قلمرو رفاه

چگونه مثل یک بلشویک پدر و مادری کنیم؟

مقبول‌ترین تعریف از خوشبختی کودکان در اتحاد جماهیر شوروی همان ساخته کنستانتین استانیسلاوسکی از نسخه «پرنده آبی» موریس مترلینگ بود که اولین‌بار در سال ۱۹۰۸ اجرا شد و تا زمان انقلاب روی صحنه رفت

04 خرداد 1404 - 09:45 |
یوری سلزکین
یوری سلزکین استاد تاریخ دانشگاه کالیفرنیا

ترجمه: عاطفه احمدی | بلشویک‌های اولیه انتظار داشتند تا کمونیسم را در زندگی‌شان تجربه کنند. وقتی که معلوم شد رسیدن به چنین چیزی بعید است، کمی معیار‌ها را تغییر و این انتظار را به فرزندان‌شان انتقال دادند. نینا آوگوستوونا دیدریکیل، کارمند موسسه لنین در دفتر خاطرات روزانه‌اش نوشته «آتش نمی‌تواند محفوظ بماند. این انفجار به وقوع خواهد پیوست. من مطمئنم اگر این انفجار در دوران من نباشد، حتما در دوران فرزندانم که من را جاودان خواهند کرد، اتفاق می‌افتد.»

مسیر جاودانگی والدین، خوشبختی کودکان بود. دیدریکیل در سال ۱۹۳۳ برای یکی از دخترانش در جشن تولد ۱۷ سالگی‌اش نوشت: «تو خوشحالی و خوشحال‌تر هم می‌شوی، وقتی که بفهمی چقدر خوشبختی. تو جوان‌ترین و قوی‌ترین هستی. آرزوی من در تولد ۱۷ سالگی‌ات این است که در زمینه علایق، احساسات و افکار هر روز به اردوگاه مارکس، انگلس، لنین و همه بلشویک‌ها نزدیک‌تر شوی.»

مقبول‌ترین تعریف از خوشبختی کودکان در اتحاد جماهیر شوروی همان ساخته کنستانتین استانیسلاوسکی از نسخه «پرنده آبی» موریس مترلینگ بود که اولین‌بار در سال ۱۹۰۸ اجرا شد و تا زمان انقلاب روی صحنه رفت و به نخستین تشریفات گذر کودکان به دنیای بلشویک‌ها تبدیل شد (دست‌آخر هم به طولانی‌ترین تئا‌تر اجرا شده در کل تاریخ تبدیل شد).

در این نمایش، دختری به نام «میتیل» و برادرش «تیتیل» پرنده خوشبختی را پیدا و آن را آزاد می‌کنند. دیدریکیل در خاطراتش، اتحاد شوروی را به عنوان «باغ معجزه‌آسای کمونیسم که از گوشه و کنارش پرنده‌های آبی به همه جای دنیا پرواز می‌کنند و پیام خوشبختی کمونیست را در جهان اشاعه می‌دهند» معرفی می‌کند.

کلید پیدا کردن پرنده آبی خوشبختی، آموزش و الکساندر پوشکین مکان مقدس هسته مرکزی آموزش شوروی بود. لیدیل لیبدینسکایا که در سال ۱۹۳۰ وارد مدرسه نمونه مسکو شد، در دفترش نوشت «طوری از پوشکین حرف زدیم که انگار زنده است. از هم می‌پرسیدیم که آیا پوشکین مترو، پل‌های جدید و لامپ‌های نئونی که خیابان گورکی را می‌پوشاند، دوست دارد؟»

سال ۱۹۳۷ پس از آمدن سال نو، لیبدینسکایای ۱۶ ساله با دوستانش به مرکز مسکو، جایی که مجسمه پوشکین است می‌روند تا در آنجا شعرهایش را «به نوبت و پشت سر هم بخوانند».

«ناگهان در سکوت یخبندان آن شب سال نو، صدای پسری با هیجان لرزید، بلند شد و گفت:

در حالی که آزادی، ما را دوست می‌دارد، دوست من

در حالی که افتخار ما را می‌خواند و ما آن را می‌شنویم

بیا به کشور ما، اجازه بده تا نگهداری کنیم

انگیزه‌های نجیب روح را

این همانند یک میثاق بود و اینگونه جنگجویان در سکوت رسمی سوگند می‌خورند. خوش به حال کسانی که در جوانی خود چنین لحظاتی داشته‌اند.

برف همچنان می‌بارید، بر صورت‌هایمان آب می‌شد و مو‌هایمان را نقره‌ای می‌کرد. ما چیز‌های بزرگی را آرزو کردیم و در سکوت برای دستیابی به آنها سوگند خوردیم. نسل من! کودکان دهه ۱۹۲۰، مردان و زنان عصر خوشحالی و غم. شما به عنوان مشارکت‌کنندگان مساوات در عمارت اتحاد جماهیر شوروی، بزرگ شدید. به پدران خود افتخار کنید که انقلاب بی‌قید و شرطی را انجام دادند و شما تبدیل به پیروان شایسته آنها شدید...»

بسیاری از این دختران و پسران در جنگ جهانی دوم که در اتحاد شوروی با نام جنگ بزرگ وطن شناخته می‌شد، کشته شدند. بعضی از آنها دستگیر و تبعید شدند. برخی هم مثل لیبدیسکایا ممکن است از خروش خروشچف و بعد‌ها از پروسترویکای گورباچوف استقبال کرده باشند. همه آنها ممکن است به پدران خود افتخار کنند. هیچ‌کدام از آنها خودشان را جانشین معنوی آیندگان نمی‌دیدند.

بلشویسم- و مارکسیسم به طور کلی- مفهوم قابل توجهی از طبیعت بشر داشت؛ انقلاب در روابط مالکیت تنها شرط لازم برای انقلاب در قلب‌های انسانی بود. دیکتاتوری پرولتاریا به طور خودکار منجر به از بین رفتن هر آنچه که در راه کمونیسم به دست آمده از دولت تا خانواده می‌شد. بر همین اساس، بلشویک‌ها هیچ‌وقت نگران خانواده نبودند، هرگز خانه را کنترل نکردند و هرگز مراسم خانگی مانند تولد، ازدواج و مرگ آنها را به جامعه‌شناسی و اقتصاد سیاسی متصل نکرد.

هیچکس نمی‌دانست که یک خانه کمونیستی چگونه باید باشد و هیچکس نمی‌آمد تا بررسی کند و ببیند آیا نینا آوگوستوونا دیدریکیل و شوهرش نیکلای ایلیچ پودوویوفسکی، فرمانده حمله به کاخ زمستانی و بعد‌ها رییس بین‌المللی رد اسپرت در خانه برای بچه‌هایشان مارکس و انگلس می‌خوانند یا نه؟ آنها اینگونه نبودند و چنین انتظاری نداشتند. در عوض آنها گوته، هاینه و تولستوی می‌خواندند. اکثر معتقد‌ها در فرقه اعتقاد به سلطنت هزار ساله مسیح کسانی هستند که امید به رستگاری را با حفظ جدایی- فیزیکی، آیینی و فکری - از جهان خارج به دست می‌آورند. بلشویک‌ها که در جبرگرایی اقتصاد خود قرار داشتند، تصور می‌کردند جهان خارج به طور طبیعی به آنها خواهند پیوست که هنر و ادبیات غیرکمونیستی را به عنوان یک پیشگویی همراه خود می‌کردند.

فرزندان معتقد بلشویک‌ها هرگز در خانه مارکس، انگلس یا لنین نمی‌خواندند و بعد از اینکه نظام آموزشی حول محور پوشکین بازسازی شد، خواندن آنها در مدرسه توسط کودکان شوروی نیز متوقف شد. در خانه کودکان بلشویک آنچه را که «گنجینه ادبیات جهان» نام داشت می‌خواندند (که بر دوران طلایی خودشان رنسانس، رمانتیسیسم و رمان‌های رئالیست خصوصا بالزاک، دیکنز و تولستوی تاکید داشت). آنچه بیشتر این کتاب‌ها مشترکا داشتند، اومانیسم ضدجاودانگی بود. برخی از این آثار خاص مثل «داستان دو شهر» دیکنز و «خدایان تشنه‌اند» آناتول فرانس مشخصا ضدانقلاب بودند. تاکید این آثار عصر طلایی که (مخالف نمونه‌های نقره‌ای یا هر آثار دوران مدرنیسمی بود) این بود که بر «بشریت حقیقتا موجود» تاکید کند. چیز دیگری که کتاب‌ها در آن مشترک بودند، این بود که همه آنها «تاریخی» بودند. به این معنا که خودآگاهانه با گذشته یک کشور خارجی مرتبط می‌شدند. کودکان انقلاب تنها در گذشته زندگی نمی‌کردند. آنها تاریخ را برای گذشته بودنش دوست داشتند و مانند بسیاری از خوانندگان و نویسندگان داستان‌های تاریخی تمایل داشتند بر علل گمشده تمرکز کنند.

حتی رمان‌های بزرگ کلاسیک سوسیالیست مثل «اسپارتاکوس» رافائلو جیوواگنولی و «خرمگس» اتل وینیچ هم درباره یک از خودگذشتگی رمانتیک بود. البته کسی شک ندارد که بزرگ‌ترین آنها بر روی بزرگ‌ترین علت از دست رفته متمرکز بود: پیگیری علیت تاریخی. تولستوی نمی‌توانست از این هوشمندانه عمل کردن تمکین کند. انقلاب‌ها فرزندان خود را نمی‌بلعند. انقلاب‌ها مانند همه آزمایش‌های هزار ساله توسط کودکان انقلابیون از بین می‌روند. بلشویک‌هایی که از گذشته نترسیدند و زنان دهقان خداترس را برای دایگی بچه‌هایشان انتخاب کردند با دست خودشان در کندن این قبر سهیم بودند. والدین ایمان خود را داشتند و فرزندان سلیقه و دانش منحصر به خود را. والدین رفیق داشتند (همراهان مقدسی که ایمان خود را به اشتراک می‌گذاشتند) و بچه‌ها دوست اختیار می‌کردند (دوستانی صمیمی که سلیقه و دانش خود را به اشتراک می‌گذاشتند). والدین به عنوان فرقه و حزب‌گرایان شروع کردند و کارشان به عنوان حاکمان کشیش‌گون یا پیشمرگ‌های مقدس به پایان رسیدند. فرزندان به عنوان شاعر کارشان را شروع کردند و به عنوان متخصص و روشنفکر به پایان رسیدند. والدین حزب و فرقه‌گرایی‌شان را تحقق انسانیت می‌دانستند- تا وقتی که بازجویان آنها را مجبور کردند دست به انتخاب بزنند؛ بین مرگ و زندگی، انتخاب این یا آن- کودکان چیزی به جز انسان‌گرایی نمی‌دانستند و هرگز معضل نهایی والدینشان را درک نکردند.