانحالی آنها از دورهٔ نهفتگی به آشکارشدگی رسیده است.
در شرایط فعلی، جامعهٔ ما از دورهٔ نهفتگی این پریشانیها خارج شده و به دورهٔ آشکارشدگی پریشانحالی اجتماعی رسیده است.
سیستم حکمرانی و قدرت موجود قادر به شنیدن این وضعیت است؟
خیر سیستم حکمرانی و قدرت موجود و مناسبات رسمی موجود حرف نمیشنوند. در واقع یک دیوار حائل میان اینها و مردم به وجود آمده است. سیاستهای بهکارگرفتهشده نسبت به دردها و پریشانیهای اجتماعی هوشمند نیستند.
نه نهادهای میانجی، محلی، صنفی و حزبی توسعه پیدا کردهاند که بتوانند در این دوره رنجهای اجتماعی را صدا ببخشند و نمایندگی کنند، تا بهواسطهی آنها فشاری وارد شود و دخل و تصرفی در سیستم برنامهریزی و تصمیمگیری ایجاد گردد.
صورتبندی تحلیلی شما برای فهم این بحران چیست؟
در صورتبندیای که خودم انجام دادهام، نه شکل جهانی آن، بلکه بهصورت لوکال و بسته به جغرافیا، اجتماع، موقعیت و دورهٔ زمانی خاص، باید دادههای میدانی داشت و مدلهایی برای فرایند و بحرانهای اجتماعی در نظر گرفت.
در این تلاش، به این صورتبندی رسیدهام که پریشانحالی اجتماعی یک دورهٔ نهفتگی دارد که در پنج مرحله طی میشود. مرحلهٔ اول ناکامی است؛ نداشتن مسکن، بیکاری، عدم تفریح و اوقات فراغت و مانند آن. مرحلهٔ دوم نارضایتی است. مرحلهٔ سوم بیاعتمادی است. مرحلهٔ چهارم ناامیدی است؛ دورهای که ما در سالهای گذشته آن را مشاهده و طی کردهایم. ناامیدی یک وضعیت بغرنج در دورهٔ نهفتگی است. مرحلهٔ پنجم و آخر، اندوه اجتماعی است که شدیدترین مرحله محسوب میشود.
این دورهٔ نهفتگی چه اهمیتی برای حکمرانی دارد؟
این پنج مرحلهٔ نهفتگی، زمان طلایی حکمرانی هستند. اما ما میبینیم در این دوره کاری از سوی مسئولین برای جامعه انجام نشد. حتی یک رسانهٔ مستقل وجود نداشت که بتواند شرححال اجتماعی واقعی و دقیق تولید کند.
من معتقدم قبل از صنف و حزب، اگر رسانهٔ مستقلی وجود میداشت و پژوهشگاهها و پیمایشهایی که در اختیار حکمرانی هم هست، شرححال اجتماعی دقیقی ارائه میکردند، شاید این زمان طلایی از دست نمیرفت.
بعد از نهفتگی، جامعه وارد چه مراحلی شده است؟
بعدازاین دورهٔ نهفتگی، وارد مرحلهٔ آشکارشدگی میشویم. مرحلهٔ اول آشکارشدگی، شکوه اجتماعی است. اینجاست که زمان طلایی صنفها، سندیکاها و نهادهای محلی و حرفهای است؛ بدون اینکه لزوماً نیاز به ورود نهادهای سیاسی به معنای خاص کلمه باشد. خود صنفها و سندیکاها میتوانند با چانهزنی و فشارهای مدنی به وضعیت کمک کنند و امر اجتماعی را پیش ببرند.
آیا معتقدید در حال حاضر این مرحله هم کارکرد خود را ازدستداده است؟
ببنید در تقسیمبندی پارسونز، ما زیرنظامهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی داریم. متأسفانه در ایران همهچیز در زیرگروه سیاسی انباشت میشود. این زیرگروه سیاسی همیشه نمیتواند همهکارها را انجام دهد. درحالیکه گاهی سندیکاها میتوانند فشار بسیار کارآمدتری حتی نسبت به حزب به سیستم کارفرمایی و سیاستگذاری وارد کنند. اما ما از مرحلهی شکوه اجتماعی هم عبور کردیم؛ چون اجازه داده نشد نهادهای مستقل، صنفها، سندیکاها، احزاب و گروههای محلی فعال شکل بگیرند یا باقی بمانند.
مراحل بعدی آشکارشدگی چیست؟
مرحلهٔ دوم، شیون سیاسی است؛ زمان طلایی احزاب. این احزاب معمولاً رقیب حزب حاکم هستند و شیون سیاسی جامعه را بازتاب میدهند. آنها تلاش میکنند با حضور در انتخابات و کنشهای دیگر این شیون سیاسی را نمایندگی کنند. هرچند به دنبال رأی و قدرت خودشان هم هستند، اما چون این مویهٔ اجتماعی را نمایندگی میکنند، احتمال انتخابشدنشان وجود دارد و به باور من ما از این مرحله هم عبور کردهایم.
مرحلهٔ بعد، ضجهٔ سیاسی است که در این دوره مطالبات تند و رادیکال میشوند.
اینجا زمان طلایی اپوزیسیونهای فعال و چارچوب دار است که بتوانند ضجهٔ اجتماعی را نمایندگی کنند.
اگر جامعه آمادگی و آگاهی نداشته باشد و اپوزیسیون رقیب در داخل سرزمین وجود نداشته باشد، معضل ایجاد میشود. بعد از ضجهٔ سیاسی، به مرحلهٔ تروما میرسیم.
«تروما» در این مرحله چه ویژگیهایی دارد؟
ذهن جامعه زخمی شده است. دیگر حتی مویه و ضجهٔ سیاسی هم وجود ندارد. اجتماع احساس قربانی بودن دارد. جامعهٔ ما بر اساس مطالعات من در نیمهٔ دوم دههٔ ۹۰ این مرحله را هم طی کرده است.
تروما یک ماخولیاست؛ سوگ نیست، فعال نیست و در ذهن جامعه مثل یک خوره رشد کرده و چسبیده است.
در این مرحله، امر سیاسی فعال، نام نشاندار و قانونمند همکاری از پیش نمیبرد. اینجا متفکران و نخبگان باید تحلیل و بحث کنند.
به نظر شما خشم سیاسی در همین بستر شکل میگیرد؟
بله درعینحال که قانون کار خودش را میکند، طبیعت بشر هم برای تنازعبقا به خلاقیت و راهکار نیاز دارد. اینجاست که خشم سیاسی متولد میشود. خشم سیاسی با مخالفت سیاسی و با اعتراضات متفاوت است. خشم مرحلهٔ بعد از تروماست و ویژگیهای خاص خود را دارد؛ وضعیتی که اکنون با آن مواجه هستیم.
این به معنای خشونتگرا بودن همهٔ گروههای اجتماعی نیست، بلکه نشانهٔ درد و پریشانی گروههایی است که هیچ گزارش و شرححالی از آنها وجود ندارد، رؤیتپذیر نبودهاند و داستانی برایشان باقی نمانده است.
این فرسایش داخلی در تقاطع با تهدیدات منطقهای چه مخاطراتی برای ایران دارد؟
در حال حاضر سیاست جهان ترامپی شده است. نئولیبرالیسم دچار بحران مالی و کسری بزرگ شده و پوپولیسم از دل بحرانهای سرمایهداری جهانی بیرونآمده است. این پوپولیسم برای آمریکا یک خروجی دارد و برای بقیهٔ جهان خروجی متفاوت. برای کشورهایی مثل ما که نهادسازی نشدهاند و نهادهای میانیشان تخریب شده، نتیجه کاملاً متفاوت و خطرناک است.
من فکر میکنم اگر یک پیمایش و روانسنجی در جامعهٔ ایران انجام شود، مشاهده خواهیم کرد که میل به اقتدار در حال افزایش است.
گرایش به فاشیسم رشد کرده و برای بخشی از جامعه، میل به پادشاهیخواهی هم در این شرایط موضوعیت پیدا میکند و در این مرحلهٔ پریشانحالی اجتماعی، دولتهای خارجی مثل اسرائیل میتوانند ما را به یک اردوگاه تبدیل کنند. فردی مثل نتانیاهو که در غزه مرتکب نسلکشی شده و وضعیت ترامپ هم روشن است، میتوانند برای منافع خودشان از این وضعیت سوءاستفاده کنند و دولت–ملت ما را هدف بگیرند.
جوانی که در مرحلهٔ خشم است، این ملاحظات ملی و سرزمینی را ندارد؛ این مسئولین هستند که باید نسبت به زمانهای ازدسترفته تأمل کنند.
آیا نیروهای اصلاحی و میانیای وجود دارند که در چنین وضعیتی اثرگذاری داشته باشند؟
در واقع نیروهای میانی و ملی از بین رفتهاند. سندیکاهایی نیستند که بتوانند اعتماد از دست رفته را بازگردانند. در این شرایط، حتی اگر دلسوزترین فعال صنفی بگوید از خشونت پرهیز کنید، شنیده نمیشود.
کدام میدان برای بازگشت جامعه باقیمانده است؟ حتی اینترنت که منافع عمومی ایران به آن گرهخورده، بسته شده و امکان شکلگیری گفتمان ملی وجود ندارد.
جمعبندی نهایی شما چیست؟ آیا راهی برای خروج از این وضعیت وجود دارد؟
به باور من حقوق کارگران، فرودستان و حقوق مدنی فقط در یک دولت–ملت قابلپیگیری است. اگر وضعیت اردوگاهی شکل بگیرد، بیشترین آسیب دوباره به فرودستان میرسد. با اینکه معتقدم زمان طلایی ازدسترفته، اما شاید هنوز با فعالکردن نهادهای اجتماعی، ازسرگیری گفتوگوهای ملی، نهادسازی دموکراتیک و بازگرداندن نهادهای میانی بتوان کاری کرد. هدف باید حفظ این سرزمین و گروههای آسیبپذیر باشد؛ تا به وضعیت استثنایی غیرقابلبازگشت پرتاب نشویم و امکان امید اجتماعی، کنش و اقدام جمعی را کاملاً از دست ندهیم.