قلمرو رفاه

انقلاب روس‌ها در ترازو

از فوریه تا اکتبر ۱۹۱۷ در روسیه چه اتفاقی افتاد؟

15 دی 1404 - 10:02 | اقتصاد سیاسی
لارس تی. لیه
لارس تی. لیه استاد مستقل ساکن مونترال و نویسنده کتاب «نان و اقتدار در روسیه»

ترجمه: سمیرا محجوب | خانم رتا چیلده دور در کتابش به نام «از درون انقلاب روسیه» برداشت اولیه خود را در روسیه (از انقلاب) چنین توصیف می‌کند: «اولین چیزی که در سپیده‌دم ورود به پتروگراد دیدم، تنی چند از مردان جوانی بود -فکر می‌کنم قریب به ۲۰ نفر- که در خیابان در مقابل هتل راهپیمایی و پرچم سرخی را منقوش به حروف بزرگ سپید حمل می‌کردند. از نگهبان هتل پرسیدم: این پرچم چه معنایی می‌دهد؟

او پاسخ داد: یعنی همه قدرت برای شوراها.

من پرسیدم: شورا چیست؟ او کوتاه پاسخ داد: این یگانه دولتی است که ما اکنون در روسیه داریم.»

با قضاوت از طریق متن فوق، اکثر ما می‌پنداریم که خانم «دور» پس از انقلاب اکتبر به روسیه رسید، یعنی زمانی که شورا‌ها دولت موقت را سرنگون کردند. اما او در اواخر ماه می‌سال ۱۹۱۷ به روسیه آمد و در اواخر آگوست کشور را ترک کرد. کتاب او قبل از انقلاب اکتبر برای چاپ فرستاده شد، بنابراین دیدگاه ارزشمندی به ما درباره آنچه که در سال ۱۹۱۷ اتفاق افتاد، پیش از وقوع آن ارائه می‌دهد. تفسیر‌های خانم دور حقایق مهمی را به ارمغان می‌آورد.

شورا‌ها یا مجلس، سربازان و نمایندگان کارگران که همچون آتش جهانگیر در سراسر کشور فراگیر شد، نزدیک‌ترین چیز‌هایی به دولتی هستند که روسیه از زمان روز‌های اولیه انقلاب شناخت. به‌رغم نگاه سوسیالیستی او، دور، مشتاقانه به جنگ علیه آلمان متعهد بود و عمیقاً با آنچه که او همچون حکومت توده‌ای استبدادی می‌دید، خصومت داشت. او قوانین شوروی را نه‌تنها بهتر نیافت بلکه در مواردی هم بدتر از قوانین تزار‌ها دید. به سانسور مطبوعات توجه کنید: «حتی اگر (یک مسافر آمریکایی متوسط) بتواند تمام روزنامه‌های روز را بخواند باز‌هم نمی‌تواند اطلاعات زیادی به دست بیاورد. سانسور مطبوعات امروز همچون دوران حکومت خودکامه (تزار) سفت، سخت و ظالمانه است و اخبار متفاوتی سانسور می‌شود.» برای اینکه به خوانندگان آمریکایی‌اش ایده‌ای از «کمیته ماموران» که بر روسیه مسلط شده بود، بدهد، او از این تمثیل استفاده می‌کند:

«تصور کنید چه می‌شد اگر در دفتر وزیر خزانه‌داری آمریکا، کمیته‌ای از فدراسیون کارگری آمریکا، در آن راه می‌رفتند و به ما می‌گفتند: «می‌خواهیم شمارا کنترل کنیم. حالا کتاب‌ها و تمام اسناد و نوشته‌های محرمانه‌تان را تولید کنید». این اتفاقی است که در دولت روسیه می‌افتد و ادامه خواهد یافت تا زمانی که آنها در تشکیل دولتی که فقط در قبال انتخاب‌کنندگان مسئول باشد، نه برده نمایندگان شورای کارگران و نمایندگان سربازان، پیروز شوند.

توضیحات دور یک‌طرفه بود.

قدرت شوروی در سرتاسر سال ۱۹۱۷ شدیداً متعارض بود و دولت موقت برنامه جاه‌طلبانه خودش را داشت. با این وجود، او حقایقی را نمایان کرده بود که بسیاری از تاریخدانان را متعجب نمی‌کرد، اما نوری غیرمنتظره بر شعار «تمام قدرت برای شوراها» می‌تاباند. کندوکاو درباره این چشم‌انداز ارزشمند است. نخست به تشریح پیوستگی بین فوریه و اکتبر و سپس پرسش از اینکه این چه نوع انقلابی بود و دست آخر نگاهی به رهبری بلشویک‌ها و خصوصاً لنین خواهیم پرداخت.

«تمام قدرت برای شورا‌ها» یکی از مشهورترین شعار‌ها در تاریخ انقلاب‌ها است. این شعار از سه کلمه «برابری، آزادی و برادری» به عنوان نمادی از یک دوره انقلابی کامل درست شده است. متشکل ازکلمات “вся власть советам,” “vsya vlast’ sovetam ” که VSYA به معنای همه، VLAST یعنی قدرت و S,VETAM یعنی شوراها. لغت روسی SOVET به معنی «مشورت» بوده و «شورا» از آن اخذ شده است.

لغت روسی دیگر VLAST (ولاست) است که مناقشه بیشتری برمی‌انگیزد. به دلایل زیادی «قدرت» ترجمه کاملی برای آن نیست. ولاست معنای خاص‌تری از واژه انگلیسی «قدرت» دارد یعنی به اختیارات حاکم در کشوری خاص اطلاق می‌شود. معنای این لغت، داشتن حق تصمیم‌گیری نهایی و توانایی تصمیم‌گیری و نظارت بر چگونگی انجام آن تصمیم است. اغلب در انگلیسی برای ترجمه دقیق این لغت با اختلاف مختصر معنای ولاست به عبارت غیرمصطلح «قدرت» ترجمه می‌شود. من از «قدرت» و «ولاست» به طور قابل تعویض استفاده خواهم کرد.

ولاست جنینی

بنیاد درک و فهم معمول از سال ۱۹۱۷، تقابل اتفاقات بین ماه فوریه و ماه اکتبر است. عموم مطالعات دانشگاهی، نسخه‌ای لیبرال از این تقابل را ارائه کرده‌اند. انقلاب فوریه انقلاب خوبی از نقطه‌نظر آزادی سیاسی و دموکراسی است و انقلاب اکتبر، انقلابی بد، نامشروع، استبدادی و آرمانشهر‌گرایی افراطی است. در جناح چپ شاهد یک تقابل مشابه هستیم با نشانه‌های ارزشی معکوس؛ «انقلاب بورژوا - دموکراتیک» در مقابل «انقلاب سوسیالیستی» نادیده گرفته شده که پیوستاری قوی بین فوریه و اکتبر وجود دارد. درست از آغاز آن در ماه فوریه، تحولات سال ۱۹۱۷ باید به عنوان یک انقلاب دموکراتیک ضدبورژوایی در نظر گرفته شود. به قدرت رسیدن شوروی در ماه فوریه اعلام شد و ماه اکتبر تأییدی بر این بود که این به قدرت رسیدن انقلاب شوروی به طور صلح‌آمیز از صحنه بیرون نخواهد رفت.

نیروی اصلی پشت این قدرت جدید یا اقتدار حاکم (هیات موسسان شوروی) مردم بودند یعنی نارود‌ها (جنبش سیاسی طبقه متوسط شوروی)، کارگران، سربازان، دهقانان و توده مردم در تقابل با نخبگان tsenzoviki (افراد سرشمار، طبقات بهره‌مند) و جامعه تحصیلکرده بود.

هدف اصلی انقلاب شوروی، اجرای برنامه گسترده‌ای از اصلاحات بود که قبلاً با اصطلاح انقلاب دموکراتیک تعریف شده بود؛ در درجه نخست صاحب زمین کردن دهقانان و انحلال پومشچیکی (مالکان زمین‌دار) به عنوان یک طبقه و نیز پایان بخشیدن به جنگی مرگبار و بی‌معنا.

در همین زمان، انقلاب به‌شدت ضدبورژوایی بود حتی اگر این احساس در کوتاه‌مدت یا میان‌مدت به یک درخواست برنامه‌دار برای برپایی سوسیالیسم منجر نمی‌شد. واقعیت شگفت‌انگیز، شالوده اجتماعی انقلاب و ارزش‌های ضدبورژوایی این پایگاه نیست، بلکه تقریبا همزمانی پیدایش آن به دنبال سقوط تزار از یک نامزد قابل قبول برای اختیار فرمانروایی در سرزمین‌هایی است که به این حوزه گسترده تعلق داشت.

در ماه فوریه، خاندان قدیمی رومانوف که اغلب به نام «ولاست تاریخی» شناخته می‌شود، منحل شد و اساساً روسیه را بدون هیچ‌گونه ولاست کارآمد یعنی بدون اقتدار حاکم کلی مشخصی رها کرد. خطوط اساسی قوا برای کل سال سریعاً و در حقیقت طی وقایع انقلابی ۲۷ فوریه تنظیم شد. در این روز‌ها اتفاقات زیر رخ داد:

۱- ولاست تزاری که صد‌ها سال بر روسیه در پایتخت شهر پتروگراد حکمرانی می‌کرد، سرنگون شد. تزاریسم به معنای کامل کلمه یک ولاست بود؛ نیرو‌های مسلح را کنترل می‌کرد با حس مشروعیتی قدرتمند و دارای ماموریت جنگی و پایگاهی اجتماعی.

۲- شورای پتروگراد توسط روشنفکران سوسیالیستی ایجاد شد که خیلی سریع نمایندگانی را از کارخانه‌ها و سربازان دعوت کردند. بزودی دستور معروف شماره اول توسط شورا که لازم‌الاجراترین کیفیت ولاست را به آن می‌داد، صادر شد؛ کنترل بر نیرو‌های مسلح. با دموکراتیزه شدن و تشکیل کمیته‌های سربازان شورای پتروگراد سربازانی وفادار و مورد اعتماد به دست آورد.

۳- دولت موقت متشکل از سیاستمداران نخبه لیبرال بود. هرچند دولت موقت سعی داشت مدعی نوعی مشروعیت متداوم و انتقال قانونی قدرت باشد، اما این اساساً واکنشی بود به ایجاد شورا. بنابراین از همان ابتدا طبقات نخبه از تعادل خارج شدند و با یک مانع غیرمنتظره در قالب یک ولاست کارآمد شورا مواجه شدند.

خوشبختانه دولت موقت برای این تفکر که حفظ عناصر نخبه پیشرو در کنار انقلاب ضروری است، متحدانی در رهبری سوسیالیست میانه‌رو شورا یافت.

به این ترتیب شورای پتروگراد در نقش منبع نهایی ولاست، حاکمیت را بر عهده گرفت. هرچند در این مرحله هم هنوز توجهی به نامگذاری نشده بود. شورا، نماینده منتخب کارگران و سربازان بود، با یک تفاوت اساسی از تجسم انقلاب ۱۹۰۵. دو نکته اساسی در این اعلام اقتدار وجود دارد. اول اینکه دولت موقت مجبور شد که خود را به بخش‌های کلیدی برنامه شوروی متعهد کند تا مشروعیت ابتدایی را در واقع برای موجودیت یافتن به دست آورد. دوم اینکه اختیار دستور شماره یک به شورا اجازه داد (تقریبا بدون توجه به آن) از هر ولاست یک ویژگی ضروری به دست آورد، برای مثال کنترل بر ابزار نهایی زور یعنی ارتش.

این دو واقعیت (تعهد دولت به اجرای بخش‌های کلیدی برنامه شورا و وفاداری کامل نیرو‌های مسلح به شورا و نه دولت موقت) مسیر سیاست را برای بقیه سال تعیین کرد.

در ظاهر، تحول قدرت شوروی در طول سال ۱۹۱۷ بیانگر یکسری بحران‌های سیاسی شدید بود و در باطن در زیر یک فرایند ذره‌ای رخ می‌داد که شورا را با ویژگی‌های ضروری اصل ولاست می‌پوشاند. اجازه دهید به این روند عمیق‌تر نگاهی کنیم.

با توجه به برخی ناظران بلشویک در آن زمان، شوروی در ماه فوریه یک «ولاست جنینی» بود. این استعاره‌ای عالی است و منجر به این سوال می‌شود که چه اتفاقی برای تبدیل شدن به یک ولاست مستقل و آغشته به خون می‌تواند از خودش دفاع کند؟

یک ولاست موثر و بانفوذ نیاز به حداقل موارد زیر دارد:

۱- احساس ماموریت، چیزی که ما ممکن است آن را مشروعیت داخلی بنامیم.

۲- وفاداری قابل قبول شامل ادعای مشروعیت - مشروعیت بیرونی

۳- ابزار قانونی زور انحصاری

۴- توانایی حذف همه رقبا

۵- برنامه گسترده برای مقابله با مشکلات ملی اساسی روزانه

۶- طبقه سیاسی گسترده برای ایفای نقش مردمان اصیل و محترم که در روسیه تزاری ایفای نقش می‌کرد

۷- دستگاه اداری قادر به انتقال اراده ولاست مرکزی در سراسر کشور.

اینها ویژگی‌های کلیدی عملکرد ولاست هستند.

ولاست شورایی جنینی در ماه فوریه با استفاده از برخی از این ویژگی‌ها به شکل واقعی آغاز شد و سپس این ویژگی‌ها و ویژگی‌های دیگر به طور پیوسته ابتدا در سال ۱۹۱۷ و پس از آن در جنگ داخلی به طور مداوم ایجاد شد. به عنوان مثال شورا از طریق یک کنفرانس سراسری در اواخر مارس و دو کنگره شورا (ژوئن و اکتبر) به شکل نهادی ملی درآمد.

در مقابل دولت موقت به تدریج حتی آن ویژگی‌های اساسی را که آغاز شده بود از دست داد، به طوری که بیشتر و بیشتر به شبحی تبدیل شد. با سقوط دولت موقت در سال ۱۹۱۷ حمایت رهبران میانه‌رو شورا از این دولت نیز از دست رفت بود و بیشتر از یک ولاست شبح‌گون و غیرواقعی بود.

اکنون به توالی ناگسستنی بحران‌های سیاسی که به روابط شورا‌ها و اصلاح‌طلبان نخبه در دولت موقت مربوط است، می‌پردازیم.

مبارزه سیاسی در سال ۱۹۱۷ در یک قانون اساسی غیرمکتوب لحاظ شد که می‌گفت اکثریت شورا در مورد برنامه و کارکنان نظر نهایی را دارد. درست در ابتدا الکساندر کرنسکی به عنوان نماینده شورا در دولت منصوب شد. به این دلیل و دلایل دیگر، اغلب تقابلی بین دوره اولیه قدرت دوگانه و دوره ائتلافی بعد از آن ایجاد می‌شود.

در اوایل ماه می‌با پیشنهاد دولت موقت مبنی بر فرستادن نمایندگان بیشتر به دولت موافقت شد و شورا نیز ترتیب انجام آن را داد. تعداد نمایندگانی که شورا‌ها به دولت فرستاده بود اهمیتی نداشت و در واقع هیچ ابتکار سیاسی عمده‌ای در برابر خواسته‌های صریح اکثریت شورا نداشتند. بدین ترتیب بحران‌های مختلف سیاسی که در طول سال به وقوع پیوست با اراده قدرت شورا پایان یافت؛ چراکه شورا کنترل نهایی بر نیروی زور نظامی داشت. این جریان در ماه‌های مارس، آوریل، جولای، آگوست و اکتبر وجود داشت.

البته قدرت شورا از ابتدا به‌شدت درگیر مبارزه و تقابل بود و جریان ضدانقلاب نیز در ماه فوریه وجود داشت. منشأ اصلی کشمکش بیش از آن چیزی بود که در آن زمان، بحران قدرت (krizis vlasti) نامیده می‌شد. این مسأله اغلب به صورت زیر تعریف شده است:

قدرت دوگانه و حاکمیت دوگانه، تناقضی است که اگر باقی بماند، چه کسی تصمیم نهایی را در آن اتخاذ می‌کند که تعیین‌کننده نیز باشد؟

در نتیجه «قدرت دوگانه» معادل «قدرت چندگانه» است که اصلاً وجود ولاست را نفی می‌کند؛ دستورالعمل بی‌کارکرد ساختن دولت.

روسیه نیاز به یک ولاست شناخته‌شده، مستحکم و غیرقابل تشکیک دارد. در این مرحله، نظرات شروع به تغییر کردند. حزب لیبرال کادت از نخستین کسانی بودند که این ایده را مطرح کردند و گفتند که شورا‌ها باید از صحنه کنار بروند. بلشویک‌ها که در پی اهداف خود بودند گفتند که تمام قدرت باید به شورا‌ها برود.

پرسشی که در هیات موسسان مطرح شد، این بود که آیا برنامه شورا می‌تواند با همکاری خوب با اصلاح‌طلبان انجام شود یا شکاف بین نخبگان و نارود‌ها در مورد مسائل اساسی مانند جنگ، مسأله زمین و مقررات اقتصادی بیش از حد گسترش می‌یابد.

بلشویک‌ها تلاش کردند برای همکاری میان طبقه‌ای که soglashatelstvo نامگذاری کرده بودند. اصطلاحی که اغلب به عنوان مصالحه گمراه‌کننده است، اما می‌توان آن را در انگلیسی به «توافق‌گرایی» ترجمه کرد. به این ترتیب این پرسش قبل از انتخابات شورای مرکزی مطرح شد؛ آیا توافق بادوام است؟

بله ممکن است نیاز باشد با نخبگان و نه علیه آنها کار کنید، اما نه به این معنا که اهداف انقلاب را کنار بگذارید.

از نقطه‌نظر ضدانقلاب اولیه دو راه ممکن برای از بین بردن نظام شوروی وجود داشت؛ کودتای سخت یا کودتای نرم.

تلاش برای کودتای سخت توسط جنرال کورنیلوف در اواخر ماه می‌صورت گرفت که از ابتدا اتفاقی غیرقانونی و نامشروع بود. چیزی که به سرعت برخلاف واقعیت سخت سیاست در سال ۱۹۱۷ پیش رفت، وفاداری نهایی نیرو‌های مسلح به شورا‌ها بود.

کودتای نرم متکی به استراتژی متفاوتی برای ایجاد ابزار‌های مختلف در جهت ایجاد ولاست جانشین با حمایت گسترده همراه با حمایت ملی بود و همه اینها از شورا‌ها می‌خواست تا به طور داوطلبانه از قدرت کنار بروند. تحت این طرح برخی حرکات آزمایشی همچون کنفرانس دموکراتیک و پیش از مجلس در پاییز برگزار شد. به شکل هرچه بیشتر تلاش مجلس موسسان برای کودتای نرم، یعنی وادار کردن قدرت شورا‌ها برای اینکه از قدرت کنار برود، ناکام ماند.

برای برگزاری انتخابات شورایی، در اوایل سپتامبر تصمیم گرفته شد. زمانی که اکثریت جدیدی در شورا‌های مسکو و پترزبورگ حمایت خود را از حکومت شورای بر ضددولت نشان دادند. مشخص شد که کنگره آینده شورا‌ها در ماه اکتبر همین خط را پی خواهد گرفت. بنابراین این پرسش مطرح شد که آیا قانون اساسی نانوشته اجرا خواهد شد؟ آیا اکثریت شورای جدید قادر خواهد بود که همان کنترل نهایی بر سیاست‌ها و کارکنان دولت را که اکثریت شوروی قدیمی آن را انجام می‌دادند اعمال کند؟

در گفتار معمول اواخر ماه اکتبر زمانی بود که شورا‌ها دولت موقت را سرنگون کردند. اما از نگاه ما، این موضوع زمانی بود که دولت موقت در سرنگونی شورا‌ها شکست خورد. در همان زمان شورا‌ها رهبری سیاسی را به حزب بلشویک واگذار کردند. این انتخاب، پیامد اجتناب‌ناپذیر تصمیم بنیادین برای حفظ قدرت شورا بود، چون بلشویک‌ها تنها نیروی سیاسی سازمان‌یافته بودند که مایل و قادر به انجام این کار بود (انقلابیون سوسیالیست چپ به اندازه کافی مایل، اما حتی به سختی یک نیروی سیاسی سازمان‌یافته بودند). انحلال مجلس موسسان در اوایل ماه ژانویه آخرین فرصت را برای پایان دادن به قدرت شورا‌ها به صورت مسالمت‌آمیز یعنی از طریق انحلال داوطلبانه به پایان رساند. پس از آن مسأله روی میدان‌های مبارزه متمرکز شد.

کنگره دوم: معنی اکتبر در ماه اکتبر

با توجه به قانون اساسی نانوشته، کنگره‌ای از شورا‌ها که به طور منظم انتخاب شورا‌ها را به نمایندگی شورا‌های سراسر کشور برعهده داشت حق و وظیفه تعیین پرسنل و سیاست‌های دولت انقلابی را به دست آورد. کنگره دوم که در ۲۵ و ۲۶ اکتبر رونمایی شد مثل یک بدن منسجم بود.

ما اغلب مجذوب بحث‌های دراماتیک در میان بلشویک‌ها و «شورش مسلحانه» که توسط کمیته انقلابی ارتش شورای پتروگراد سازمان یافته بود، می‌شویم و مایل هستیم واقعیت اساسی سیاسی اکثریت جدیدی را که در پاییز ۱۹۱۷ وجود داشت فراموش کنیم، اکثریتی که در سراسر کشور در حوزه شوروی تشکیل شد. قیام با توجه به این واقعیت معنای جدیدی به دست می‌دهد؛ ما می‌توانیم کنگره دوم را بدون قیام تصور کنیم، اما نمی‌توانیم قیام را بدون کنگره دوم تصور کنیم.

همانطور که تروتسکی در کنگره گفت: «فرمول سیاسی خیزش این است، تمام قدرت برای شورا‌ها به وسیله کنگره شوراها. ما گفته‌ایم نباید منتظر کنگره ماند. ما به عنوان یک حزب، وظیفه‌مان را ایجاد یک امکان واقعی برای کنگره شورا‌ها در نظر گرفتیم تا ولاست (قدرت) را خودش به دست گیرد.»

به این ترتیب نگاهی به جلسات کنگره دوم به ما ایده‌ای از معنای اکتبر در ماه اکتبر می‌دهد، یعنی هر آنچه کنگره دوم به منزله یک کل مشتمل بر اقلیت و اکثریت فکر کند، همان انجام خواهد شد. با توجه به قانون اساسی نانوشته، یک کنگره متشکل از شورا‌ها حق تعیین پرسنل و سیاست‌های دولت را دارد. این اصل موضوع بود و هیچکس در کنگره بر سر آن اختلاف نداشت، حتی دشمنان مشخص بلشویک‌ها.

در عوض آنها سعی کردند مشروعیت کنگره را با استفاده از روش‌های مختلف تضعیف کنند، اول با استفاده از اعتصاب برای محروم کردن کنگره از حد نصاب مورد نیاز آن و تبدیل آن به یک «کنفرانس خصوصی» و دوم با ادعای درگیری‌های مسلحانه و «جنگ داخلی» در خیابان‌ها که ادامه کار کنگره را غیرممکن می‌کرد.

اما توجه کنید، سوسیالیست‌های ضدبلشویک به توقیف دولت موقت اعتراض نکردند بلکه فقط به رفتار وزرای سوسیالیستی معترض بودند و این خشم ناشی از موقعیت آنها به عنوان وزیر نبود بلکه به این دلیل بود که آنها رفقای حزبی در جلسه حزب بودند. در نهایت، با وجود اینکه اعضای کنگره حق ایجاد یک دولت جدید و حتی دولتی را داشتند که مانع احزاب غیرشورایی شود، اما اصرار کردند که این ولاست شورای جدید، نماینده تمام احزاب شوروی و حتی تمام نیرو‌های دموکراتیک باشد. از این‌رو جناح مارتف از منشویک‌ها و انقلابیون سوسیالیست چپ فکر کردند که ایجاد چنین ائتلاف گسترده‌ای یک رویای غیرواقعی است. بنابراین به واقع هیچکس در کنگره به قانون اساسی نانوشته اعتراض نکرد.

کدام برنامه کنگره را به دولت جدید می‌دهد؟ سه چیز در جلسه دو روزه انجام شد. نخست پیشنهاد رسمی دولت برای «صلح دموکراتیک»، زمین‌دار کردن دهقانان و نیز القای مالکیت مذهبی و ایجاد یک دولت کارگری- دهقانی. تمامی این سه اقدام در بیان آن زمان از اساس دموکراتیک بود و این کیفیت دموکراتیک توسط سخنان رسمی و سخنگویان بلشویک مورد تاکید قرار گرفت.

بیانیه بسیار معروف لنین، شاید اولین اعلامیه جدید ولاست، به این شرح است: «چیزی که نارود‌ها برای آن مبارزه کردند پیشنهاد فوری صلح دموکراتیک، القای مالکیت مذهبی بر زمین، کنترل کارگران بر تولید و ایجاد یک دولت شورایی بود. این خواست‌ها اکنون محقق شده‌اند.»

لنین در پیش‌نویس اصلی خود نوشته بود: «زنده‌باد سوسیالیسم»، اما او از این عبارت عبور کرد. این واقعیت به یکی دیگر از خصایص مباحثات کنگره اشاره می‌کند؛ نیمرخ کم‌رمق «سوسیالیسم» به عنوان یک کلمه یا مفهوم. درست است که می‌توان از سوسیالیسم به عنوان هدف نهایی یاد کرد، اما بلشویک‌ها هرگز از برنامه واقعی کنگره به عنوان یک برنامه سوسیالیستی حمایت نکردند و اکثر آنهایی نیز که آشکارا به بلشویک‌ها حمله می‌کردند، هیچ نقدی از تلاش‌های غیرواقعی برای برپایی سوسیالیسم در روسیه وارد نکردند. سوسیالیسم در کنگره دوم به سادگی غیرممکن بود. پس معنای تاریخی کنگره دوم این بود که قانون اساسی نانوشته قبلی، اکنون خود را به عنوان قانون نهایی زمین تأیید و تصویب کرد. ولاست جنینی در ماه فوریه ایجاد شد (یک ولاست که به طور جدی بر اساس کارگران و دهقانان بنا شده بود و اختصاص به برنامه انقلاب داشت) و به جهان قصد خود را برای زنده ماندن و رشد و نمو، اعلام کرد.

چه انقلابی؟

با نظر به مجلس دوم و برنامه‌هایش این سوال ناگزیر مطرح می‌شود که انقلاب روسیه در سال ۱۹۱۷ چه نوع انقلابی بود؟ البته در بعضی موارد انقلاب کارگری دهقانی در روسیه به طرزی اجتناب‌ناپذیر «سوسیالیستی» شد یعنی تحت هدایت سوسیالیست‌های متعهدی بود که هدف نهایی‌شان برپایی جامعه سوسیالیستی بود. احزاب سوسیالیستی انحصار مطلق وفاداری سیاسی را از طریق نارود‌ها و هر گروه دیگر داشتند، اما احزاب سوسیالیست برای همیشه در نظام شورایی بازنمایی شد. علاوه بر این بلشویک‌ها سر انجام پروژه‌شان را بر زمینه انقلاب سوسیالیستی در گستره اروپا قرار دادند که معتقد بودند در حال گریز از انقلاب است. از سوی دیگر زمانی که برنامه عملی آنها برای روسیه که در سال ۱۹۱۷ توسط قدرت شورایی پذیرفته و همچنین به پیام عملی که بلشویک‌ها روز‌به‌روز برای حوزه شورایی می‌فرستادند نگاه می‌کنیم، پی می‌بریم که مطالبات «دموکراتیک» تقریبا به طور کامل در نمونه «سوسیالیستی» به بیرون رانده شد.

تضاد دوگانه بین «انقلاب بورژا دموکراتیک» و «انقلاب سوسیالیستی» با مسیری طولانی به سنت مارکسیستی برمی‌گردد، اما در اوایل قرن بیستم علایم مشخصی از کشاکش را نشان می‌داد. در سال ۱۹۰۶ کارل کائوتسکی مقاله‌ای اولیه تحت عنوان «نیرو‌های برانگیزنده و چشم‌انداز‌های انقلاب روسیه» نوشت. این مقاله به توضیحاتی در مورد لنین، تروتسکی و استالین پرداخته بود. حتی پس از انقلاب ۱۹۱۷ مقاله کائوتسکی مورد تأیید لنین، تروتسکی و حتی کارل رادک به عنوان تفسیری کلاسیک از نمایش منطق پشت استراتژی انقلابی بلشویک قرار گرفت.

در اینجا کائوتسکی این بحث را مطرح می‌کند که در روسیه نه یک انقلاب بورژوایی در معنای سنتی و نه یک انقلاب سوسیالیستی بلکه پروسه‌ای منحصر‌به‌فرد در مرز بین جامعه بورژوا و سوسیالیستی در حال پیدایش است. از نظر کائوتسکی، این انقلاب و انقلاب آتی روسیه بورژوایی نبود زیرا توسط سوسیالیست‌ها رهبری می‌شد، اما سوسیالیستی هم نبود؛ چراکه متحدان دهقان پرولتاریا آمادگی سوسیالیسم را نداشتند. همه سوسیال‌دموکرات‌های روس (از جمله تروتسکی) بر اینکه اکثریت دهقانان روس، در غیاب یک انقلاب اروپایی تغییر‌دهنده زمین بازی، مانع تحولات سوسیالیستی بودند، اتفاق نظر داشتند.

با توجه به این مسأله به نظر می‌رسد فهم انقلاب ۱۹۱۷ به عنوان یک انقلاب ضدبورژوایی دموکراتیک مناسب‌تر باشد. انقلابی که قدرت شوروی را پدید آورد و از آن دفاع کرد، هم از لحاظ شرایط و مفاد و هم اینکه در برنامه یک انقلاب دموکراتیک است. شورای پتروگراد متشکل از سربازان و کارگران پایتخت بود. یعنی قدرت شوروی از ابتدا یک ولاست کارگری دهقانی بود و هرگز این ویژگی را از دست نداد. با پذیرش همگانی گفتار مارکسیستی در سال ۱۹۱۷، انقلابی برگیرنده منافع دهقانی به نوعی انقلاب دموکراتیک منتج شد.

همانطور که دیدیم، انقلاب شوروی در سال ۱۹۱۷ برنامه دموکراتیک داشت. امروز در میان بسیاری از مارکسیست‌ها این نگرش وجود دارد که «خصیصه سوسیالیستی انقلاب» ضرورتی منطقی بوده برای هویت‌بخشی به پروژه اقتدار شوروی. این نگرش مورد تأیید قرار نگرفت و به‌شدت توسط تروتسکی و لنین در سال ۱۹۱۷ رد شد. امروز شاید به نظر بعضی مارکسیست‌ها انقلابی دموکراتیک «صرفاً» منحصر به اصلاحات جزیی و یک برنامه کوچک باشد. بلشویک‌ها نگرشی کاملا متفاوت داشتند. آنها تحولات دموکراتیک روسیه را نظاره‌گر بودند؛ آفرینش یک دموکراسی رادیکال، زمین برای دهقانان و القای مالکیت مذهبی زمین‌ها و مدرنیزه کردن همه حوزه‌های زندگی به عنوان یک ماموریت جاه‌طلبانه و شایسته تحسین. به این ترتیب این انقلاب چیزی بود که فقط سوسیالیست‌های متعهد می‌توانستند انجام دهند.

حالا دومین قسمت از تعریف ما به این شرح است: در مقایسه با «انقلاب‌های بورژوا دموکراتیک» کلاسیک، انقلاب روسیه از ابتدا ضدبورژوایی بود. اولاً طبق نظر کائوتسکی انقلاب توسط سوسیالیست‌ها هدایت می‌شد نه لیبرال‌ها یا بورژوا‌ها از هر نوعی. ثانیاً هر دو جناح هیات موسسان شوروی یعنی کارگران و دهقانان، عمیقاً خصم بورژوازی و ارزش‌هایش بودند. ثالثاً، انقلاب روسیه از خلال سقوط سریع نظام بازار قابل اعمال اتفاق افتاد.

از همان آغاز یعنی از فوریه، هیات موسسان شوروی با بورژوازی چه در بعد محدود صاحبان صنعت و چه در بعد وسیع تزنسوویکی (tsenzoviki: یک واژه توهین‌آمیز برای نخبگان تحصیلکرده، مشتق از مقررات مالکیتی یا مالیاتی که تعداد رأی‌دهندگان را محدود می‌کرد)، بلوروچکی (beloruchki: کسی که دست‌هایش پاک است) و دیگر اصطلاحات غیردوستانه برای طبقه نخبگان تحصیلکرده، خصومت داشت. حتی در روز‌های اولیه، وقتی امید‌ها برای مشارکت واقعی بالا بود، سوءظن و در واقع نوعی فرض خود به خود عدم صمیمیت نسبت به بورژوازی در آن وجود داشت. تعهد مثبت به نهاد‌های سوسیالیست، قدرت کمتری داشت نسبت به نگرش منفی به بورژوازی؛ چه در مقام اشخاص و چه در مقام ارزش‌های بورژوایی. رانه ضدبورژوایی اساسا از قدرت شورا‌ها نشأت می‌گرفت، نه از رویا‌های متفکران سوسیالیست.

هر چیزی مشابه طبقه بورژازی، نهاد‌های بازاری و ارزش‌های طبقه متوسط توسط جریان روسی «عصر درگیری» که در سال ۱۹۱۴ شروع شده بود، ویران شد و هیچ میل سیاسی و اجتماعی برای بازسازی آنها وجود نداشت. بنابراین سوسیالیسم در اتحاد شوروی، محتوایش را با مدرن کردن عظیم کار کشور بدون بورژوازی یا بازار مستقل یا تکثر بورژوایی به دست آورد. هم پویایی اجتماعی کوتاه‌مدت و هم ثمره اقتصادی بلند‌مدت انقلاب در وهله اول با کشش ضدبورژوایی هیات موسسان شوروی تعیین یافت.

هژمونی بلشویکی؛ رهبری سوسیالیستی دهقانان

برای اینکه بفهمیم چرا بلشویک‌ها و نه احزاب دیگر قدرت، شوروی را در دست گرفتند باید به طور گسترده‌تری به بررسی استراتژی معروف به استراتژی هژمونی بپردازیم که بلشویسم را قبل از سال ۱۹۱۷ تعریف کرده بود، «هژمونی» که واجد معانی بسیار در زمینه‌های مختلف است. وقتی بلشویک‌ها از این واژه برای نشان دادن نگرش‌شان به طور اجمالی به پویش طبقاتی در روسیه، استفاده کردند، منظورشان در درجه نخست طبقه زحمتکش کارگر سوسیالیست بود که به عنوان رهبر (هژمون) دهقانان عمل می‌کرد. در یک فورمولاسیون کلی‌تر، پرولتاریای سوسیالیست انقلاب را با ایجاد ولاست انقلابی بر اساس منافع مشترک کارگران و دهقانان، رد هرگونه پیشنهاد از طرف اصلاح‌طلبان لیبرال برای توقف یا عقبگرد انقلاب، «به سرانجام» می‌رساندند.

استراتژی هژمونی پیش از جنگ برای بلشویک‌ها نقشه از پیش ساخته‌ای بود که به منزله امتیازی در آغاز کار به شمار می‌رفت و در نهایت به حمایت اکثریت از کنگره دوم انجامید. بلشویک‌ها در پتروگراد نیازی به لنین برای ارزیابی موقعیت و جلب توجه برای غلبه بر هیات موسسان شوروی (اعم از مبارزان کارگر و مبارزان دهقان) در پروژه قدرت مطلق شوروی و یا ترغیب آنها به رد هرگونه توافق با اصلاح‌طلبان نخبه نداشتند. رهبران بلشویک همچون کامنف و استالین مطمئن بودند که دولت موقت قادر به انجام برنامه انقلابی نیست و به علاوه سریعا ماهیت ضد‌انقلابی‌اش فاش می‌شود.

در مجموع، نقش دهقانان متحد به عنوان اصل موضوع باقی ماند. بسیاری از مباحثات بلشویک‌ها در آوریل و پس از بازگشت لنین از تبعید، در جهت اقناع همگان بر سر نقش تعیین‌کننده دهقانان در انقلاب اختصاص یافت. این مسأله دلیل پافشاری برخی از بلشویک‌ها بر این جمله بود که «انقلاب بورژوا- دموکراتیک تمام نشده است». بیان دیگری از این گفته «دهقانان هنوز متحدان انقلابی هستند» است. لنین در پاسخ به این مباحثات، اصطلاح «گام‌به‌گام به سوی سوسیالیسم» (برای مثال ملی کردن بانک‌ها) را که تنها با درک و حمایت دهقانان صورت می‌پذیرفت، برجسته کرد.

نقش اصلی رهبری سوسیالیستی دهقانان، پیروزی بلشویک‌ها نه‌تنها در انقلاب سال ۱۹۱۷ بلکه پیروزی بلشویک‌ها در جنگ‌های داخلی را توضیح می‌دهد. در سال ۱۹۲۰ (پیش از سیاست جدید اقتصادی یا همان نپ)، اوژنی پروبراژنسکی، «دهقانان متوسط» را چهره محوری انقلاب وصف می‌کرد: «در تمام دوران جنگ داخلی، طبقه متوسط دهقانی با گامی ثابت همراه طبقه کارگر (پرولتاریا) نبود و چندین‌بار متزلزل شد، بخصوص در رویارویی با موقعیت‌ها و مسئولیت‌های جدید، چندین‌بار مستقیماً به سمت دشمنان طبقاتی خویش حرکت کرد. با این وجود دولت کارگری – دهقانی، بر پایه اتحاد طبقه کارگر با ۸۰ درصد دهقانان شکل گرفت، با درک این واقعیت که به‌تنهایی نمی‌توانند هماورد ولاست داخل مرز‌های روسیه باشند.»

ارتش سرخ، تجسم هژمونی بود. سربازان دهقان، تحت رهبری سوسیالیست‌های انقلابی بودند، افسرانی که تخصص کارشناسی بیشتری داشتند، اما نفوذ سیاسی‌شان را نیز به کار می‌بردند و در کنار هم برای دفاع از موجودیت ولاست کارگری دهقانی مبارزه می‌کردند. این موضوع در سال ۱۹۲۲ با نوشته فئودوردان، عضو حزب منشویک بیشتر تصدیق شد. دان اظهار داشت که شکست ارتش سرخ دهقانی در لهستان در سال ۱۹۲۰ فقط یک شکست نظامی نبود: «مردان ارتش سرخ دهقانی با بیشترین شجاعت و اشتیاق برای دفاع از زمین در برابر احتمال بازگشت ارباب می‌جنگیدند. آنها بدون اسلحه در برابر توپ‌ها و تانک‌ها پیش می‌روند و نظم انقلابی‌شان به باشکوه‌ترین و منضبط‌ترین نیرو‌ها نفوذ می‌کند و آنها را به هم می‌ریزد، همانطور که ما در مقابل آلمان‌ها، انگلیسی‌ها و فرانسوی‌ها به یک اندازه اینها را شاهد بودیم. اما ایده و نگرش کمونیسم بلشویک در ذهنیت یک دهقان ارتش سرخ بسیار بیگانه و حتی خصمانه است، به گونه‌ای که نه می‌تواند به آن دچار شود و نه می‌تواند کسی را به این ایده فرا بخواند. او نمی‌تواند به ایده جنگ برای تغییر جامعه سرمایه‌داری به جامعه کمونیستی جذب شود و این محدودیت بالقوه ارتش سرخ برای بلشویک‌ها است.»

دان درک عجیبی از «ایده کمونیسم بلشویک» دارد. با این حال ملاحظات او، دو نکته مهم را درباره انقلاب روسیه به دست می‌دهد. نخست آنکه این انقلاب قدرتمند بود مادامی‌که با منافع دهقانان سازگاری داشت و وقتی در ورای محدودیت‌هایش منحرف می‌شد ضعیف بود. دوم (که برای دان مبهم است) اینکه دهقانان به سختی می‌توانند نیروی مبارز موثری تشکیل دهند مگر اینکه یک حزب سیاسی از نوع شهری همچون نارود‌ها رهبری سیاسی آنها را به دست گیرد.

بلشویک‌ها کاملا متعهد به اتحاد کارگری و دهقانی و در نفس خود به طور ذاتی متعهد به یک انقلاب «دموکراتیک» بودند. لنین تنها در آخرین مقاله‌هایش صریحاً به این نظریه پرداخت که طبقه پرولتاریا می‌تواند اکثریت دهقانی را به سمت سوسیالیسم هدایت کند. به بعضی طرق، این نظریه توسط نسخه اصلی هژمونی نقض شد، اما مهمتر اینکه این نظریه در واقع بسط بیشتر نظریه اصلی رهبری سوسیالیستی دهقانان است.

لنین در مقام رهبر بولشویک

در ماه اکتبر رهبری شوروی به حزب بلشویک واگذار شد. توجه به اتفاقات از این منظر، دید تازه‌ای به رهبری لنین درون حزب ایجاد و خصایص غیرمنتظره‌ای را آشکار می‌کند. اما ما می‌بایست با این حقیقت شروع کنیم که لنین در درجه اول مسئول تعریف و دفاع از استراتژی هژمونی قبل و بعد از انقلاب سال ۱۹۰۵ بود. در ماه اکتبر سال ۱۹۱۵ او سناریواش را آماده اجرا کرد با این طرح که ولاست کارگری و دهقانی سناریویی در مرحله دوم انقلاب قدرت را به دست می‌گیرد و جایگزین رژیمی ضدتزاری ولی محافظه‌کار می‌شود. لنین به این ترتیب حزب را براساس جهت‌گیری بنیادین استراتژیکش بنا کرد.

بعد از بازگشت لنین در ماه آوریل پس از یک دهه تبعید، زمینه اختلاف و تضعیف روحیه شدیدی در روسیه به وجود آمد. با نگاهی به جزییات پیش آمده در بگومگو‌های بلشویک‌ها، توانایی لنین در شنیدن نظرات همراهان و دوستان هم حزبش، اولویت‌بندی کار‌ها و کمک به رفع سوء‌تفاهم‌ها نکات قابل توجه در مورد لنین بود. اجازه دهید یک مثال کوچک، اما روشن از آموخته‌های لنین از مردم محلی بزنم. لنین در «نامه‌ای از آفار» که قبل از بازگشتش به روسیه از سوئیس فرستاد، مدام به عبارت «شورای نمایندگان کارگران» اشاره می‌کرد. هنگام انتشار نامه وی در پراودا، ویراستار‌ها این عبارت را مخفیانه با تیتر صحیح «شورای نمایندگان کارگران و سربازان» جایگزین می‌کردند. در نسخه اصلی «تز‌های آوریل» که بلافاصله پس از بازگشتش ارائه داد، لنین همچنان آن عبارت کوتاه‌تر و ناصحیح را استفاده می‌کرد. وی توسط دوستانش از این مسأله مطلع شد و فوراً به تیتری که سمبل مهمی در اتحاد بنیادین کارگران و دهقانان بود، برگشت. همچنین او به شعار سه کلمه‌ای «همه قدرت برای شوراها» اعتبار بخشید، اما به شیوه‌ای غیرمنتظره. این شعار چه در «تز‌های آوریل» و چه در قطعنامه کنفرانس حزب که در ۲۹ آپریل پایان یافت، مطرح نبود. اولین‌بار این شعار در پرچمی که در ۲۱ آوریل در تظاهرات ضددولتی حمل می‌شد نمایان شد. لنین به ظهور این شعار اشاره کرد و بعد‌ها در مقاله پراودا در ۲ می‌آن را متذکر شد. اولین مورد استفاده از این شعار نه فقط در پرچمی بی نام یا اشاره در مقاله‌ای فردی بلکه در سند معتبر حزب در پراودا در ۷ می‌اتفاق افتاد. به این ترتیب لنین برای اظهار این شعار به اندازه کافی زیرک بود و احتمالات را زیر نظر داشت. طبق شواهد موجود، در حقیقت این لنین بود که این شعار را از گمنامی بیرون کشید و آن را محور تهییج بلشویکی قرار داد. پس از گذر روز‌های ماه جولای، لنین اندیشید که قانون اساسی نانوشته فاقد وجاهت است و نظام شورایی فعلی، دیگر توانایی اعمال قدرت ندارد. در نتیجه او خواست از شعار «همه قدرت برای شوراها» عقب‌نشینی کند، همانطور که بعد‌ها اذعان می‌کند که آن یک شعار چپگرا است. خوشبختانه دیگر رهبران حزب شعار را مصون نگه داشتند و این کار در سقوط نظام تزاری به خوبی به بلشویک‌ها خدمت کرد، وقتی که نظام شورایی قدرت جدیدی پیدا کرد. همانطور که این داستان نشان می‌دهد لنین رهبر تاثیرگذاری بود؛ چراکه عضو گروهی بود که در آن اشتباهات شخصی اصلاح می‌شد.

برای توجه به گذشته و درام لنین در رجزخوانی برای همکاران بلشویکش در به سرانجام رساندن قیام اکتبر، می‌بایست بر استدال‌محوری او متمرکز شویم. در سرتاسر کشور دهقانان و همچنین کارگران هر نوع همبستگی با هیات موسسان شورا‌ها یا شوروی را رد کرده و بنابراین در واقع قدرت مطلق شورا‌ها را اعلام کردند. قیام مسلحانه بدون شک ایده خوبی نبود، اما خود قیام به‌تنهایی نمی‌توانست قدرت شورایی ایجاد کند. این قیام از کنگره دوم و توانایی‌اش برای تبدیل قوانین نانوشته به قوانین مکتوب حمایت کرد.

لنین رهبر قدرتمند یک حزب متحد بود. البته اتحاد حزب به دلیل رهبری قدرتمند وی نبود، برعکس، لنین رهبری قدرتمند بود، چون حزب حول استراتژی مبتنی بر رهبری سوسیالیستی در استقرار ولاست کارگری دهقانی متحد شده بود.

شفاف‌سازی ۱۹۱۷

در بازنگری جریان رویداد‌های فوریه تا اکتبر پی می‌بریم آنچه رخ داد در اثر ناپایداری اوضاع و قدرت اجتناب‌ناپذیر شورا‌ها یا شوروی بود. انقلاب اکتبر به دلیل تلاقی سه رویداد غیرمعمول تنها گزینه ممکن بود؛ فروپاشی مطلق ولاست سابق، تشکیل نهادی مبتنی بر کارگران و سربازان دهقان که بلافاصله وفاداری موثر ارتش را به دست آورد و وجود حزب زیرزمینی با ساختار ملی و آماده اجرای برنامه در پاسخ به دو رویداد اولی.

تمام این ویژگی‌ها در ساعات سقوط حکومت تزار‌ها مشهود بود. پس از آن، وقوع انقلاب اکتبر ناگزیر بود. توافق به نقطه پایان رسیده بود و شکاف عمیقی بین آمال مردم روسیه و نخبگان جامعه وجود داشت. زمانی که این وقایع رخ داد، بلشویک‌ها و برنامه‌شان در خصوص قدرت مطلق شورا‌ها تنها بدیلی بود که برای هیات موسسان شوروی باقی ماند. حتی ضدانقلاب‌ها نیز بدیلی واقعی نبودند؛ چراکه آمادگی گرفتن قدرت برای سرکوب شورا‌ها را نداشتند.

سال ۱۹۱۷ سال شفاف‌سازی شرایط نبرد بود. ولاست کارگران و دهقانان که در آن سال ایجاد شد، کشور را از جنگ داخلی پیش رو نجات داد، اما به بهایی سنگین. یکی از خسارت‌ها فسخ کامل آزادی سیاسی بود، به‌رغم اینکه هدف مهم بلشویک‌ها پیش از جنگ بود. با این حال، چندین جنبه حیاتی و مهم شوروی سابق تحت عنوان «ولاست کارگری- دهقانی» می‌تواند به دقت مورد بررسی قرار گیرد. تمام اقشار صاحب ملک به عنوان یک طبقه حذف شدند، نخبگان تحصیلکرده سابق کاملا از قدرت کنار گذاشته شدند، دهقانان و کارگران در ارگان‌های دولت جدید صاحب منصب شدند، بسیاری از سیاست‌های دولت جدید در جلب حمایت این طبقه هدفگذاری شد (برای مثال نهضت سوادآموزی همگانی) و کارگران و دهقانان مدام در ترانه‌ها و داستان‌ها تجلیل شدند. حتی عدم تحمل سیاسی توده‌ای تا آنجا که به شکل ارزش‌های گسترده مردمی بازتاب داشت، در برخی موارد یک خصیصه «دموکراتیک» بود. قدرت شوروی که در فوریه سال ۱۹۱۷ پدید آمد و در ماه اکتبر با پذیرش رهبری بلشویکی برپا ماند، خودش را به عنوان یک قدرت بزرگ در جهان مطرح کرد، به خاطر همه محاسن و معایبش.