قلمرو رفاه

خانه، صحنه جرم

خشونت فيزيكی، مالی و روانی هنوز بخش جدايی‌ناپذير زندگی زنان است

17 دی 1404 - 13:37 | جامعه
نيره خادمي
نيره خادمي

 با گذشت بيش از ۱۳ سال از آغاز طرح بحث درباره لايحه منع خشونت عليه زنان، اين قانون همچنان به تصويب نرسيده است. حتي روشن نيست متني كه در اين سال‌ها بارها دستخوش تغيير شده و هنوز هم در حال اصلاح و بازنگري است، در نهايت چه سرنوشتي پيدا خواهد كرد. آخرين اخبار حاكي از آن است كه دولت و مجلس فعلا در حال گفت‌وگو و پيگيري موضوع هستند. روزنامه اعتماد به‌همین بهانه به سراغ سرگذشت چندزن رفته که قربانیان خشونت خانگی‌اند. ما سه‌روایت را از گزارش روزنامه اعتماد برگزدیده‌ایم

۱

سايه از استان فارس، از همان روزهاي نامزدي و عقد با بدرفتاري، تهمت‌ها و خشونت‌هاي كلامي همسر خود روبه‌رو بوده است اما به دليل نبود حمايت‌هاي خانواده، نتوانسته طلاق بگيرد. ۲۰ سال در خانه‌اي سرشار از خشونت‌، زندگي كرده است و سه سال پيش به دنبال خشونت شديد همسر و گواهي پزشكي قانوني، موضوع طلاق را مطرح كرده اما هنوز حكم طلاق اين زن صادر نشده است. 

سايه معتقد است: « اگر حس برابري زن و مرد واقعا ديده شود و تصويب شود تا مشخص باشد كه در خانه «حفاظ» وجود دارد؛ اينكه چهار ديواري خانه به اين معنا نيست كه كسي حق دارد هر رفتاري با زن داشته باشد، فقط چون ديگران آن را نمي‌بينند. نبايد حس مالكيت نسبت به زن وجود داشته باشد، مثل وسايلي كه در خانه هستند. اين تصور كه چون بقيه نمي‌بينند، مي‌شود زن را زد، زخمي كرد، تهديد كرد يا حتي به قتل رساند، بايد به‌طور جدي متوقف شود؛ خشونت مالي هم هست، سوءاستفاده هم هست. من اين را از تجربه شخصي مي‌گويم. براي خودم پيش آمده كه براي شوهرم چك داده‌ام و بعد اصلا يادم رفته چنين چكي داده‌ام. آن چك پاس نشده و ناگهان با مرد ديگري طرف شده‌ام كه كاملا ناشناس بوده و بايد به او پاسخ مي‌دادم. در نهايت مجبور شدم خودم آن چك را پاس كنم. اين هم نوعي خشونت است كه كمتر ديده مي‌شود. من به عنوان يك زن، وقتي از خانه بيرون مي‌روم، از نظر جسمي و كلامي در امنيت باشم. بتوانم بدون ترس به جايي مراجعه كنم و شكايت كنم، با مرجع قانوني بدون وحشت حرف بزنم. وقتي اين لايحه تصويب شده باشد، آن مردي هم كه بيرون با خيال راحت قدم مي‌زند، وقتي بداند زن مي‌تواند بدون ترس شكايت كند، حتما حواسش را جمع‌تر مي‌كند و آن رفتارها را از خودش بروز نمي‌دهد.»

سال‌ها شاغل بوده و به نوعي كمك خرج زندگي. آنطور كه مي‌گويد در تمام اين سال‌ها نه تنها هزينه زندگي خود را پرداخت كرده كه هزينه‌هاي كل خانوار را نيز بر عهده داشته است: « به قدري بار زندگي را به دوش مي‌كشيدم كه حس مي‌كردم وظيفه دارم همه‌چيز را درست كنم. من به‌طور كلي به تحقير و توهين عادت كرده بودم. بارها پيش مي‌آمد كه ماشين همسرم  در جاده خراب مي‌شد و با من تماس مي‌گرفت تا پول واريز كنم. اين اتفاق بارها تكرار شد. بعد از سال‌ها متوجه شدم پول‌هايي كه مي‌فرستادم صرف جاي ديگري مي‌شده؛ بعدها متوجه شدم نه تنها تمام خرج زندگي خودمان با من بوده كه حتي هزينه‌هاي آن زني كه او به‌صورت پنهاني با او زندگي مي‌كرده هم از جيب من پرداخت شده است..» 

در ماه‌هاي پاياني زندگي مشترك، باز هم فشارهاي مالي و بي‌توجهي عاطفي شدت گرفت و همزمان توهين، اتهام‌زني و كنترل مداوم رفتارهاي شخصي سايه افزايش پيدا كرد تا اينكه متوجه شد كه همسرش به‌صورت پنهاني با فرد ديگري زندگي مي‌كرده است؛ واقعيتي كه نشان مي‌دهد بي‌اعتمادي، محدودسازي و كنترل، نه از روي نگراني، بلكه نتيجه مسيري بوده كه خود او در پيش گرفته بود.« ناچار بودم روزي ۱۲ ساعت كار كنم. حاضر نبود قسط خانه‌اي را كه خودم خريده بودم و در آن زندگي مي‌كرديم پرداخت كند. با وجود اينكه بچه شيرخواره داشتم، هيچ كمكي نمي‌كرد و حتي حاضر نبود هزينه درمان من را بدهد؛ در حالي كه به‌دليل مشكلات ناشي از خريد خانه، در برخي مقاطع دچار مشكلات مالي شده بودم. روزهاي بسيار سختي را گذراندم و حتي حاضر نبود به بچه‌هاي خودش هم كمك كند.در آخرين روز، زماني كه به قصد كشت من را زد، گوشي‌ام را هم شكست. در همان لحظه مشغول كار با گوشي بودم و بچه‌ها شاهد صحنه بودند؛ به‌شدت ترسيده بودند. با گوشي زنگ زدم به ۱۱۰، اما گوشي را شكست. بعد با تلفن خانه تماس گرفتم. فقط مي‌لرزيدم. بچه‌ها با بالش به او مي‌زدند و فرياد مي‌زدند: «مامانم را نكش.به ۱۱۰ التماس مي‌كردم و مي‌گفتم اين آقا دارد من را مي‌كشد. با فاصله آمدند و حدود نيم ساعت طول كشيد تا برسند، در حالي كه كلانتري كنار خانه بود. در اين فاصله، برادرم كه همسايه‌ام بود آمد و او را گرفت؛ فقط به‌آرامي نگهش داشت تا نتواند حركت كند، چون مي‌دانست اگر آسيبي به او بزند، قانون از او حمايت نخواهد كرد..»

۲ قانون من را تكه‌تكه كرد

با وجود اينكه در سال‌هاي پي‍ش بارها مورد آزار قرار گرفته بود، آن روز، نخستين‌باري بود كه نترسيد و با پليس تماس گرفت، چون واقعا متوجه شد كه ممكن است كشته شود و بچه‌هايش تنها بمانند: «اينكه چرا در تمام آن سال‌ها دوباره به خانه برمي‌گشتم، دليلش اين بود كه خانه‌اي نداشتم. با دو بچه جايي براي رفتن نبود و امكان نداشت به خانه پدرم برگردم. آن مقطع تازه خانه‌اي خريده بودم و در همان خانه بود كه خشونت‌ها شدت گرفت و من را از بين مي‌برد؛ هم جسمم را و هم حس و روانم را. در نهايت به پزشك مراجعه كردم و با گواهي آن پزشك توانستم بعدتر به پزشكي قانوني مراجعه كنم. بعد به دادگستري رفتم تا شكايت كنم، اما همچنان از طلاق، دادگاه و مسير دادگستري مي‌ترسيدم. چيزهاي خيلي بدي شنيده بودم. وارد اين مسير شدم با اين فكر كه قانون از من حمايت مي‌كند، اما قانون از من حمايت نكرد. قانون من را تكه‌تكه كرد.

همه‌چيز مشخص بود؛ زخم‌ها، آثار خشونت، گزارش‌ها. پليس ۱۱۰ هم آمده بود و موضوع را ثبت كرده بود، اما در گزارش نوشته بودند «يك دعواي ساده خانوادگي». در حالي كه گوشي شكسته من و زخم‌ها كاملا قابل مشاهده بود.

به مامور گفتم وسيله كارم را شكسته است، اما جواب داد: « همه مشكلات از همين گوشي‌ها شروع مي‌شود. حتما كاري كردي كه گوشي‌ات را شكسته.» اين حرف را با لحن سرزنش گفت. من شوكه شده بودم و اصلا انتظار چنين برخوردي را نداشتم.

\در كلانتري هم برخوردهايي وجود داشت البته اما كسي كه در اداره يا جاي رسمي كار مي‌كند، نبايد اجازه داشته باشد از زني كه در چنين شرايطي قرار دارد، این‌گونه رفتار كند. من براي اينكه بتوانم روي پاي خودم بايستم، ساعت‌هاي كارم را به ۱۵ ساعت و گاهي حتي ۲۰ ساعت در روز رساندم و استقلال خودم را حفظ كردم. چيزي كه در نهايت به من كمك كرد، استقلال مالي‌ام بود. پرونده من را يك سال و نيم در دادگستري كش دادند؛ در حالي كه پرونده‌هاي مشابه ظرف چند ماه رأي مي‌گرفت.

هيچ‌كس رأي من را صادر نمي‌كرد. به من مي‌گفتند حتما پرونده‌ات مشكل دارد. يك‌بار پيش قاضي رفتم و گفتم اين آقا حق بچه‌هاي من را نمي‌دهد، نفقه نمي‌دهد و شما داريد حق بچه‌هاي من را ضايع مي‌كنيد. گفتم من مجبورم ماشينم را بفروشم تا خرج بچه‌ها را بدهم.در اين مسير به قدري اذيت شدم كه دو بار دست به خودكشي زدم چون حمايتي از من نمي‌شد.

 «الان زمان تغيير كرده و خيلي‌ها به حقوق خودشان آگاه شده‌اند بنابراين قانون‌گذار بايد قانوني بنويسد كه از خشونت عليه زنان پيشگيري كند. مثلاً مهريه‌ را كردند ۱۴ تا اما اين خشونت عليه زن بود. من اصلاً نمي‌خواستم آن را بگيرم، چون او طلاق نمي‌داد، مهريه را ابزاري براي رسيدن به جدايي كرده بودم. هدف من اين بود كه او پاي ميز مذاكره بيايد. بعد قانون‌گذار آن را پنج تا كرد، بعد دو تا، و در نهايت گفتند هر يك سال و نيم يكي. در حالي كه درآمد او مشخص و كافي بود، من از گرفتن حقم منع مي‌شدم و قانون‌گذار اين موضوع را ناديده مي‌گرفت و حمايتش از مرد بود.

به من گفته شد بايد از او تمكين كنم. خانه‌اي كه گرفته بود، فقط كف‌موكت و دو ظرف ساده داشت، وسايلش مجموعاً ۱۰ میلیون تومان  هم نبود، و گفته شد اين در شأن شماست و بايد همان‌جا زندگي كنيد.» او مي‌گويد؛ زني كه اين‌همه تحت خشونت بوده و پرونده‌اش را پزشكي قانوني تأييد كرده هم بايد همچنان از مردي كه او را در خانه مورد خشونت قرار داده تمكين كند چرا؟

چون اگر تمكين نكند، پرونده طلاقش پيش نمي‌رود اما من چطور مي‌توانستم بر گردم در حالي كه همچنان هم تهديدم مي‌كرد.« نامه تهديدش را به قاضي نشان دادم، اما باز به من گفتند بايد بروي تمكين كني. گفتند چون تمكين نكرده‌اي، ناشزه محسوب مي‌شوي و نفقه به تو تعلق نمي‌گيرد. من اصلاً نفقه نمي‌خواستم. من فقط مي‌خواستم من را از چنگ آدمي كه نسبت به من خشونت شديد دارد نجات بدهند.

 چرا وقتي پرونده كلانتري و خشونت را مي‌بينيد، مي‌نويسيد «دعواي خانوادگي»؟ حتي بچه‌ها هم آمدند در دادگاه شهادت دادند كه پدرشان به آنها آسيب مي‌زند. چرا بعد از اين، براي حضانت بچه‌ها چيزهايي نوشته شد كه عليه من بود و طوري تنظيم مي‌شد كه پدر بتواند بچه‌ها را ببرد؟

نخستين‌بار كه سكوت را شكست زماني بود كه سرش به ديوار كوبيده شده بود و اين‌بار نزديك‌ بود از شدت فشارها خفه شود. با خود گفت احتمالا مي‌ميرم و بچه‌هايم بي‌مادر مي‌شود: « هيچ دفاعي نداشتم بنابراين اين‌بار همه‌چيز را جدي گرفتم.»

سايه مي‌گويد: « لايحه حمايت از زنان در برابر خشونت را تصويب كنيد، همسر من وقتي ديد بايد دیه پرداخت كند، حساب كار دستش آمد و مدتي كه دوباره با او زندگي كردم، ديگر دست روي من بلند نكرد اما اذيت‌هايش را به شيوه‌هاي ديگري ادامه داد.زن وقتي به شما پناه مي‌آورد، حداقل حرفش را بشنويد. اصلا فرض كنيد دروغ مي‌گويد، اما باز هم بايد برايش جلسه مشاوره بگذاريد.

۳ فكر مي‌كردم كلانتری به دادم می‌رسد اما اين‌طور نبود

سارا زن خشونت ديده ديگري از خوزستان است. تا كلاس پنجم درس خوانده، خيلي زود ازدواج كرده و حالا در سن ۲۷‌سالگي ۴‌‌‌فرزند هم دارد. سال‌ها تحت خشونت و شكنجه همسرش قرار گرفته و در نهايت همسايه‌ها براي نجات او با پليس ۱۱۰ تماس گرفته‌اند. اما پليس پس از مراجعه به آنها اعلام كرده كه« اين موضوع درگيري بين زن و مرد است و مربوط به ما نيست»

 بنابراين اولين اولويت سارا هم در اين گفت‌وگو حمايت واقعي و قاطع قانون از زنان است: « به آنها گفتم فقط با آمبولانس تماس بگيريد چون پاهايم شكسته بود، كمرم و لگنم آسيب ديده بود، صورتم ورم كرده بود و اصلا نمي‌توانستم تكان بخورم با اين حال، حاضر نشدند چنين كاري كنند و در نهايت يكي از همسايه‌ها تماس گرفت. بعد از آن رفت خانه پدرش را سوزاند و گفت كه چرا گذاشتي آمبولانس اين را ببرند؛ اين وسيله بازي من بود. بچه‌ها را هم كتك زد، اما باز هم كلانتري نتوانست كاري كند اما بعد خواهرش را كتك زد، درگيري ديگري با برادرش داشت و به بيمارستان رفت.

من هم در اين فرصت شكايت كرده بودم بالاخره توانستم حكم يك سال و نيم برايش بگيرم و ۳ سال هم بابت حمل سلاح گرم حكم گرفت اما فقط چند ماه زندان بود و بعد آزاد شد و فقط هر پنجشنبه مي‌رفت زندان خود را معرفي مي‌كرد و بر مي‌گشت. دفعه قبلي طوري به من آسيب وارد كرد كه ۲۰ روز در كما بودم و بعد هم آزاد شد. تهديد مي‌كرد و حتي تا دم در خانه هم نمي‌توانستم بروم. به دادگاه رفتم و اين موضوع را گفتم. قاضي گفت اگر تهديد كرده، مدرك بياور. اما وقتي جلوي در خانه مي‌آيد و تهديد مي‌كند، چه مدركي مي‌شود برد؟

اين هشت‌ماه، حتي بيشتر از مدتي كه با او زندگي مي‌كردم، عذاب كشيديم.» او از قانون و لايحه‌اي كه در اين زمينه تصويب مي‌شود مي‌خواهد كه در برابر تهديد‌هاي دوباره همسر خشونت‌گر از زنان حمايت كند: «زماني كه تحت خشونت بودم واقعا فكر مي‌كردم كلانتري به دادم مي‌رسد اما اينطور نبود. اگر دو مرد با هم درگير شوند مشكلي نيست اما من زنم و بدن من ضعيف‌تر از مرد است ولي مي‌گويند دعواي زن و شوهري است.»

اما چرا زودتر از اين شكايت نكرد؟ « مي‌دانستم اگر بروم، بچه‌ها را به من نمي‌دهند. تا زماني كه من را شكنجه كرد و ديگر نتوانستم بمانم. قانون ما واقعا ضعيف است و مردها از همان ابتدا اين را مي‌دانند. الان من چهار تا بچه دارم و دو سال است كه بچه‌هايم را نديده‌ام.»

از نظر سايه قانون نبايد نسبت به ادعاي زن درباره خشونت‌هاي فيزيكي و جسمي بي‌تفاوت باشد: «من بعد از ازدواجم، پنج‌ماهه باردار بودم. اولين‌بارداري‌ام بود، حالم خيلي بد بود و سنم هم كم بود، حدود ۱۴ سال داشتم و عملا بچه بودم. بي‌حال بودم، اما او مي‌گفت نه، دروغ مي‌گويي، اينها بي‌حالي نيست. مي‌گفت بايد بلند شوي براي من غذا آماده كني و هر كاري كه مي‌گويم انجام بدهي. من اصلا عادت به قرص خوردن نداشتم اما به زور مي‌گفت بايد اين قرص را بخوري و بعد بروي و برايم غذا درست كني. وقتي قرص مي‌خوردم، حالم بدتر مي‌شد بنابراين نخوردم.

همان موقع من را كتك زد، با اينكه باردار بودم. من هم آمدم خانه پدرم و حدود ۲۰ روز آنجا ماندم. بعد دوباره من را راهي خانه شوهرم كردند و گفتند اين اولين‌بار بوده و ديگر اين كار را نمي‌كند اما باز هم تكرار شد.»

حالا مدتي است كه با خانواده زندگي مي‌كند و در اين مدت جز خانواده از سوي مديريت يك خانه امن غير دولتي به نام مهر شمس آفرید حمايت شده و مي‌گويد حتي بخشي از هزينه درمانش در بيمارستان را پرداخت كرده اگر چه هنوز بخشي از هزينه را بدهكارند و كارت ملي و شناسنامه‌شان تا پرداخت كل هزينه گروي بيمارستان است.