مروری بر کتاب تنگناها و امیدهای مهاجرت: پژوهشی درباره زندگی مهاجران مسلمان در کانادا
کی از بدنامترین راهحلها برای مهاجرت «مانندگردی» است، یعنی اقلیت مهاجر باید به تمامی مانند اکثریت ساکن شود یا باید انزوا را بپذیرد
روزی نیست که خبری از غرق شدن دستهجمعی مهاجران در آبهای مدیترانه نشنویم. اما این تصاویر و فیلمهای دردآور تنها بخشی کوچک از آن چیزی هستند که خوشبختترین مهاجران قرار است با آن روبهرو شوند. همه فرهنگ، تاریخ، گذشته و زندگی مهاجران از لحظه آغاز راه تا پایان زندگی یک نسل و حتی نسلهای بعدی با چالشی مداوم روبهرو میشود.
مهاجرت موضوعی ساده به نظر میرسد، اما پژوهشها همواره نشان دادهاند که چنین نیست. در واقع آن چیزی که به نظر میآید صرفا موضوعی مرتبط با دلتنگی (نسبت به موطن اصلی) و سازگاری (با موطن کنونی) باشد، ابعاد پیچیدهتری داشته و همچنین همواره تصورات مبهم و بعضا نادرستی درباره آن وجود دارد. هم آن ابعاد و پیامدها و هم این تصورات و اسطورهها میتوانند به عواملی مخدوشکننده و حتی منحرفکننده در فهم مهاجرت بدل شوند. کندوکاو در چندوچون این عوامل بهویژه اگر با رویکردی جامعهشناختی انجام شود، میتواند روشنگر آن ابعاد و پیامدها و زداینده یا کماثرکننده آن تصورات نادرست و اسطورهها باشد.
یکی از آثار مهم و درخشان در این حوزه کتابی است که جامعهشناس ایرانی ـ کانادایی، عبدالمحمد کاظمیپور درباره «زندگی مهاجران مسلمان در کانادا» نوشته و با نام «در تنگنای بیم و امید» با ترجمه شیوا و رسای بهرنگ صدیقی از سوی نشر نی به فارسی منتشر شده است. این کتاب که جایزه «کتاب سال انجمن جامعهشناسی کانادا (۲۰۱۵)» را از آن خود کرده، هم از نظر روشی، هم از نظر وجه تعلیمی و آموزشی برای دانشجویان و استادان جامعهشناسی و هم از نظر یافتهها و دستاوردهای تجویزیاش کاری فوقالعاده و روشنگر است و توانسته پیچیدگی و چندبعدی بودن موضوع مورد مطالعهاش را نشان دهد. در ادامه رویکرد، روش و یافتههای آن را توضیح میدهم.
هاویه بیگانگی
مهاجرت نهفقط برای مهاجران که برای پژوهشگری که میخواهد آن را بکاود، معضلی فزاینده است، آن هم در کشوری مهاجرپذیر مانند کانادا که از دهه ۱۹۷۰ با موجی از مهاجرت گسترده مسلمانان روبهرو شد. میزان مهاجرت مسلمانان به کانادا یکسره افزایش یافته تا آنجا که به نظر میرسد تعداد مهاجران مسلمان در کانادا تا سال ۲۰۲۱ به ۲ میلیون نفر برسد. حضور این حجم از مهاجران در کانادا بدون شک پیامدهای فرهنگی، سیاسی، رفاهی و اجتماعی خاصی خواهد داشت، همانطور که تاکنون داشته است. صرفا از وجه فرهنگی، این پرسشها محتملاند: آیا مهاجران باید فرهنگ خود را وا بگذارند؟ آیا باید بدون هیچ تغییری فرهنگ خود را حفظ کنند؟ درباره آداب دینی و قوانین کشور مقصد چطور؟ آیا بهتر نیست مهاجران را از بومیان دور نگه داشت تا برخوردی پیش نیاید؟ و هزار و یک «آیا»ی دیگر که هر رویکردی به شکلی خاص کوشیده برای آنها پاسخی پیدا کند، اما همواره موضوع این است که چگونه مهاجران (اقلیت) میتوانند و باید با جامعه مقصد (اکثریت) پیوند بخورند؟
کاظمیپور این مساله را به این شکل صورتبندی کرده است: ۱- کیستی (وظیفه پیوندیابی مهاجران اقلیت با جامعه مقصد بر عهده کیست؟)، ۲- چیستی (حوزه کار کارگزاران و نوع کاری که باید انجام دهند تا پیوندیابی ممکن شود، چیست؟) و ۳- کجایی (کدام جنبه از وجود افراد (ذهن، بدن یا روح) باید تغییر کند تا این پیوندیابی صورت پذیرد؟). بر این اساس است که کاظمیپور رویکردهای - و درواقع راهحلهای - گوناگون به معضل مهاجرت را دستهبندی و آن را بهروشنی در جدول یک صورتبندی میکند.

برای نمونه یکی از مشهورترین و البته بدنامترین رویکردها یا راهحلها برای مهاجرت «مانندگردی» است، یعنی اینکه راهحل برای حل معضلات مهاجرت این است که یا اقلیت مهاجر باید به تمامی مانند اکثریت ساکن شود یا باید انزوا را بپذیرد. در این راهحل آن کسی که باید عامل تغییر باشد و مسئولیت بر دوش اوست (کیستی)، «اقلیت مهاجر» است، آن حوزهای که باید با تغییر این راهحل را محقق کرد (چیستی)، «حوزه فرهنگی» است و آن جنبهای که باید تغییرش داد تا راهحل اجرا شود (کجایی)، «بدن» و «ذهن» مهاجران است. دیگر راهحلها را نیز میتوان به همین صورت درک کرد.
کاظمیپور در فصل سوم نقدهایی را به همه این راهحلها وارد میکند. اما خود او چه راهحلی ارائه میدهد؟ این را در ادامه خواهیم فهمید.
نگاهی جامعهشناختی
کاظمیپور نخست موضع بدیل خود را نسبت به یکی از مقولههای بنیادی مستتر و پیشفرض در همه راهحلها مشخص میکند: «چارچوب مفهومی این مطالعه، هویت را امری منعطف میداند که در نتیجه آن، هم تغییر هویت امکانپذیر میشود و هم داشتن هویتهای متعدد و گاه حتی متضاد» (کاظمیپور، ۱۳۹۷: ۱۰۷). این موضوعی حیاتی برای رویکرد/راهحلی است که نویسنده ارائه میدهد و به مفهومی مهم در فهم شکلیابی هویت راه مییابد: تعامل.
محور قرار دادن این مفهوم به رویکردی تازه میانجامد که اساسا به شکلی «رابطهای» به جهان اجتماعی مینگرد، رویکردی که کاظمیپور از آن بهره میگیرد. به همین دلیل است که اگر بخواهیم رویکرد نویسنده را در چارچوب جدول زیر تحلیل کنیم باید آن را از نظر کیستی در آن دستهای قرار دهیم که مسئولیت را هم بر دوش اقلیت و هم اکثریت میگذارد، از نظر چیستی برخلاف دیگر رویکردهای فرهنگی، سیاسی و اقتصادی به وجه اجتماعی نظر دارد و جای دگرگونی را روح مهاجران و جامعه مقصد میداند.
از سوی دیگر کاظمیپور با بهره گرفتن از دو مفهوم اساسی در نظریه اجتماعی «بوردیو» یعنی میدان (field) و خصلت (habitus) میکوشد از طریق فهم برهمکنش این دو، «تجربه مهاجران در کانادا» را صورتبندی و تبیین کند. او نخست با بررسی تاریخی، مختصات میدان را ترسیم میکند و سپس میکوشد ویژگیهای خصلت را تعیین کند. او مینویسد «به نظر میرسد شدت دلبستگی مهاجران به کشور جدیدشان تابعی از رابطه متقابل «میدان» مهاجرت در آن کشور و «خصلت مهاجران» باشد. میزان این دلبستگی محصول تعامل دو عامل است: محیط جامعه میزبان تا چه حد با مهاجران همراهی میکند و سطح توقعات این مهاجران از جامعه جدیدشان چقدر است» (همان: ۱۲۹).
برای نمونه درباره وجود دیدگاههای غربستیزانه در میان مهاجران مسلمان، کاظمیپور بهروشنی نشان میدهد وجود چنین رویکردی در میان این مهاجران تنها در صورتی پایدار میماند که از طریق تجربههای پس از مهاجرت تقویت شود. یافتههای پژوهش کاظمیپور از این نظر بسیار بااهمیتاند. برای نمونه مطالعه او که بر پویایی، اشکال تعاملی و نو پیوندیابی متمرکز است، نشان میدهد «پس از مهاجرت، به موازات تقویت حس پیوند به اسلام، حس پیوند به کانادا هم تقویت میشود» (کاظمیپور، ۹۷: ۱۳۴). اما پیوندیابی شکلهای متنوعتری هم پیدا میکند و «سیالیت پیوند مهاجران و هویتهایی را نشان میدهد که ممکن است پس از مهاجرت به کشور جدید پیدا کنند» (همان: ۱۳۵).
جلوی صحنه
در بخش سوم کتاب با عنوان «مسلمانان در کانادا: جلوی صحنه» ـ شامل دو فصل با عنوانهای «مسلمانان کانادا: تنوع قومی، بدفهمی اجتماعی، بدنمایی رسانهای و تفاوت جنسیتی» و ««مسلمانان به مثابه معضل»: آیا کانادا هم با چنین مسالهای مواجه است؟» ـ به «تصویری کلی از زندگی مسلمانان کانادا» میپردازد و مهمتر اینکه میکوشد مساله مهاجران مسلمان به کانادا را در رسانهها و در اذهان کاناداییهای ساکن بر اساس پیمایشهای صورتگرفته پی گیرد. نکته مهم در این دو فصل این است که کاظمیپور از تناقضات و گفتمانهایی آغاز میکند که برآمده از فهم خود مسلمانان از زندگی در میان غیرمسلمانان است و پاسخهایی به چنین پرسشهایی فراهم میکند: آیا یک مسلمان میتواند با علم و نهادهای علمی غربی وارد مراوده شود؟ آیا احکام اسلام با زندگی در کشوری مانند کانادا هماهنگ است؟
کاظمیپور در واقع رابطه سه ضلعیای را برجسته میکند که میان بازنمایی رسانهای، تجربه زیسته مسلمانان و قواعد و احکام اسلامی وجود دارد. او مینویسد نباید رابطه این سه را صرفا با تمرکز بر اینکه آیا احکام اسلامی میتواند راهی برای زندگی مسالمتآمیز با اکثریت غیرمسلمان فراهم کند یا اینکه آیا بازنمایی رسانهای درست است، فهمید. کاظمیپور نقش اساسیای به تجربه زیسته و قدرت آن برای مفصلبندی دیگرگونه این سه وجه میدهد. این را از کجا میشود فهمید: «ناهمخوانی ممکن میان تجربه زیسته مسلمانان و تفسیرهای رسمی از اسلام را میتوان به خوبی در انتقادهای برخی مهاجران مسلمان از مقامات دینیشان مشاهده کرد». این سببساز دگرگونیای در خود مهاجران مسلمان میشود که «غالبا در مشاجرات پرهیاهو و بهشدت سیاستزده درباره مسلمانان نادیده گرفته میشود» (همان: ۱۴۷).
پشت صحنه: اقتصاد.
اما قضیه به همینجا ختم نمیشود که در فضای عمومی چه میگذرد یا رابطه اقلیت/اکثریت چطور است. نویسنده میگوید وضع مسلمانان در کانادا نهتنها متفاوت است بلکه به طور کلی هرچند از وضعشان رضایتی عمومی دارند، اما از نظر اقتصادی نمیتوانند تجربهای موفق داشته باشند. شاید باید این موضوع را به سرمایه انسانی (تحصیلات، زبان انگلیسی و مانند اینها) و یا مولفههای مهاجرتی (رسته مهاجرتی یا قدمت مهاجرت) نسبت داد، اما پژوهش کاظمیپور نشان میدهد لزوما چنین نیست. کاظمیپور با تحلیل پیمایشها و دادههای آماری گوناگون درباره تاثیر تبعیض در ناکامی اقتصادی مسلمانان نتیجه میگیرد که واقعا روندهای تبعیضآلودی وجود دارد که مسلمانان را از رسیدن به موفقیت اقتصادی باز میدارد.
بر همین اساس است که کاظمیپور از «اقتصاد اجتماعی» سخن میگوید و مینویسد «ارابه اقتصاد را صرفا چرخهای فنی و تخصصی به حرکت در نمیآورد» (همان: ۲۲۸). مثالی که نویسنده از پژوهشی در این باره میآورد روشنگر است. پژوهشگری به نام اورئوپولوس «۶ هزار درخواست کار ساختگی از متقاضیانی فرضی با نامها متفاوت و از جمله نامهای ترکیبی (نام بومی همراه با نام خانوادگی خارجی) برای کارفرمایان کانادایی» (همان: ۲۲۹) فرستاد و نتیجه این بود که کسانی که نام و نام خانوادگی انگلیسی داشتند بیشتر از نامهای ترکیبی یا خارجیها به مصاحبه دعوت شدند.
پیچیدگی وجه اجتماعی اقتصاد را باید در اینجا دید و وضع مسلمانان مهاجر به کانادا در اقتصاد را با ملاحظه این وجه بازنگری کرد. کاظمیپور پس از بررسی و تحلیل پیمایشها و آمارهای مرتبط با وضعیت مسلمانان در کانادا بر همین تبعیض صحه میگذارد و مینویسد «آنچه مسلمانان گزارش میکنند نه صرفا تصوراتی ذهنی و بیپایه که پدیدهای واقعی و جدی است» (همان: ۲۴۸).
راهحلها
این بخش از بخشهای بسیار جذاب و خواندنی این کتاب است و به همین دلیل است که بیشتر به آن میپردازم. کاظمیپور یافتههای فصول قبل را چنین جمعبندی میکند: «گرچه مسلمانان در کل از زندگیشان در کانادا راضیاند، اما در مقایسه با دیگر مهاجران اعتماد کمتری به جامعه دارند، سطح رضایتشان از زندگی پایینتر است و در فرایندهای انتخاباتی کمتر مشارکت میکنند. همچنین نگرانی آنها نسبت به آیندهشان در کانادا، احتمال مواجهه با تبعیض، بیکاری و رشد افراطیگری در میان مسلمانان بهشدت بالاست» (کاظمیپور، ۹۷: ۲۴۹).
از چهار نقطه ممکن است فرایند پیوندیابی مهاجران به جامعه کانادا ناکام بماند: فضای نهادی، رسانهها، اقتصاد (بازار کار) و اجتماعات. کاظمیپور به درستی در فصلهای قبل نشان داد «در دو قلمرو نخست یعنی قلمرو نهادی و رسانهها در کانادا مشکل عمدهای وجود ندارد و مشکل اصلی در دو قلمرو دیگر یعنی اقتصاد و اجتماعات است که به نظر با یکدیگر مرتبط هستند» (همان: ۲۵۰).
کاظمیپور پنج فرضیه مرتبط را برجسته میکند تا از این طریق نشان دهد راهحلها درست در جایی قرار دارند که معضلها نهفتهاند. او در ادامه میکوشد این فرضیهها را اثبات کند. فرضیه اول رابطه میان اقتصاد و تجربه زیسته را برجسته میکند: «تجربههای اقتصادی مثبت مهاجران مسلمان، حس پیوند آنان را به کانادا تقویت میکند». فرضیه دوم اهمیت محیط اجتماعی، برای نمونه به رسمیت شناخته شدن اعتقاد دینی مسلمانان از جانب مردمان و نهادهای عمومی جامعه میزبان را نشان میدهد: «مطلوبیت محیط اجتماعی/فرهنگی مهاجران مسلمان، پیوند آنها را به کانادا تقویت میکند». فرضیه سوم و چهارم بر تاثیر متقابل رابطه میان اقلیت مهاجر و اکثریت بومی تاکید میکند: «تعامل هرچه بیشتر میان مسلمانان و کاناداییهای بومی میتواند به شکلگیری تصویری مثبتتر و کمتر کلیشهای در ذهن مسلمانان نسبت به کاناداییها منجر شود» و «تعامل هرچه بیشتر میان کاناداییهای بومی و مسلمانان به ایجاد تصویری مثبتتر از اسلام و مسلمانان در ذهن کاناداییها منجر میشود». فرضیه پنجم تاکید میکند «تعامل هرچه بیشتر مسلمانان با خودشان نیز میتواند به افزایش پیوند آنان با کاناداییها منجر شود» (همان: ۲۵۲-۲۵۳). در صفحات بعد، کاظمیپور به دقت و بر پایه مطالعات آماری این فرضیهها را اثبات میکند و درستیشان را نشان میدهد.
این فرایندها باعث همان پیچیدگیای میشوند که در آغاز نویسنده اشاره کرده بود: هویت دچار دگرگونیهایی پیشبینیناپذیر و جالب میشود. یک نمونه از این دگرگونیهای بسیار جالب و نامنتظر این است: «کسانی که پس از مهاجرت، بیشتر به دین رو میآورند، در عین حال، سکولارتر هم میشوند ـ یعنی ضمن اینکه در توجه به اعتقادات دینیشان دینورزتر میشوند، اما فرایندی که از طریق آن به اعتقادات دینی میرسند، فرایندی سکولار است» (کاظمیپور، ۱۳۹۷: ۲۷۶). این درهمآمیزی وجه دینی و سکولار بسیار قابل توجه است و در پژوهشهای کیفی وضوح بیشتری دارد. کاظمیپور نشان میدهد که این، برآمده از بازاندیشی و خودتاملی مهاجران در مواجهه با دیگر گروههای همدین، جامعه بومیها کانادا و الزامات نهادی است.
نتیجهگیری: از الهیات به اجتماعیات
چیزی به عنوان «مسلمانان به عنوان معضل» وجود دارد، اما «نه از آموزههای اسلام سرچشمه میگیرد و نه از باورهای بنیادین مسلمانان، بلکه در روابط کاملا معین میان مسلمانان و دیگران ریشه دارد». از اینجاست که کاظمیپور میگوید برای حل این معضل باید از الهیات به اجتماعات روی آورد. این موضوع مهمی است؛ چراکه کندوکاوی گاه هیستریک وجود دارد که ریشه هر معضل اجتماعی بهویژه میان اقلیتی دینی و جامعه بزرگتر را میخواهد در کتب و اعتقادات دینی آن اقلیت بجوید. البته کاظمیپور قید و شرط مهمی به آن میافزاید: «این گفته نباید چنین تعبیر شود که تلاش برای تصحیح نظرات و برطرفکردن بدفهمیهای موجود در میان مسلمانان و درباره آنان فایدهای ندارد» (همان: ۲۸۴).
او در ادامه پیشنهادهایی اجرایی برای حل معضلات مرتبط میدهد و در آخر این پیشنهادها را چنین خلاصه میکند: «بیشترین توجه باید به وضعیت اقتصادی مسلمانان و همچنین راههای افزایش تعامل اجتماعی آنان با مردمان میزبان معطوف شود که به ترتیب به دو مساله «برابری» و «همبستگی» مربوط میشوند» (همان: ۲۹۶). بگذارید دوباره تاکید کنیم، موضوع این است: همبستگی و برابری.
معرفی کتاب در تنگنای بیم و امید

نویسنده:
عبدالمحمد کاظمیپور
ترجمه: بهرنگ صدیقی
نشر: نی
تعداد صفحات:
۳۱۹ صفحه
سال چاپ: ۱۳۹۶