تلخ، اما امیدبخش
فیلم «مغزهای کوچک زنگزده» به کارگردانی هومن سیدی، فیلمی است تلخ، اما امیدبخش. تلخی فیلم ناشی از واقعگرا یا رئال بودن آن است.
واقعیت جامعه ما در برخی از حوزهها تلخ است و سیاه. به تصویر کشیدن این تلخی و سیاهی اجتماعی، زمانی از حالت فیلم مستند و گزارشگونه خارج و به اثر هنری سینمایی تبدیل میشود که بر بستر آن شخصیتهای مختلفی خلق شود که در تعامل با یکدیگر حرفهایی برای گفتن داشته باشند و پیامهایی را برای مخاطب ارسال کنند. حرفها و پیامهایی که چندان سرراست نباشند و در قالب قصهای رمزگرا و با کشش و جاذبه قوی و رعایت اصل تعیلق، بیننده را تا انتها با خود همراه کند. فیلم مغزهای کوچک زنگزده این ویژگی را به خوبی دارد.
فیلم، با ذکر جملهای درباره گله گوسفندان و نقش چوپان آغاز میشود. چوپان وظیفه نگهداری گوسفندان را برعهده دارد. جملهای که در انتهای فیلم دوباره تکرار میشود تا رویکرد پدرسالارانه و جنسیتی رایج در جامعه و رایجتر برای بخشی از جامعه را بیان کند. سپس گفتوگوی میان شاهین و پلیسی که به نظر میرسد به خواهر شاهین علاقهمند است و بعد پخش آهنگی و رقص گروهی نوجوان و دوست نزدیک شاهین به نام امیر.
اتفاقات فیلم در محلهای بسیار محروم رخ میدهد با شخصیتهای فقرزده و درگیر اعتیاد و توزیع مواد مخدر. فقر به آسانی احتضار فضیلت است. فقر با زندگی نکبتبار همراه است. فقرزدگان در منجلاب اعتیاد و فساد فرو میروند و به آن نوع از زندگی خو میگیرند؛ زندگی نکبتبار. در چنین محیط اجتماعی، خانواده، فقرزده و درگیر اعتیاد است. کودکان نیز بیسرپرست و اسیر باندهای توزیع مواد مخدرند. با وجود این، در همین محیط، زندگی نیز جاری است با همان وجه مشخصههای اساسی زندگی انسانی در محیطهای دیگر. همانطور که نشانههای دوستی و رفاقت، لوطیگری و جوانمردی و عشق و دلسوزی در مناسبات اجتماعی حضور دارد، نشانههای رذالت و پستی، ناجوانمردی، خیانت، کلهشقی و زورگویی از سوی جنس مذکر به جنس مونث نیز وجود دارد. آدمی به اعتبار زنده بودن و خون گرم در رگهای وجودش دارای احساس است. احساس حسادت، سرخوردگی، عقده داشتن و دوست داشتن جنس مخالف؛ آدمی به اعتبار پدر و مادر بودنش دارای غریزه دلبستگی به فرزند است ولو آنکه فرزند خطایی کرده باشد.
مغزهای کوچک زنگزده بسیار تلخ است، چون واقعیت عریان جامعه ما را دستکم در برخی از مناطق حاشیهای شهرها به تصویر میکشد، اما امیدبخش نیز است؛ چراکه به جای پاچیدن بذر نفرت به قربانیان اجتماعی فقر و اعتیاد، احساس دوست داشتن شاهین و امیر را بر میانگیزد که رفاقتشان و رقت قلبشان تحسینبرانگیز است. همینطور موجب احساس همدلی با شهره (خواهر شکور، شاهین و شهروز) میشود که به خاطر نامردی نامزد دوستش، به ناحق متهم به رابطه با پسری شده و در نتیجه به دست برادر نوجوانش (شهروز)، در برابر چشمان برادر بزرگ خانواده (شکور) - رئیس باند توزیع مواد مخدر محله- خفه میشود. تلخ است، چون واقعیت عریان قتلهای ناموسی در جامعه ما و کشته شدن ناجوانمردانه دختران و زنان، به دست پسران و مردان خانواده را به خوبی به تصویر میکشد، اما امیدبخش نیز است؛ چراکه با زنده ماندن تصادفی شهره و ارائه دفاعیات او نزد شاهین (یا در دادگاه مذکر سالار)، تلنگری به وجدان جنس مذکر میزند که قبل از هر اقدامی باید سخنان دختران را شنید. تلخ است، چون از واقعیت عریان زیر ذرهبین بودن روابط دختران با دیگران چه در محیط اجتماعی و چه در محیط خانواده و مجازات غیرانسانی جنس مونث به دلیل قدرت فیزیکی ضعیفترش به دست جنس مذکر پرده بر میدارد، ولی امیدبخش نیز است، چون به وجود مردانی اشاره میکند که حتی در چنین محیطهایی حاضرند یار و همراه چنین دختران آسیبدیدهای باشند. تلخ است، چون واقعیت اسارت کودکان و نوجوانان، در دستان باندهای مافیایی درگیر توزیع مواد را به تصویر میکشد، ولی امیدبخش نیز است، چون امکان خروج از دایره مناسبات بازتولیدکننده اعتیاد و بزههای اجتماعی را به دلیل درگیر شدن در عشق، چه از نوع دل باختن به جنس مخالف و چه از نوع دل باختن به نوزاد زیبای بیسرپرستی را بیان میکند که در فیلم «جهان بیعیب» با کارگردانی کلینت ایستوود نیز چنین صحنهای وجود دارد. مجرمی (با بازی کوین کاستنر) در حال فرار از دست پلیس، پسر بچهای را میرباید و با خود همراه میکند. گفتوگو پسر بچه با او، در نهایت موجب دگردیسی احوالات روحی و فکری وی میشود.
بعد از مدتها به تماشای فیلمی نشستم که ذهنم هنوز با سکانسهای مختلف آن درگیر است. بازی خوب بازیگران، بهویژه بازیگران نوظهوری، چون نوید پورفرج که پیشتر نیز در برخی از سریالها و فیلمها نقشهایی کوتاه برعهده داشته و بازیگران آماتور ساکن خانه سالمندان یا مراکز نگهداری کودکان و نوجوانان قابل تحسین است. بازی خوب آنان در کنار بازیگران مطرحی، چون نوید محمدزاده و فرهاد اصلانی فوقالعاده است. مخصوصا بازی نوید محمدزاده درخشان است. نوع بازی و دیالوگش در این فیلم به نوعی یادآور بهروز وثوقی در فیلم قیصر است، همانطور که در جاهایی بازی نوید پورفرج شبیه بازی مهدی فخیمزاده در فیلم نمکی است. فرهاد اصلانی نقش رئیس باند مافیایی را بازی میکند که همه وجودش خباثت نیست و مهربانیهایی هم دارد. در نقشش خوش درخشیده است؛ نقشی که یادآور کلام شاملوست آنجا که پارادوکسیکال میگوید: «سلاخی میگریست، به قناری کوچکی دلباخته بود.»
یکی از نکات قابل توجه فیلم، پیوند شروع آن به انتهای آن است با روایت جملهای که نگاه پدرسالارانه در جامعه را بازتاب میدهد. اینبار، در حالی که راوی به رابطه میان چوپان و گوسفندان میپردازد، دوربین چهره برادر کوچک شاهین، شهروز را به قاب تصویر میکشد که تازه از زندان رها شده و با چهرهای خشن و گرگسان، رویای نشستن بر جای برادر بزرگ (شکور) را در سر میپروراند. برادر بزرگ، اتهام قتل خواهر نمرده را به جان پذیرفته و در زندان است. احتمالاً محکوم به مجازات اعدام شود، مگر آنکه زنده بودن شهره را شاهین به گوش او برساند. به قول فروید، عقدههای سرکوفته دوران کودکی منشأ دردها و رنجهای ما در دوران بزرگسالی است. عقده از دست دادن والدین همیشه همراه با ماست حتی اگر در زمانه دیگری به دست افرادی دیگر بزرگ شویم. همان دوران کوتاهی که یکی از والدین و بعد دیگری از دست میروند، برای وارد شدن آسیب روحی و زخم برداشتن جان آدمی کافی است. رها شدن چنین کودکانی در جامعه، به کل جامعه آسیب میزند. دود درگیر شدن آنان در اموری که حکم عقدهگشایی برایشان دارد به چشم همه میرود. بنابراین، از منظر ابزاری و کارکردی، نمیتوان با نگاه فردگرایانه و این باور که هر کسی مسئول عواقب خود است، جامعه را به حال خود رها کرد. چه از منظر ابزاری و کارکردی و چه از منظر ذاتی انسانی، وظیفه همگان است که از چنین افرادی حمایت کنند تا با چشیدن طعم شیرین عشق، رویای «پدر خوانده» بودن را در سر نپرورانند. به بیانی اساسیتر و ریشهایتر، خلق جامعه انسانی عاری از تلخی و گزندگی جاری در فیلم مغزهای کوچک زنگزده، مستلزم بازتوزیع اساسی ثروت و امکانات زندگی در جامعه است. بدون چنین بازتوزیعی، باید در انتظار بازتولید شکورها در قالب شهروزها و نسلهای بعدی بود.
معرفی فیلم مغزهای کوچک زنگزده
کارگردان: هومن سیدی
تهیهکننده: سعید سعدی
نویسنده:هومن سیدی
بازیگران: نوید محمدزاده
فرهاد اصلانی
فرید سجادی حسینی
مرجان اتفاقیان