قلمرو رفاه

بحران‌ها با هم آمدند

انباشت ناکارآمدی در حوزه‌های مختلف منجر به «هم‌پیدایی بحران‌ها» شده و برای حل آن نیازمند گفت‌وگوی اجتماعی هستیم

24 اردیبهشت 1404 - 09:42 | اقتصاد سیاسی
محمد فاضلی
محمد فاضلی معاون پژوهشی مرکز بررسی‌های استراتژیک و مدیر شبکه مطالعات سیاستگذاری عمومی

ما در مرحله پیشامساله هستیم و هنوز مساله خود را روی میز قرار نداده‌ایم تا درباره آن گفت‌و‌گو کنیم؛ اولا باید بپذیریم که در وضعیت خطیری قرار داریم و اگر نپذیرفتیم چه می‌شود؟ تجربه تاریخی نشان می‌دهد وقتی شما نپذیرید، به مرور نیاز‌ها بر توانمندی‌های سیستم پیشی می‌گیرند و یا شما را به سمت فرسایش تمدنی سوق می‌دهند.

اگر به وضعیت کلی اجزای کشور نگاه کنیم، درمی‌یابیم که از آب و محیط‌زیست و ریزگرد‌ها گرفته تا وضعیت حمل‌و‌نقل و اقتصاد به نوعی ناکارآمد شده‌اند. جمعیت ۳۶ میلیونی ابتدای انقلاب به ۸۰ میلیون نفر رسیده است. همین افزایش جمعیت هنگامی که با ناکارآمدی ترکیب شود، یک بحران پدید می‌آورد.

سیاست در همه ابعاد زندگی مردم مداخله داشته و خود را مسئول همه چیز معرفی کرده است. حتی وقتی تخم‌مرغ نیز گران می‌شود با مکانیزم‌های بازار، مرغ‌ها آنفلوآنزا گرفته و در اصل مرغ‌ها کم‌کاری کرده‌اند، اما بازهم حکومت باید پاسخگو باشد. این وضعیت در مورد هر مساله دیگری نیز می‌تواند رخ دهد.

ممکن است کشوری با بحران مالی روبه‌رو شود، ولی در کنار آن محیط‌زیست‌اش درست عمل کرده و یا بحران سیاست خارجی نداشته باشد. یا یک کشور دیگری با بحران اجتماعی و درگیری سیاسی روبه‌رو می‌شود، ولی عرصه بین‌الملل با این کشور مشکل ندارد و یا تغییرات آب و هوایی، بارش‌های جوی‌اش را در ۵۰ سال آینده به کمترین مقدار نرسانده است.

هم‌پیدایی بحران‌ها

ما با یک وضعیتی به نام هم‌پیدایی بحران‌ها مواجه هستیم. یعنی همه چیز با هم اتفاق افتاده‌اند، باران از آسمان نمی‌بارد، ترامپ انتخاب می‌شود، در عربستان بن‌سلمان به قدرت می‌رسد، منطقه به هم می‌ریزد، منازعات سیاسی در داخل به نهایت خود می‌رسد، جمعیت دهه شصتی در دهه ۹۰ به سن اشتغال می‌رسند و... بنابراین با یک وضعیت پیچیده‌ای به نام هم‌پیدایی و هم‌افزایی مواجه هستیم؛ اما در برابر این رخدادها، مسئولان در ۳۰ سال گذشته دو کار را انجام داده‌اند، یا نقش اپوزیسیون را بازی کرده‌اند و یا همواره با افعال مضارع حرف زدند؛ افعال مضارع یعنی خواهد شد. اشتغال ایجاد خواهد شد یا ما نفر اول منطقه خواهیم شد، من آرزومند روزی هستم که مسئولان به زبان ماضی حرف بزنند، به این معنا که بگویند این مساله اتفاق افتاد. زبان مضارع حرف زدن به صورت تدریجی این احساس را رسانده که گویی کسی نمی‌خواهد مسئولیت شرایط موجود را بپذیرد.

بحران دستاورد

نکته مهم بعدی که می‌توان به آن اشاره کرد این است که ما در عین حال، با بحران دستاورد نیز دست‌و‌پنجه نرم می‌کنیم. چند دسته دستاورد وجود دارد، یکسری دستاورد‌ها مانند فناوری هسته‌ای، نانو تکنولوژی، بیوتکنولوژی هستند که مردم به لحاظ سیاسی حمایت می‌کنند، اما شب که به خانه می‌روند می‌گویند این دستاورد‌ها چه تاثیری در زندگی من داشته است؟ بعد از آن، اگر مدتی به این مساله فکر کنند، به نتیجه می‌رسند که هیچ اتفاقی برای شخص من رخ نداده است.

دسته دیگری از دستاورد‌ها نیز همانند خودروسازی، سدسازی و راه‌سازی وجود دارد که بسیار مفید و با ارزش است، اما در نهایت کافی است که افراد پای خود را در استانبول ترکیه بگذارند یا به آنکارا، مالزی و یا سئول بروند. وقتی این شهر‌ها و کشور‌ها را با تهران و ایران مقایسه می‌کنند، پیش خود می‌گویند که ما یک سد ساختیم و یا یک ماشین به نام پراید داریم، اما در مقایسه با این شهر‌ها بسیار کمرنگ هستند.

در طرف دیگر و از بعد سیاسی نیز یکسری دستاورد‌های سیاسی مانند ایستادگی در برابر سلطه یا ادعا‌هایی در جهان اسلام داریم که یک عده از مردم با این رویکرد زاویه ایدئولوژیک دارند؛ چراکه از اول نمی‌خواستند این‌طور شود یا این دستاورد‌ها را داشته باشند. حتی برخی نیز امروز به این نقطه رسیده‌اند که می‌گویند این دستاورد‌ها به چه قیمتی به دست آمده است؟

این تفکر به دلیل مادی بودن انسان ایجاد می‌شود، چراکه همواره سعی می‌کند همه مسائل پیرامون خود را محاسبه کند. پس از آن وقتی مشاهده کرد که در مقایسه با دیگر شهر‌ها و کشور‌ها به دستاورد ارزشمندی نرسیده است، آنگاه آن را پس‌زده و با آن مخالفت می‌کند.

البته یکسری موفقیت نیز داشتیم که ناپایدار هستند. همانند اینکه آموزش رایگان ایجاد کردیم، اما متاسفانه نتوانسته‌ایم آن را ادامه دهیم؛ چراکه مشاهده می‌کنیم امروز بین ۹ تا ۱۴ میلیون بی‌سواد در کشور وجود دارد. یا در سویی دیگر به خودکفایی در برخی از محصولات کشاورزی دست یافته‌ایم، ولی به این قیمت که آب و خاک را نابود کردیم. بنابراین مواردی که ذکر شد، دستاورد‌های ناپایدار هستند که نمی‌توان روی آنها حساب باز کرد.

تصمیماتی که گرفتیم

نکته دیگری که می‌توان به آن اشاره کرد این است که مجموعه‌ای از تصمیمات سخت را در ۴۰ سال گذشته گرفته‌ایم؛ ما سه تصمیم سخت بعد انقلاب گرفته‌ایم:

۱-قطعنامه ۵۹۸ را پذیرفتیم که با این وجود حتی در شرایط فعلی هم یک عده آن را خیانت می‌دانند. ۲- هدفمندی یارانه‌ها را در عرصه اقتصاد داشتیم که از لحظه‌ای که این تصمیم را گرفتیم، اکثر کارشناسان گفتند که تصمیم اشتباهی بوده و امروز هم که با این مشکلات دست‌و‌پنجه نرم می‌کنیم، هیچ‌کس پای آن تصمیم نمی‌ایستد. ۳- تصمیم بعدی برجام بود؛ از لحظه‌ای که این سند را امضا کردیم، برخی از افراد امضا کننده را خائن قلمداد کردند. بنابراین تاکنون تصمیمی نگرفته‌ایم که بر آن تصمیم استوار بایستیم و بگوییم دستاورد است.

تصمیماتی که نگرفتیم،

اما در طرف مقابل نیز چندین تصمیم مهم را نگرفته‌ایم؛ ۱- اصلاح نظام بانکی ۲- مقابله با فساد ۳-شـــرکـت‌هـای خصـولتی

۴-غیرشفاف بودن بودجه

۵- شفاف‌سازی بودجه برای مردم ۶- شفاف‌سازی نقش نهاد‌های غیراقتصادی مذهبی و نهاد‌های انقلابی در اقتصاد ۷- اصلاحات در سیاست خارجی و کم کردن تنش با نظام بین‌المللی ۸- شفاف کردن قواعد سیاسی از جمله احزاب و تشکل‌یابی ۹- متوقف کردن تخریب محیط‌زیست ۱۰- شفاف کردن قواعد فعالیت فرهنگی ۱۱- شفاف‌سازی حقوق اقوام و اقلیت‌ها ۱۲- رویکرد نظام به مساله تکثر فرهنگی و سبک زندگی‌های مختلف در جامعه ۱۳- جهت‌گیری در خصوص سرمایه خارجی (از یک‌سو قانون تسهیل ورود سرمایه خارجی را می‌نویسیم و وقتی یک فرد خارجی در فرودگاه می‌آید، شخص دعوت‌کننده دائما این نگرانی را دارد که مبادا دستگیر شود) ۱۴- اصلاحات قضایی ۱۵- تصمیم درباره چابک‌سازی و کاستن از بودجه جاری دولت (همه سیستم‌ها وقتی به بحران برخورد می‌کنند، انضباط مالی در پیش می‌گیرند و به صورت انقباضی عمل می‌کنند) ۱۶- در اوج بحران ۱۸ درصد حقوق کارکنان دولت را افزیش می‌دهیم، اما بودجه‌های دیگر را نیز افزایش می‌دهیم که این مساله خلاف عملکرد صحیح یک سیستم است ۱۷- اصلاح وضعیت صندوق‌های بازنشستگی ۱۸- اصلاحات در نظام بودجه‌ریزی و توسعه متوازن منطقه‌ای.

بنابراین ما تاکنون سه تصمیم گرفته‌ایم که آن را نابود کرده‌ایم، اما در عین حال ۱۸ تصمیم دیگر هم وجود دارد که نگرفته‌ایم.

چه باید کرد؟

برخی می‌پرسند که با وضعیت فعلی باید چکار کنیم؟ اما من در جواب به این پرسش می‌گویم اینکه می‌پرسید چکار کنیم دقیقا مثل این می‌ماند که فیل را چگونه سوار پراید کنیم. الان مسابقه می‌گذاریم در شهر تهران و روی بیلبورد‌ها می‌زنیم یک نفر طرحی بدهد که یک فیل را چگونه می‌توان سوار پراید کرد.

من می‌خواهم به این سوال پاسخ دهم: ۱- فیل را چگونه سوار پراید می‌کنند؟ ۲- گفته‌ای از وبر است که می‌گوید سیاست سوراخ کردن تخته‌های سفت و یا ساختن تخته‌های سفت است. بنابراین آن چیزی که باید رخ دهد این است: ۱- جنبش موجود بر اثر تصمیم‌هایی که ما گرفته‌ایم و تصمیم‌هایی که نگرفته‌ایم، «جنبش چیز باختگان» است. هم‌اکنون هر کسی چیزی برای باختن دارد، یکی سبک زندگی، یکی کرامت، یکی وضع مالکیت، یکی تفریحاتش، یکی تحصیلات و دیگری شغلش. همه سیستم‌ها در جهان یک چیز‌هایی را برای باختن دارند. اما سیستمی موفق است که تعداد برنده‌هایش از بازندگان بیشتر باشد.

بازنده‌های سرمایه‌داری از برنده‌هایش حتما کمتر بوده که تا اینجا مانده است وگرنه این سیستم فروپاشیده بود. برای اینکه این چیز باختگی درمان شود وضعیت‌مان مانند این است یک خانواده‌ای با پدری ثروتمند بودند و تجارت و کسب‌و‌کاری داشتند و وضع زندگی مرفهی داشتند، اما اکنون این کسب‌و‌کار به هم خورده و پدر ورشکست شده است. حال این خانواده باید چکار کند؟ دو راه دارد؛ یک راه این است که این پدر دائم قرض و این مساله را انکار کند و همان مسیر را ادامه دهد. با این روش یک جایی پدر را می‌گیرند و خانواده نیز با این مواجه می‌شود که باید قرض‌های پدر را بپردازد و همه چیز یکباره فرومی‌پاشد. اما راه دومی نیز وجود دارد و آن این است که پدر خانواده بگوید تا الان هر چه بود تمام شد. وقتی گفت‌و‌گو را آغاز می‌کنند، پدر خانواده می‌گوید من مرسدس خود را می‌فروشم و اصلا ماشین نمی‌خرم و یک مدتی با تاکسی رفت‌و‌آمد می‌کنم، شما خانم خانه حق نداری از خرید‌های اضافی داشته باشیم و فعلا همان لباس‌هایی که داری کفایت می‌کند. آنگاه دیگر شیر خشک بچه خود را قطع نمی‌کنند.

در ایران نیز گام اولی که باید در این راستا برداشته شود، ایجاد باب گفت‌و‌گو است؛ گفت‌و‌گوی حاکمیت با مردم.

شخصی می‌گفت مارکس کشف کرده بود که آدمیزاد کار می‌کند، اما هنگامی‌که تئوری خود را بر زبان آورد، دریافت که آدمیزاد غیر از اینکه کار می‌کند، زبان هم دارد و حرف هم می‌زند. ما در حال حاضر با یک دولت، حکومت و سیستمی مواجه هستیم که دست دارد، اما زبان ندارد.

زبان گفت‌و‌گو بسیار مهم است؛ چراکه باید مساله خود را روی میز بیاوریم قبل از آنکه دیر شود. باید معلوم شود که مساله روی میز چیست و باید این مساله به صورت شفاف مشخص شود. بنابراین تنها راهی که به ذهن من می‌رسد این است که حاکمیت باید گفت‌و‌گو با مردم را آغاز کند. در عین‌حال هم نمی‌تواند بپرسد وقتی نمی‌خواهم گفت‌و‌گو کنم، یک راهی را بگویید که انجام دهم و وضع بدتر نشود. این همان سوار کردن فیل در پراید است. ما نمی‌خواهیم فیل را سوار پراید کنیم. می‌خواهیم بپذیریم که این وضعیت به انتها رسیده است. نه اینکه این سیستم و نظام به بن‌بست رسیده، بلکه این مدل حل مساله و اینگونه طرح مساله کردن به بن‌بست رسیده است.

باید بپذیریم این مردمی که می‌خواهند وارد گفت‌و‌گو با حاکمیت شوند، دچار خستگی اجتماعی شده‌اند. اگر یک میلگرد را در دست بگیرید و به مدت سه سال با این میلگرد بازی کنید، حتی اگر میلگرد فولادی و خیلی مقاوم هم باشد، از یک مقطعی به بعد کارایی و مقاومت خود را از دست می‌دهد و خسته می‌شوید، بنابراین مردم هم خسته شده‌اند. از چه چیزی خسته شده‌اند؟ از ۴۰ سال منازعه با نظام جهانی، ۴۰ سال تحریم، ۴۰ سال در پیچ حساس بودن. از یک جایی به بعد مردم می‌خواهند از پیچ خارج شوند و می‌خواهند جلوی خود را مشاهده کنند که جاده وجود دارد، اما هر روز در پیچ هستند. شما در جاده هراز که رانندگی می‌کنید یک جا‌های خسته می‌شوید و می‌گویید چرا همه جاده پیچ است؟ یک جایی دیگر پیچ می‌پیچد، اما مردم نمی‌پیچند و آن زمان است که به ته دره می‌رویم.

نکته قابل توجه این است که ما متخصصان علوم اجتماعی در شرایط فعلی بیکار شده‌ایم؛ چراکه مسائل به حدی سطحی و روی میز هستند که ما حرف پیچیده‌ای برای گفتن نداریم. پس این خستگی اجتماعی، خستگی ناشی از تکرار مساله‌هایی که حل نمی‌شوند، در جامعه وجود دارد.

جامعه ایران به جامعه مسائل حل نشده تبدیل شده و هیچ مساله‌ای به انتهای خود نمی‌رسد و سرنوشت هیچ مساله‌ای مشخص نیست؛ خواه این مساله اسیدپاشی، خواه اختلاس، خواه مساله یک مناقشه‌ای و خواه مساله‌ای درباره بودجه باشد. این مسائل گویی در فضای نظام اجتماعی مانند خفاش در پرواز هستند و برای مردم هیچ مساله‌ای پایان نمی‌یابد. بنابراین وقتی مسائل پایان نمی‌یابد، سبب ایجاد فرسایش و خستگی در جامعه می‌شود.

این خستگی اجتماعی امروز در قالب خشم و نفرت بیرون زده است؛ اگر ما یک الف را جابه‌جا کنیم، عادت به «حریم‌دری به جای حریم‌داری کرده‌ایم» انواع حریم‌ها را دریده‌ایم به جای اینکه این حریم‌ها را داشته باشیم؛ یک آدم و جناح نمانده که به او دزد یا خائن نگفته باشیم، یک قانون مالکیت باقی نمانده، یک قاعده بوروکراتیک باقی نمانده است. بنابراین سیستم باید تن به حریم‌داری بدهد، نه حریم‌دری و حریم‌دری نباید ارزش باشد.

سیستم باید به موفقیت‌های کوچک تن دهد؛ ما باید به دولت موفقیت‌های کوچک تبدیل شویم. تاکنون به چند دلیل گفته‌ام که در این سیستم تا اطلاع ثانوی هیچ موفقیت بزرگی امکان‌پذیر نیست. حد مناقشات تا اندازه‌ای بالا است که هیچ‌کس حاضر نیست اجازه به دست آوردن یک دستاورد بزرگ را به دیگری بدهد. به طور مثال هیچ‌کس حاضر نشد در خصوص برجام پشت دولت بایستد و افتخار آن را به وی دهد. هیچ‌کس در آینده هم موفق نخواهد شد، دستاورد بزرگی داشته باشد؛ چراکه مناقشات به حدی بزرگ است که اجازه این کار را نمی‌دهد.

بنابراین باید دست به اقدامات کوچکی بزنیم که بتوان اعتبار اندکی را حاصل کند؛ کار‌های کوچکی که اثر دومینویی دارند. یعنی کار کوچکی که ایجاد شد، پشت سرش اتفاق مثبتی رخ می‌دهد. مردم باید به ما اعتماد کنند و اگر می‌خواهند به ما اعتماد کنند، باید اول ثمراتی را در ما مشاهده کنند و آن چیزی که می‌خواهند در ما ببینند. ابتدا باید یک موفقیت کوچکی باشد که بگویند این یک کار را انجام داده و یا یک مساله را حل کرده‌اند. پس به دولت موفقیت‌های کوچک تبدیل شویم و بعد تولید دانش داشته باشیم.

کم‌سوادی این کشور را تهدید می‌کند؛ نه نظام آموزشی ما در آموزش و پرورش، نه نظام آموزش عالی ما نخبگان بزرگی را پرورش نمی‌دهند. نباید به خودمان دروغ بگوییم. در یک سیستم دولتی و بوروکراتیکی که از اساس شایسته‌پرور و شایسته‌گزین نیست، انسان‌های بی‌سواد رشد می‌کنند و این بی‌سوادی کشور را تا معرض نابودی پیش می‌برد. بنابراین فکر نکنید اگر امروز من رییس‌جمهور شدم، شما قدرتمند می‌شوید. افراد و کارشناسان باید برنامه‌های آماده‌ای برای حل مسائل مختلف کشور در دست داشته باشند.

دولت به معنای نظام سیاستگذاری تسخیر شده است. مدتی پیش متنی را به رشته تحریر درآوردم با این عنوان: «اتل متل توتوله، گاو وطن چه جوره» در این متن تشریح کردم که آن بخش شیردهی گاو را گروهی در اختیار خود گرفته‌اند. این گاو پا، دست، معده و روده دارد، اما بخش شیردهی‌اش توسط گروه خاصی تسخیر شده است. نقطه آغاز مقابله با این مساله گفت‌و‌گوی شفاف با مردم است.

مساله سیاستگذاری، «شترسواری دولا‌دولا نمی‌شود»؛ پرسشی که امروز طرح می‌شود این است چگونه می‌شود ما هم با ترامپ در جهان بجنگیم، هم با بن‌سلمان دعوا کنیم، هم توسعه آب‌محور بدهیم، هم خود‌کفایی کشاورزی داشته باشیم، هم سرمایه‌گذاری خارجی جذب نکنیم و هم با مردم گفت‌و‌گو نکنیم، اما به ۸۸۸ یعنی ۸ درصد رشد اقتصادی ۸ درصد نرخ بیکاری و ۸ درصد تورم برسیم؟ باید به صراحت گفت که این هدف دست‌یافتنی نیست.

بنابراین اگر خواهان این مساله هستید، باید مسائل و مشکلات خود را روی میز بگذارید و با مردم صحبت کنید؛ چراکه هر آنچه که باید اتفاق بیفتد، در چارچوب همین نظام باید رخ دهد. خاورمیانه مستعد فروپاشی است و جایی است که همه نشسته‌اند تا شما را تکه‌تکه کنند.

اولین روزی که در مصر شلوغ شد، من در وبلاگم نوشتم که این انقلاب در مصر به هیچ‌جا ختم نمی‌شود؛ چراکه این کشور‌ها زیرساخت دموکراتیک شدن را ندارند. در خاورمیانه دغدغه امنیت مانع از آن خواهد بود تا هیچ اتفاق خشنی به نتیجه برسد. بنابراین در یک مصالحه بین حاکمیت و مردم باید میز گفت‌و‌گو طراحی شود و این میز گفت‌و‌گو بزرگترین توصیه من است.

ما در مرحله پیشامساله هستیم و هنوز مساله خود را روی میز قرار نداده‌ایم تا درباره‌اش گفت‌و‌گو کنیم. اولا باید بپذیریم که در وضعیت خطیری قرار داریم و اگر نپذیرفتیم چه می‌شود؟ تجربه تاریخی نشان می‌دهد وقتی شما نپذیرید، به مرور نیاز‌ها بر توانمندی‌های سیستم پیشی می‌گیرند و یا شما را به سمت فرسایش تمدنی سوق می‌دهند و به تدریج شاهد تغییر اقلیم، کمبود آب، کمبود بارش، بیابان‌زایی، بحران کشاورزی و... می‌شویم. این مسائل اگر حل نشود به سمت تبدیل شدن به کشور‌های آفریقایی می‌رویم که یا به جنگ داخلی روی می‌آورند و یا در یک شرایط سرکوب قوی‌تری جهت‌گیری می‌کنند. در نتیجه ما در یک نقطه حساس تاریخی قرار داریم و اگر تصمیم بگیریم که گفت‌و‌گو کنیم، آنگاه به سمت جهش پیش خواهیم رفت، در غیر این صورت باید منتظر فرسودگی تا حد فروپاشی باشیم.