قلمرو رفاه

رادیکالیسم عقل سلیم

پل کروگمن، نماینده تفکر کینزی در عصر نئولیبرالیسم، در کتاب «نبرد با رکود» رابطه اقتصاد و قدرت را نشان می‌دهد

12 تیر 1404 - 11:38 | اقتصاد سیاسی
متین غفاریان
متین غفاریان مترجم

پل کروگمن آدم رادیکالی نیست. برنده جایزه نوبل است. در نیویورک‌تایمز، ستون‌نویس ثابت است. حتی در انتخاب میان کلینتون و سندرز جانب اولی را گرفت که انتخاب محافظه‌کارانه‌ای بود. اما با این حال، کتاب «نبرد با رکود» (عنوان اصلی کتاب این است: «رکود را پایان دهید! همین حالا») کتاب رادیکالی است. چرا؟

قرار بود کروگمن در این کتاب راهکارش در برابر بحران مالی ۲۰۰۸ را ارائه کند و راهکار او هم چیزی نیست جز همانی که کینز در قبال بحران بزرگ دهه ۱۹۳۰ ارائه کرد: تحریک تقاضای عمومی. این ایده را توضیح خواهم داد. اما کروگمن که بسیار نسبت به راه‌حلش اعتماد به‌نفس دارد به این موضوع می‌پردازد که چرا این راه‌حل مورد توجه قرار نگرفت؟ از اینجا است که کروگمن وضعیت موجود را توضیح می‌دهد و همین کتاب را رادیکال می‌کند. این وضعیت تقریبا برای هر کس دیگری که می‌خواهد با عقل سلیم وضعیت موجود را توصیف کند خواهی‌نخواهی پیش می‌آید. شما اگر عقل سلیم یا نفس سلیمی داشته باشید به همین جایی می‌رسید که کروگمن رسید. اما کروگمن از کجا شروع می‌کند و به کجا می‌رسد؟

موضوع چیست و راه‌حل کدام است؟

موضوع، بحران مالی است که از ۲۰۰۸ دامن آمریکا و اقتصاد جهانی را گرفت. کروگمن وقتی این کتاب را نوشت - سال ۲۰۱۲- نشانه‌های بهبود پدیدار شده بود، اما مشکل اصلی این بود که روند بهبود به کندی طی می‌شد. کروگمن معتقد است شهروندان آمریکایی هنوز در ضایعات ناشی از بحران مالی درد می‌کشند، اما این درد چیست؟ کروگمن جواب می‌دهد: بیکاری. مسئله برای او به عنوان یک نئوکینزین اشتغال است: «مسلما آنچه ما تحت عنوان بیکاری از آن یاد می‌کنیم، بیکاری غیرارادی است.» (ص ۳۸). منظور از بیکاری غیرارادی موقعیتی است که در آن افراد به دنبال شغل هستند، اما شغلی به دست نمی‌آورند. راست‌ها و محافظه‌کاران اعتقادی به شغل غیرارادی ندارند، چون فکر می‌کنند اگر کسی دنبال شغل باشد حتما آن را گیر می‌آورد. اما کروگمن نشان می‌دهد که شرایط بیکاری غیرارادی وجود دارد. او در فصل اول کتابش به خوبی وجوه مختلف بیکاری را بررسی می‌کند. به طور مثال به این موضوع توجه می‌کند که میزان بیکاری بلندمدت زیاد شده است. بیکاری بلندمدت سبب کاهش مهارت نیروی کار می‌شود. نکته‌ای که کروگمن می‌خواهد روی آن تاکیدکند این است که «علل بیکاری بلندمدت به طور واضح تحت تاثیر وقایع کلان اقتصادی و شکست سیاست‌های اقتصاد کلان است که مسلما از کنترل افراد عادی خارج است.» (ص ۴۳) قاعدتا برحسب دانشی عمومی‌ای که داریم بیکاری مسئله‌ای کلان است و واضح است که افراد در این‌باره مقصر نیستند. پس چرا کروگمن درباره آن توضیح می‌دهد؟ چون راست‌گرا‌ها مردم را در بیکاری خودشان مقصر می‌دانند. باورتان می‌شود؟

مسئله دوم و سوم توامان بودند، رکود عمیق پاسخ مناسب به آن بود: «رکود جاری - فرورفتن اقتصاد در رکود بین اواخر سال ۲۰۰۷ و اواسط ۲۰۰۹، زمانی که اقتصاد ثبات پیدا کرد- دارای شیب عمیق‌تر و شدیدتری بود، زیرا GDP GDP حقیقی در طول هجده ماه ۵ درصد کاهش یافت؛ اما نکته مهم‌تر اینکه، هیچ جبرانی در کار نبوده است. نرخ رشد اقتصادی از زمان پایان رسمی رکود در واقع پایین‌تر از حد عادی بوده است. نتیجه اینکه اقتصاد به مراتب کمتر از حدی تولید می‌کند که باید تولید کند» (ص ۴۶).

این مسئله آخری بسیار مهم است چرا که تداوم رکود می‌تواند به بحران‌های سیاسی ناگواری ختم شود. کروگمن نگاهی اجتماعی و تاریخی دارد. ظهور جنبش‌های فاشیستی در اروپای ابتدای قرن بیستم یکی از همین نتایج ناگوار بود.

این نکته را باید توضیح دهم که در جریان اصلی اقتصاد دو گرایش عمده وجود دارد. گرایش آب شور و گرایش آب شیرین. گرایش آب شور اشاره به گرایش مطالعات اقتصادی در دانشگاه‌هایی دارد که اغلب در سواحل غربی و شرقی آمریکا قرار دارند، مانند دانشگاه کالیفرنیا، برکلی، هاروارد، پرینستون، کلمبیا و ییل. این گرایش متاثر از نظریه‌های جان مینارد کینز است. گرایش آب شیرین اشاره به دانشگاه‌هایی دارد که در مناطق مرکزی آمریکا (و در کنار دریاچه‌های مرکزی این قاره) قرار دارند مانند دانشگاه شیکاگو، پیتسبورگ، روچستر و میناپولیس. این دانشگاه‌ها متاثر از رویکرد پول‌گرای میلتون فریدمن و فلسفه اقتصادی هایک هستند. رویکرد کینزی و هایکی اختلافات زیادی دارند، اما یکی از مهم‌ترین اختلافات آنها بر سر تبیین فاشیسم است که یکی از بنیان‌های نظریات‌شان را شکل می‌دهد. هایکی‌ها ظهور هیتلر را به ابرتورم سال ۱۹۳۳ نسبت می‌دهند، کینزی‌ها دلیل ظهور فاشیسم را رکود می‌دانند. واضح است که کروگمن هم به عنوان یک نئوکینزینی جانب نظر دوم را می‌گیرد: «آنچه در واقع او [هیتلر]را به قدرت رساند، رکود اقتصادی آلمان در اوایل دهه ۱۹۳۰ بود؛ رکودی که به دلیل سیاست‌های انقباضی صدراعظم آلمان، هنریش برونینگ، به مراتب شدیدتر از دیگرکشور‌های اروپایی بود.» (ص ۵۲).

کروگمن به شدت نگران پیامد‌های انسانی، اجتماعی و سیاسی رکود است و پیامد‌هایی مشابه ظهور فاشیسم در آمریکا را هم بعید نمی‌داند: «آمریکا نیز از این پدیده مصون نیست. آیا کسی می‌تواند انکار کند که حزب جمهوری‌خواه طی چند سال گذشته خیلی افراطی‌تر شده است؟» (ص ۵۳). این سطور را کروگمن ۴ سال قبل از ظهور ترامپ نوشته است.

ماجرا به زبان ساده

کروگمن تکنیکی را در ابتدای هر فصل به کار می‌برد به این شکل که متنی از نویسنده‌ای بدون ذکر تاریخ آورده می‌شود. برخی از این نقل قول‌ها در واقع در دهه ۱۹۳۰ نوشته شده‌اند. واقعیت این است که رکود بزرگ که در دهه ۱۹۳۰ روی داد و آمریکا را دچار محنتی بزرگ کرد، جلوی چشم کروگمن است. کروگمن معتقد است آنچه در سال ۲۰۰۸ اتفاق افتاد تکرار اتفاقی است که در دهه ۱۹۳۰ در مقیاسی بزرگتر روی داد. او می‌گوید در زمان رکود بزرگ دانش اقتصادی وجود نداشت که بگوید چه اتفاقی افتاده و چه باید کرد؟ اما در سال ۲۰۰۸ هم می‌دانستیم چه اتفاقی می‌افتد و هم می‌دانستیم باید چه کنیم. اما چرا اصلا این اتفاق افتاد؟ چرا کسی کاری نکرد؟ و چرا وقتی کاری کردند کافی نبود؟

این سئوالات بسیار مهم هستند و کروگمن هم‌و‌غم‌اش را صرف توضیح اینها می‌کند. ماجرا سیاسی است و با اینکه کروگمن می‌خواهد پرستیژ علمی کارش را حفظ کند، اما چاره‌ای ندارد که به این موضوعات هم اشاره کند. چون همین فشار‌های غیرعلمی او را مجبور می‌کنند که موضوعاتی بدیهی را به ساده‌ترین بیان بار‌ها تکرار کند.

خب برگردیم به اینکه از ۲۰۰۸ به بعد مشکل چه بوده. جواب کروگمن همان‌طور که قبلا آوردیم این است که نرخ بیکاری بالا است و میزان تولید اقتصادی پایین. اما چرا؟ «زیرا ما - منظور از ما، مصرف‌کنندگان، بازرگانان و دولتمردان است- به اندازه کافی مصرف نمی‌کنیم. میزان اندکی خرج‌کرد روی ساخت‌وساز مسکن و همچنین کالا‌های مصرفی باعث شد دو حباب متوالی در بازار مسکن آمریکا و اروپا به وجود بیاید. میزان سرمایه‌گذاری تجاری نیز به‌سرعت از همین رویه پیروی کرد زیرا زمانی که میزان فروش به صورت مداوم در حال کاهش باشد دلیلی برای افزایش ظرفیت وجود ندارد.» (ص ۵۹). جان کلام کروگمن این است که کاهش مخارج به معنای کاهش اشتغال است، زیر بنگاه‌های اقتصادی به دلیل کاهش فروش تولید نخواهند کرد و در این صورت آنها نیاز به استخدام نیروی کار جدید هم نخواهند داشت، زیرا تولیدی صورت نمی‌گیرد. در واقع ما شاید از کمبود تقاضا به صورت عمومی متضرر می‌شویم (همان). بنابراین تقاضا کم شده است- یک ایده کاملا کینزی. اما همه این را قبول ندارند چرا؟ دو خط بعد کروگمن با ادبیاتی محافظه‌کارانه می‌نویسد: «در یک زمین سیاسی بازیگرانی وجود دارند- بازیگرانی بسیار مهم با تاثیر واقعی- کسانی که معتقدند به هیچ عنوان امکان ندارد اقتصاد به‌صورت کلی از کمبود تقاضا رنج ببرد.» (ص ۶۰).

راست‌گرایان طرفدار ریاضت اقتصادی معتقدند که مردم ولخرجی کرده‌اند و حالا باید ریاضت بکشند. دولت هم نباید دخالت کند. همان‌طور که کروگمن در فصل‌های بعد توضیح می‌دهد در واقع خط قرمزْ دخالت دولت است. راست‌گرایان قبول نمی‌کنند تقاضای کل پایین آمده، چون اگر قبول کنند قدم بعدی این است که قبول کنند دولت به روش‌های مختلف باید تقاضا را تحریک کند که این برای‌شان می‌تواند به نوعی مسئله‌ای ناموسی به حساب آید. دخالت دولت؟ هرگز!

بدتر اینکه روش‌های دخالت دولت در این زمینه محدود است. مثلا نمی‌تواند نرخ بهره را پایین بیاورد که تقاضا را تحریک کند، چون نرخ بهره تقریبا صفر است. پس چه باید کرد؟ «جواب این است که سرانجام شخصی شروع به افزایش مخارج کرد که اقتصاد را مجددا فعال کند. مسلما آن «شخص» دولت بود». (ص ۷۴). سعی کنید این حرف‌های کروگمن را به یک راست‌گرای اقتصادی نگویید، چون ممکن است پس بیفتد. بله راه‌حل کروگمن بسیار فراتر از تحمل راست‌گرایان ریاضت‌طلب، خواهان دخالت دولت است.

چه چیز باعث بحران شده؟

ریاضت‌طلب‌ها می‌گویند آنچه باعث بحران شده بدهی‌های زیاد مردم است. در واقع مردم، زیادی و بیش از درآمدشان خرج کرده‌اند. البته این را نمی‌گویند که دلیل این بدهی‌های زیاد حباب‌هایی بوده که به واسطه لغو مقررات ایجاد شده. اما خب بله مردم زیاد خرج کرده‌اند و بدهی بالا آورده‌اند. آیا راهش این است که دیگر خرج نکنند؟ مسئله به کم خرج کردن مردم ختم نمی‌شود. بنگاه‌های اقتصادی هم کمتر خرج می‌کنند، بنابراین یا کارگر اخراج می‌کنند و یا دستمزد‌ها را پایین می‌آورند. برای راست‌گرا‌ها اینها مهم نیست. آنها می‌گویند در «بلندمدت» مسئله حل خواهد شد. خب کینز جواب این ادعا را خیلی وقت پیش داده است: در بلندمدت همه ما مرده‌ایم! بله ممکن است مسئله در بلندمدت حل شود، اما تا آن موقع خیلی‌ها زیر چرخ این رکود له می‌شوند. اما جز این، کروگمن می‌گوید راه‌حل راست‌گرا‌ها اصلا راه‌حل نیست: «این درمان چاره این بحران نیست. درآمد ما دقیقا به این دلیل پایین است که مخارج ما بسیار کم است و کاهش بیشتار مخارج فقط باعث کمتر شدن درآمد می‌شود. بدون تردید یکی از مشکلات ما مازاد بدهی است، اما این بدهی را به خارجی‌ها بدهکار نیستیم بلکه پولی است که ما به یکدیگر بدهکاریم و این دو بسیار متفاوتند... در مورد کاهش هزینه‌ها اولین سئوالی که به ذهن متبادر می‌شود این است: کاهش هزینه‌ها در مقایسه با چه کسی؟ اگر همه تصمیم به کاهش هزینه‌های‌شان بگیرند اوضاع از آنچه هست بسیار بدتر خواهد شد.» (ص ۸۸). راست‌گرایان قاعدتا می‌گویند افزایش هزینه‌ها باعث تورم خواهد شد، خب بشود. چه بهتر. چون بدهی‌ها هم ارزش خود را از دست می‌دهند. وقتی مردم بدهکارند کم شدن بار بدهی‌ها چیز خوبی است. تازه کروگمن معتقد است آمریکا در این شرایط دچار تورم نمی‌شود، چون در دام نقدینگی افتاده است. دام نقدینگی شرایطی است که در آن رکود چنان بالاست که هرگونه سیاست مالی و پولی منجر به اشتغال کامل نمی‌شود. کروگمن توضیح می‌دهد که حتی پول‌هایی که فدرال رزرو برای وام‌دادن به بانک‌ها چاپ کرد به تورم منجر نشد. با این‌حال محافظه‌کاران در مجلس و سنا مدام فدرال رزرو را تهدید می‌کردند که سیاست‌هایش تورم‌زاست و مدام زیمباوه را مثال می‌زدند و در گوش مخاطبان‌شان می‌خواندند آمریکا بزودی زیمباوه می‌شود.

همین مخالفت‌ها باعث می‌شد دولت اوباما با اینکه متوجه بود با مسئله‌ای کینزی روبه‌رو است، اما اقدامات ناکافی انجام دهد. چرا؟ چون از محافظه‌کاران در کنگره و سنا می‌ترسید. این را کروگمن می‌دانست که در سال ۲۰۱۱ گفت آنچه آمریکا بدان نیاز دارد حمله فضایی‌ها است. کروگمن زیاد فیلم دیده بود؟ شاید. اما دلیل اینکه چنین حرفی را زد، خواندن تاریخ بود. در واقع در دهه ۱۹۳۰ که آمریکا دچار رکود بزرگ شده بود دولت نتوانست مخارجش را زیاد کند، چون محافظه‌کاران مالی قدرت زیادی داشتند و جلوی کار دولت را می‌گرفتند. ماجرا وقتی عوض شد که «کامی کازه»‌های ژاپنی به پرل هاربر حمله کردند. آمریکا وارد جنگ و بنابراین مخارجش زیاد شد و متعاقبا اقتصاد آمریکا به کار افتاد. کروگمن اینجا به نکته خوبی اشاره می‌کند: به لحاظ اقتصادی فرقی نمی‌کند که دلیل افزایش مخارج دولتْ جنگ باشد یا غیرجنگ، اما به لحاظ سیاسی حتما فرق می‌کند. چون از اول هم ماجرا سیاسی بود.

چرا کسی گوش نکرد؟ یا چرا کسی نمی‌توانست گوش کند؟

«در سال ۲۰۰۸ ناگهان متوجه شدیم که در یک دنیای کینزی زندگی می‌کنیم. یعنی دنیای که بسیاری از ویژگی‌هایی را داشت که جان مینارد کینز در کتاب بی‌بدیلش «نظریه عمومی اشتغال، بهره و پول» مطرح کرده بود.» (ص ۱۳۵). کروگمن این عبارات را در فصل «عصر تاریک علم اقتصاد» و ذیل میان‌تیتر «کینزهراسی» می‌نویسد. این ترکیب‌بندی کتاب ترکیب‌بندی فضا را هم نشان می‌دهد: آمریکا به لحاظ عینی در دنیای کینزی زندگی می‌کرد، اما به لحاظ ذهنی در دنیایی ضدکینزی می‌زیست. مخالفت راست‌ها با کینز بسیار شدید و سابقه‌دار بود. اولین کتابی که تحت‌تاثیر کینز توسط اقتصاددانی کانادایی به نام لوری تاشیس نوشته شد «رسما توسط گروه مخالف جناح راست تحریم شد و حتی یک کمپین سازماندهی شده توانست این کتاب را از همه دانشگاه‌ها جمع‌آوری کند» (ص ۱۳۵). مشکل راست‌گرایان به نظر کروگمن این بود که می‌خواستند پایه‌های اقتصاد کلان را در اقتصاد خرد پیدا و توجیه کنند. کاری که هیچ‌وقت درست از آب درنمی‌آمد. به‌علاوه آنها می‌خواستند به هر قیمتی شده ثابت کنند مردم عقلانی رفتار می‌کنند و بازار‌ها دارای کارکرد کامل هستند که هیچ‌کدام هم درست نبود. در چارچوب نظری آنها رکود بزرگ خاطره‌ای دور بود. اگر دولت در بازار‌ها مداخله نمی‌کرد بحرانی هم پیش نمی‌آمد. اما بحران ۲۰۰۸ در پدید آمد و در دوران اوج مقررات‌زدایی هم به وجود آمد. فرید‌منی‌ها چه راه‌حلی داشتند؟ هیچ. باید صبر می‌کردیم تا مسئله خودش در «بلندمدت» حل شود. خوشبختانه فدرال رزرو منتظر آنها نشد و راه‌حلی کینزینی را اجرا کرد؛ گرچه باز از ترس فریدمنی‌ها و مدافعان سیاسی‌شان این راه‌حل را ناکافی اجرا کرد.

تا اینجای کار می‌توان گفت فریدمنی‌ها به عنوان مهم‌ترین گرایش راست چارچوب نظری درستی نداشتند و بنابراین نمی‌توانستند صدای پای بحران را بشنوند. اما آنها «نمی‌خواستند» هم بشنوند؛ چرا که اجرای سیاست‌های آنها با منافع زیادی برای برخی‌ها همراه بود.

در واقع آنها نه تنها بخشی از راه‌حل نبودند (یعنی راه‌حلی نداشتند) بلکه بخشی از مشکل بودند. بخش مهمی از بحران به دلیل بانکداری بی‌قید و بندی بود که به‌واسطه مقررات‌زدایی سه دهه قبل رشد کرده بود. کروگمن می‌گوید: «ترکیب مقررات‌زدایی و عدم به‌روزرسانی مقررات یک عامل مهم در افزایش شدید بدهی و بحرانی بود که پس از آن به وجود آمد» (ص ۹۶). ماجرا از این قرار است که بعد از رکود بزرگ مقرراتی وضع شد که جلوی ریسک زیاد بانکداران را می‌گرفت. مشکل مهم بانک‌ها ورشکستگی است. در واقع ورشکستگی در ذات عمل بانکداری وجود دارد بنابراین دولت‌ها از مدت‌ها قبل در پی حل این موضوع بودند. مثلا از قرن نوزدهم در بریتانیا بانک مرکزی مسئول تضمین سپرده‌ها در بانک‌ها بود. «اما در دهه ۱۹۳۰ معلوم شد که این واکنش‌های سنتی چندان کافی نبوده است. بنابراین کنگره وارد صحنه شد. لایحه گلس استیگال در سال ۱۹۳۳ منجر به شکل‌گیری سیستمی شد که مانند سدی اقتصاد را در مقابل سیل‌های مالی مقاوم می‌کرد و برای حدود نیم‌قرن این سیستم خیلی خوب کار کرد» (ص ۹۹). گلس استیگال از یک طرف شرکت بیمه سپرده فدرال رابه وجود آورد که سپرده سپرده‌گذاران را بیمه می‌کرد. بنابراین اگر بانکی ورشکسته می‌شد کسی سپرده‌اش را از دست نمی‌داد. اما این اقدام یک مکمل مهم داشت. قانون گس استیگال میزان ریسک‌پذیری بانک‌ها را هم محدود کرد. این کار معقول و اخلاقی بود، چون اگر فقط قانون اول اجرا می‌شد دست بانکداران برای کار‌های پرریسک و سفته‌بازی خیلی باز می‌شد. چون آنها پیش خودشان فکر می‌کردند هر کاری بکنند دو حالت بیشتر متصور نیست. یا می‌برند که فبه‌المراد یا می‌بازند که در آن صورت نیز سپرده‌ها بیمه است و پولش را دولت از جیب مالیات‌دهندگان می‌پردازد. (واقعا ماجرا برای‌تان آشنا نیست؟ موسسات مالی؟ ۳۵ هزار میلیارد تومانی که دولت پرداخت کرد؟) بنابراین قرار شد که کار بانک‌های سپرده‌پذیر و بانک‌های سرمایه‌گذار از هم جدا باشد. اولی که سپرده می‌پذیرفت فقط می‌توانست وام بدهد و نمی‌توانست سفته‌بازی و سرمایه‌گذاری‌های ریسک کند. تا زمانی که این تمایز وجود داشت همه چیز خوب بود، اما به لطف پیروزی ریگان و سیطره نئولیبرالیسم این تمایز برداشته شد. به قول کروگمن یکی از «فجایعی» که در سال ۱۹۸۰ و در نتیجه مقررات‌زدایی به وقوع پیوست همین مقررات‌زدایی بود. مسیری که در دوره دموکرات‌های میانه هم ادامه پیدا کرد.

در سال ۱۹۹۸ شرکت سیتی - شرکت مادر سیتی بنک - با گروه تراولرز ادغام شد: «این توافق یک دستاورد بزرگ برای سندی ویل بود که به عنوان مدیرعامل این غول مالی جدید منصوب شد؛ اما یک مشکل وجود داشت: این ادغام غیرقانونی بود. تراولرز یک شرکت بیمه بود که دو بانک سرمایه‌گذاری - اسمیت بارنی و شیرسون لیمن- تابع آن بودند تحت قانون گلس استیگال، بانک‌های تجاری مانند سیتی بنک نمی‌توانستند در بیمه یا بانکداری سرمایه‌ای فعالیت داشته باشند. سندی ویل به کمک سناتور «فیل گرام» از تگزاس این قانون را لغو کرد تا ادغام سیتی تراولرز قانونی شود. کروگمن اینجا عبارات بسیار ظریف و طنازانه‌ای دارد: «چرا گرام در این زمینه با او [سندی ویل]همکاری کرد؟ بدون تردید او صادقانه به مزایای مقررات‌زدایی اعتقاد داشت؛ اما انگیزه بسیار هم در عملی کردن اعتقادش داشت. در حالی که هنوز در دفتر سناتوری خود کار می‌کرد، مبالغ کلانی را برای خرج در کازار انتخاباتی از صنعت مالی که بزرگ‌ترین حامی مالی‌اش بود دریافت می‌کرد؛ و زمانی که سنا را ترک کرد، عضو هیات مدیره یو. بی. اس - یک غول مالی دیگر- شد... او به تمامی مشاغلی که پذیرفته صادقانه اعتقاد داشته و دارد. با این‌حال پذیرفتن آن پیشنهاد‌ها در زمان حضور او در مجلس سنا و پروپیمان‌شدن صندوق او برای کارزار انتخاباتی و فربه‌شدن حساب بانکی شخصی‌اش پس از خروج از سنا سبب می‌شد که او خیلی راحت‌تر بتواند از اعتقادات سیاسی‌اش دفاع کند» (ص ۱۲۷-۱۲۸). ماجرا همان‌طور که کروگمن می‌گوید صرفا حزبی نبود. در این کار رابرت روبین دموکرات هم به فیل گرامِ جمهوری‌خواه کمک کرده بود.

روند مقررات‌زدایی بخشی از پروژه بزرگتری به نام نئولیبرالیسم بود که به عدم تعادل و نابرابری بسیار زیاد انجامید. کروگمن در این کتاب از شعار جنبش اشغال وال‌استریت که یک‌درصدی‌ها را نشانه گرفته بود جلوتر می‌افتد و از صدک و هزارک اول درآمدی سخن می‌گوید که تاثیری زیادی بر سیاست می‌گذارند. در این وضعیت است که تاریخ تحریف می‌شود و مشکلات درست تبیین نمی‌شوند و راه‌حلی ارائه نمی‌شود و از ارائه راه‌حل جلوگیری می‌شود. این وضعیت مطمئنا به بحران سیاسی بدل می‌شود. این جمله کروگمن واقعا حکمتی طلایی در دوران ما است: «افراطی‌گری در محیطی رونق می‌گیرد که در آن نظریه‌پردازان معتدل هیچ راه‌حلی برای کاهش رنج مردم ارائه نمی‌دهند.» (ص ۵۳).

نبرد با رکود؛ توصیه‌های کینز جدید برای ایجاد رونق اقتصادی

نویسنده:پل کروگمن

مترجمان: فریدون تفضلی و سمیه مردانه

تعداد صفحات: ۲۹۶

انتشارات: دنیای اقتصاد ۱۳۹۷